۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

ده گانه های اول

 

10

در حاشيه

به خودم مي‌گويم چه چير پنهاني در قصه هست كه مي‌تواند توسط مخاطب كشف شود. چيزي نمي‌يابم. شرمنده مي‌شوم. به راوي مي‌گويم:
نمي‌شد تو بعضي چيزها را نمي‌گفتي تاعده‌اي از مخاطب‌ها معلق مي‌ماندند و سعي مي‌كردند كشفش كنند
مي‌ گويد من كه چيز زيادي نگفته‌ام. آن چه ديده‌ام، گفته‌ام و آن چه نديده‌ام، نه
مي‌گويم مثلن چه نديده‌اي كه نگفته باشي
مي‌گويد چيزي را كه نديده‌ام ار كجا بدانم كه چه بود
مي‌گويم صلاح در اين بود كه بعضي چيزها را كه مي‌ديدي هم نمي‌گفتي
مي‌گويد انتخابش مشكل است
مي‌بينم اين راوي بسيار صادق است اين جور جاها يك راوي چاخان خيلي بهتر از صد راوي صادق است.‌ به خود مي‌گويم يك بار ديگر قصه را بخوانم و ببينم واقعن چيزهائي دارد كه راوي نديده باشد، تا انتظار كشف آن‌ها را توسط بقيه داشته باشم.
قصه را چندبار مي‌خوانم، مي‌بينم درست است كه راوي فقط ديده‌هايش را گفته است ولي بد كردار آن قدر راست و حسيني و صادق و قاطع و بدون ترديد گفته است كه خواننده قصه و خود راوي ومن باور كرده‌ايم كه چيزي جز آن چه گفته، وجود نداشته است. در صورتي كه همين متن را اگر كمي با شك وترديد ودودلي گفته بود، همه رابه فكر وادار مي‌كرد كه او چه چيزي را دارد پنهان مي‌كند كه اين همه با اما و اگرصحبت مي‌كند. و همين باعث مي شد تا خواننده قصه سپيد خواني كند و ناديده‌هاي واقعن موجود را از بين سطور بيرون بكشد...ت


9

شوخي نيست كه از يك انسان با هزاران ياد و خاطره و هزاران رشته ارتباطي كه او را به هزاران شعر و انسان ديگر وصل مي‌كند، و خودش به نوعي مركز جهاني محسوب مي‌شود، خبر بياورند و بگويند، فلاني ديوانه شده است. پس اين همه حرف و حديث و خاطره چطوري به ناگهان پاك مي‌شود. ديسك كامپيوتر را هم بخواهي خاطره‌اش را پاك كني، تا دوباره از تو تائيد نگيرد، چيزي را پاك نمي‌كند. حالا اين مغزي كه شصت سال، كمتر يا بيشتر، سرگرم ايجاد عشق، محبت، نفرت و كينه بود و سرگرم اندوختن انديشه و توزيع آن در عالم، يك شبه همه‌اش خاكستر شود. قلب كاركند ولي مغز از كار بيفتد و ادرس همه ثبت شده‌ها پاك شود... از داستان نيمه تمام در حلقه


8


امروز شنيدم فلاني چهار ماه است رفته، آن سوي آب، حسابي هم جا افتاده، راضي هم هست. دگرگون شدم. آن زمان‌ها هم دگرگون مي‌شدم. هنوز وقتي يكي مي‌رود، دگرگون مي‌شوم. براي مانده‌ها، براي رفته‌ها، نمي‌دانم. نوعي تاثر و تاسف، نوعي غصه دار شدن، دلتنگ شدن، در آخر هم قاطي كردن. چرا مي‌روند؟ چرا نمي‌مانند؟ چرا من نرفتم؟ اگر رفته بودم، الان دلتنگي‌هايم از نوع ديگري بود. آيا رفتن قاعده است، يا ماندن؟
زندگي به نوعي از دست دادن مدام فرصت‌هاست. مثل اين كه هميشه سر قرارهايت با شانس، تاخير داشته باشي...ت
كجاي كاري؟
انتهاي صف
انتهاي صف؟ چرا؟
اگر دستور عقب گرد بدهند، اول مي‌شوم


7

كاش مي‌شد مرده‌ها را، هر چند يكبار، توي يك غروب پائيزي، برشون گردوند، روي خاك، كنار دريا، يا توي دره‌هاي دور، تا دلشان حسابي بگيره، اكثر اين مرده‌ها روزي جسمي زنده نبودن، آدماي قصه‌هائي بودن، كه در دل كسي جوونه زده ولي به كلام در نيومده، طرف رفته دنبال گرفتاريش و اين بابا را تو دنيا مرده‌ها رها كرده. كاش مي‌شد دلتنگي‌هاي "شال بامو" ي فريده خانم را به همه مردم جهان تزريق كرد، كاش


6

اگر گفته باشم كه انسان‌ها همديگر را دوست بدارند، انتظاريست غير منطقي. اگر گفته باشم كه انسان‌ها خود را شايسته نام انسان بدانند، انتظاريست دور از انصاف وغير انساني. تقاضاي بخشش و كرم ندارم كه نياز به گدائي باشد...ت
هوس باران دارم در پهندشت زرد اين كوير، باران...ت


5

اينك جنازه ونعش آن عزيز در دست‌هامان است كه مي‌گفت، نام دخترهايش را مي‌گفت، اگر وقت ندارند، براي مراسم نيايند.تو اينها را كه مي‌نويسي كسي نمي‌خواند كه تو را بشناسد، بعد او را، بعد همسرش را كه اينك جنازه‌اش... شده‌اي مثل آدمي كه ميكروفن گرفته است وسط كهكشان درندشت ايستاده و ندا سر مي‌دهد: اينك جنازه آن عزيز... كرات وستاره‌ها و سياره‌هاي كهكشان سرگرم كار خويش‌اند. صداي تو بي پژواك، بي آن كه موجي در هوائي... در دم خفه مي‌شوديا خفه شده تولد مي‌يابد چون جو اطراف اينترنت و آدم‌هاي غير ساعت بيست پنجي همه‌اش مغناطيسي است، پس فقط كافي است
BIT ON, BIT OFF, BIT ON, BIT OFF...
توليد كني. حال اگر كسي متوجه نشد كه چه مي‌گوئي، زياد اهميتي ندارد...ت


4

تلاش عده ‌اي بر آنست كه آدم‌ها، پست‌ها، رابطه‌ها، و اسامي بزرگان را به خاطر بسپارند. تا براي بزرگ نمائي خود، مورد استفاده قرار دهند. ساعت بيست پنجمي‌ها مي‌دانند كه متهم به فراموشي حافظه تاريخي هستند. لذا براي برائت از اين اتهام و محكوم نشدن توسط نسل بعدي، حرف‌ها، حديث ها، قول‌ها و عملكردهاي تاريخي افراد، گروه‌ها و سازمان‌ها را به خاطر مي‌سپارند تا از يك سوراخ بيش از يك بار گزيده نشوند...ت



3

وقتي وارد زير مجموعه شهر مي شوي كه اولاد ادم هر يك بنا به شرايط خود دنبال ارضاي نيازهاي جسمي و ورواني خويش اند، تو ناچاري هي قيقاچ بزني تا زير فشار بقيه قرار نگيري و له نشوي.بعد از تقلائي چند ساعته، شايد به ارامشي كوتاه برسي آدم ها هم از درون شكسته و از بيرون مثل خلبان منگي اند كه كه كليد اتوماتيك را زده رفته تو حال در اين اوضاع واقعا نفس مي خواهد كه بگويد " اين مباد، آن باد " با ياد ميراث آقا مهدي...ت


2

به گواهي همه واژه هائي كه معناي دانائي مي دهند، يا در ارتباط آسيب شناختي اجتماعي با واژه دانائي هستند، مي شود ادعا كرد كه اين واژه به تدريج، ولي آگاهانه زايل شده است و از فرهنگ لغت برداشته مي شود. هم اكنون در گوشه ي پياده رو، زير يك ديوار مخروبه نشانده اند تا هوا سرد شود و او اولين كارتن خوابي باشد كه در سرماي شب هاي شهر ما يخ ببندد، به طوريكه يخش با آب داغ مرده شور خانه ي شهر ما هم باز نشود. ولي تا زمان دو جداره شدن يخ در وجود دانائي،علي الحساب از برخورد تحقيرآميز واژه هائي چون نرخ روز، تقيه، زهد نمائي، رياكاري... روحش در رنج است و جسمش نيز ار پرتاب سنگ واژه هائي چون خودته بزن به خريت، صمم بكم، شتر ديدي نديدي....در عذاب...ت


 
از آغاز

زيبائي غوليست كه در بيشتر زمينه‌ها حضور دارد، ولي ما استادان گذر از سوراخ سوزن، براي كسب عنوان قهرماني دوي بيست پنج متر، بسيار ريزبين شده‌ايم