۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

75




آسمانت که با من مشترک نیست، زمینت هم

بگو فردا شب یا شب‌های بعد

به کدام صورت فلکی نگاه خواهی کرد

تا من هم حضور پیدا کنم،

هرچند شب‌های من هم با تو مشترک نیست.

*

چون تاریکی‌های ما یکسان نیست

و روشنائی‌ها هم

چون سیاهی‌های ما یکسان نیست

و سفیدی‌ها هم،

پس برای هر رشته‌ی پیوند من دلیل می‌طلبی

به من که می‌رسی

رفتارت نظم و اصول می‌یابد

خلاف تمام حس زیبائی‌شناختی که

گاهی تصویر می‌کردی...

کاش بین خود چیزی را قرار می‌کردیم

که میل به یادآوری یا ارتباط را تداعی می‌کرد.

*

یادم آمد

به راستی «واژه» را به همین دلیل عزیز می‌داشتیم.

حالا راضی و خوشحالی که مرا از واژه‌هایت محروم کردی.

به من بگو پس حسرت‌ها چه‌گونه به دل‌ها

راه بجوید.

حال بیا و رندی کن،

رهاتر از هر بند،

متنی بنویس

یا دست‌کم قاصدکی را پرواز ده

یا رو به آسمان لبخندی بزن

شاید بند از دستم پاره شود،

نمادی از دلخوشی در جانم شکوفه زند

و برایت یک شعر عاشقانه بنویسم.


۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

74




اینک بی حضور او

در هیاهوی این اقلیم

ببینید کدام یک از ما

شقی‌تر است؟

دژخیمان با نیشخندی بر لب

داوری می‌کنند.

73





اگر در کویر برزخ تنهائی‌ات

هیچ برکه‌ای،

شاخه‌ی ترد معلق بیدی،

لبخند نرم مهری،

حتی نگاهی نیست که در معنی

محبت را، شاید به روزی یا روزنه‌ای نامعلوم

 مژده دهد،

پس یک چیز قطعی است

دوست داشتن،

حتی در گوشه‌پسله‌ی پنهان پستوها هم،

اعتبار خویش را از دست داده است.

و

جهان سلطه‌ی جفا و تجاوز را

مناسب می‌داند

و اهمیتی هم به نابودی اندیشه‌های مهرانگیز نمی‌دهد.

72





اکنون مرگ


محکم، بی‌پروا و بدون گذشت


حفره‌های خالی زیستن را


یک‌به‌یک تسخیر می‌کند


تا به عشق،

کاخرین خاکریز این فاجعه است.  

71




دیروز

تردید من

او را فراری داد.

امروز

اطمینان من

به همان شکست منجر شد.


هرچند که پایه و اساس رابطه بر توهم بنا شده باشد،

فراموش نکنیم که

مرگ نهایت انسان نیست

نهایت انسان از یاد بردن تقدس واژه‌هاست