۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه


46

شکست روزه‌ات
به تردیدم می‌افکند
که
رویت هلال ماه را
به جشن بنشینم، یا به عزا.

45

پیام فرستاد که « جهان سوم جائیست که ریختن کنجد روی نان بربری برای مردمانش یک انتخاب به حساب می‌آید ». جلوی بیمارستان، جائی که بقیه جمع شده‌اند، به انتظار اتوبوس ایستاده‌ام. ایستگاه اتوبوس حدود صد متر جلوتر است. اتوبوس‌ها که به سختی می‌توانند کنار بکشند، گاهی جلوتر از محل جمع شدن مسافرها و گاهی عقب‌تر از آن‌ها نگه می‌دارند... فکر می‌کنم که برایش پیام بفرستم که جهان سوم جائیست که سازمان ترافیک هر جا که بخواهد ایستگاهش را برپا می‌کند؛ مسافرها هر جا که راحت‌تر باشند، می‌ایستند و اتوبوس‌ها  هم هر جا که مناسب‌تر باشد، نگه می‌دارند... داشتم به این حرف فکر می‌کردم و خیل مسافرها را نگاه می‌کردم که برای رسیدن به اتوبوس، مدام در حال دویدن هستند... مرد مسنی با قد بلند، به انتظار همان اتوبوس مسیر من در کنارم ایستاده است... به من نگاه کرد و گفت هر چه بنزین گران شود، از بار ترافیک کم نمی‌شود... اکثر مردم این قدر پولدارند که اصلا نگران گرانی بنزین نیستند...
گفتم شما چی؟ چه کاره بودی؟
بنا. روز مزد... هر چه درآمد داشتم، هزینه می‌شد.
گفتم بچه‌هایت... هیچ کدام توان مالی پیدا نکردند؟
نه! و سرش را تکان می‌داد و تکرار می‌کرد، نه!
زیر چشمانش به اندازه گردوئی ورم کرده و پوست صورتش زرد و بی‌رمق است... به خودم اجازه می‌دهم که به او پشت کنم و به اندازه‌ی تمام عاشوراهای عمرم بگریم... همچنان پشت به او از ایستگاه دور می‌شوم و تا اشکم بند نیامده، برنمی‌گردم... وقتی بر‌میگردم، می‌بینم که اتوبوس مسیر من ایستاده است... می‌دوم و خود را به آن می‌رسانم، سوار می‌شوم... هرچه چشم می‌گردانم، او را نمی‌بینم.

44

آن زمان
نقطه‌ای خواهد ماند،
حسرتی، آهی، و دیگر هیچ؛
وقتی دوستی را نپذیرد
...
راستی چه بود آن چه که بسیار دوستش می‌داشتم.
*
شاید،
به خاک سپاری‌اش
در اختیار او باشد
اما حفظ بقایا و یادهای آن،
مومیائی شده،
در حفره‌های قلبم
بی اذن او صورت می‌گیرد.

43

فقدان فاصله
اجبار عشق نیست
ورنه، چگونه
آواز گرم و هستی بخش آن
از ورای اقیانوس‌ها و کوه‌ها
به جان می‌نشیند؟
*
وقتی صور ملال آشکار می‌شود،
شهامت،
شکست در عشق را
اعلام می‌کند
*
باور ندارد عشق را و دوستی را
جز در متون کلاسیک شعر
پس
هارمونی روشن هلهله‌های شاد
به
ملودی غمبار سکوتی کهربائی
بدل می‌گردد
و
منبع الهام بخش جسارت کلامش
در توحش حروفی غریب فرو می‌غلطد.
و ملایم خاموشم می‌کند.

42

  باز هم یکی مرد... البته در این فاصله خیلی‌ها مردند، ولی این یکی را دیده که می‌میرد... زنده است و گوشه‌ی اتاق را  می‌نگرد و بعد... که این بعد بیش از دو سه ثانیه طول نکشد، و بعد سر را برگرداند و نگاهش را از کنج  دیوار برگیرد و دیگر نفس نکشد... چه فرق می کند چه کسی شاهد این آخرین لحظات زندگی چه کس دیگری باشد... هر کس که بگوید و به هر زبانی که گفته شود، همه به طور غریزی درکش می‌کنند، مرگ را که هر کس بیش از یک بار در زندگی، آن هم در آخرین لحظه‌ی زندگی، تجربه‌اش نمی‌کند و بعد از تجربه هم توانی برای انتقال حس آن به دیگری ندارد، همه درک می‌کنند... قبل از آن که خود آن را تجربه کنند ، آن را درک می‌کنند...
هر چند به کندی نفس می‌کشید، ولی حسی به تو می‌داد که زنده است و احتمالا کلامت را می‌فهمد که می‌گوئی: « ملیحه، منم» و همین تا حدی زاضی کننده است شاید برایش دعائی بخوانی از کسی که فکر می‌کنی هر کاری ازو ساخته است، برای این زنده‌ی هراسان زندگی بخواهی و بعد همان نفس کشی کند هم قطع شود و او در آخرین لحظات شاید تمام زندگی، خاطرات کودکی و جوانی، رنج‌هائی که کشیده، شادی‌هائی که داشته، همه و همه دور تند به یادش بیاید و از مقابل چشمانش بگذرد... و وقتی نگاهش را از کنج دیوار بر می‌گیرد تا آخرین نفسش را بکشد، در حقیقت حس تمام آن تصاویر دور تند را به تو که بالای سرش هستی، منتقل می‌کند و تو یادت می‌آید از کودکی‌اش و جوانی‌اش و دردها و شادی‌ها... یعنی چه و تو چه قدر راحت تمام تصاویر زندگی‌اش را دور تند می‌بینی... با آن که زمان بسیار بسیار اندکی برای دیدن 55  سال زندگی‌اش طی می‌شود، و لی آن قدر شفاف است که می‌توانی روزها و ماه‌ها در مورد کمپوزیسیون و ارنج نقش‌ها و رنگ‌ها و صداها... حرف بزنی، حرف بزنی و بگریی... و همه بدانند و بفهمند که تو از چه داری حرف می‌زنی و هیچ نگویند که کلیشه‌ایست... قبلا در این مورد بارها و بارها از زبان‌های دیگر شنیده‌اند... و مرا، راوی این حکایت را زیر بارانی از موسیقی عبری به فلاکت و عسرت و دربه‌دری بکشانی و دانسته یا ندانسته بلائی سرش بیاید که شاید یاد نقال آخرین قصه‌ی ناتمامش بیفتد و تاسف بخورد که از وادی خاموشان رهانیدش، ولی در وادی برزخیان، سرگردان رهایش کرد...

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

    41       

 به شاعر شهیر شهر
 گفتم چه نشسته‌ای...
 کلامم را برید و گفت: عزلت
 گفتم، اما آشوب شهر
 گفت: کاذب است.
 گفتم تاریخ ورق می‌خورد
 گفت: اعتقادی به تاریخ ندارد، سال‌ها پیش، همان بعد از دبیرستان، تاریخ و جغرافیارا دفن کرده است
 گفتم پس... حاشیه نشینان، کارگران فصلی،عقب ماندگان مالی، تشنه‌گان کار، معتادان و مواد فروشان غار...
 گفت: نتیجه کفران نعمت است.
 گفتم مصرف سرانه‌ی گوشت، درآمد سرانه، درآمد خالص کپه شده در چشم ودست طرفه بندبازان خاص
 گفت: باور اعتقادی‌ست. خدا روزی می‌دهد.
 گفتم پس دگراندیشی، تظلم خواهی، دلمردگی در شور جوانی، تنگی فضا در آزاد اندیشی بروند بمیرند خوب است؟
 گفت: خوب است... برای خودشان خوب است.
 گفتم پس تشویش و اضطراب، دردهای جسم و روح، بند و تسمه و زنجیر، شلاق و باتوم، تجاوز رندان
 گفت: ای بابا. این که روشن است... گول تبلیغ دشمنان را نخورند...

۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

ده گانه های چهارم

 40

 بیا با من، بیا با من
 تا
 درازی ره دوار، شب تلخ حادثه، سکوت برف، خلوت دره، دلتنگی غروب، عمق  شب، ریزش شور قطره‌ها، تنهائی رویا ، فاصله‌ی ارتباط...
 سپری شود.
 و
 پر شود با
 تازگی ارتباط، شکوفائی محبت، مهربانی نگاه و آشنائی کلام
 ...
 ...
 بیا تا
 با های تو
 زمهریر کلام
 جان گیرد
 خلوت دره‌ها
 های و هوی گیرد
 سکوت برف‌ها
 آب شود
 تنهائی رویا
 سحر گردد
 و دوستی تو شب تلخ حادثه را عقب براند
 ...
 راستی، آیا مگر تو در
 سکوت آن برف، دلتنگی آن غروب، تلخی آن شب
 گریخته بودی؟

 39 

 حرف من به کلام در نمی‌آید
 آکوردهای نگاه چشمان از ظلم گریخته‌ای
 را هجا می‌کند
 و تم شکسته شدن تدریجی تخته پاره‌های غریقی را.
 یاد خونی باران
 در غروب غمگین یک روز سربی
 با غربت تو آغاز شد
 و با مرگ یادهای نجیب و نانجیب
 پدر و مادر قوت گرفت
 و در سراشیب حسرت‌های به یاد ماندنی
 در درازای رگ‌هامان
 دلمه بست...


 38

 صدای عشق، صدای پای عشق، هرازچندی نزدیک، گاهی دور...
 عشقی وانهاده در کویرهای پشت سر، در سرزمین‌های فراموشی،
 مرده مارانش، یک یک، خاک را خانه‌ی خویش کرده‌اند...
 عشق سرزمین‌های فراموشی، بی در و دروازه و دروازه‌بان،
  در کلبه‌ی ویرانه‌ای خو کرده به رخوت پیری...
 صدایش، اما،
 صدای پایش، گاهی نزدیک، گاهی دور
 می‌لرزد... می‌لرزاند...


  37

 بین خواب و بیداری، به همراه موسیقی به رویائی می‌غلطم. رویائی که ازبازتاب
 اکوردهای موسیقی در جانم ایجاد می‌شود. در رویا به جستجوی تصویری از
 معنای  یک کلمه هستم.  از آن کلماتی که می‌توان برای معنایش، تصویر سازی
 کرد...
 تصاویر متفاوتی از معنای آن کلمه ساخته می‌شود. هر تصویر ساخته شده توسط
 تصویری دیگر پس زده می‌شود. تصاویر همه تلاشی است برای انطباق روشن‌تر
 و
 نزدیک‌تر با کلمه.
 با اتمام موسیقی، از رویا رانده می‌شوم... به آنی تصویرها همه از ذهنم
 می‌گریزند... اما تصویرها می‌خواستند کدام کلمه را معنا کنند... کدام کلمه... این
 همه
 تصویر برای کدام کلمه... کلمه نیز از ذهنم می‌گریزد...
 رویایم هم در جستجوی معنی
 بیداری‌ام سرشار از کلمات گم شده
 خوابم، اما، خوابم
 خواب گنجشکان هراس خورده
 از هر نگاه،
 از هر حرکت
 از هر کلام...

35

روزی که تاریکی شروع می‌کند همه جا را گرفتن. روزی که باید به زودی 
گذاشت و رفت، هنوز یک خرده یاد پوچی‌های این دنیا می‌افتیم...
                                 دسته دلقک‌ها لوئی فردینان سلین- مهدی سحابی
روی ایوان وسیع یک خانه‌ی بزرگ، آدم‌های بسیاری در رفت و آمد
 هستند. اتومبیل پای ایوان می‌ایستد و ما از آن پیاده می‌شویم... من در
 گوشه‌ی حیاط دو  نفر از ریش سفیدهای فامیل را می‌بینم که به دیوار تکیه
 داده و چمباتمه نشسته‌اند. به طرف‌شان می‌روم و بعد از روبوسی و
 احوالپرسی، به طرف ایوان برمی‌گردم تا با دیگران هم که همه از آشنایان
 و نزدیکان هستند، چاق سلامتی کرده باشم... به ناگهان از پشت یکی از
 آن‌ها ظاهر می‌شود. با ورتی شفاف و در هیات کودکی هفت هشت ساله، با
 سن و سالی حدود نصف آن چه با آن رفته بود...
 مرا می‌بیند... یا من او را می‌بینم... با اشتیاق به طرف من می‌دود...
 نمی‌فهمم چگونه از ایوان خود را به حیاط می‌رساند... او را در آغوش
 می‌گیرم و غرق بوسه‌اش می‌کنم...
 همه‌ی آن‌هائی که در حیاط و ایوان هستند، متوجه می‌شوند که هوا را در
 آغوش گرفت و لب‌هایم شکل بوسیدن دارد و صدای بوسیدن از آن شنیده
 می‌شود... و کلمات عزیزم، عزیزم بر زبانم جاری می‌شود...
 وقتی نگاه پر حیرت همگان را می‌بینم، بر زمین می‌نشینم و می‌گریم...
 فکر می‌کنم دنبال سفارشش آمده است... به او قول می‌دهم که قصه‌ام را
 تمام کنم...


  34

  عذابم
  همه از خار تاج خاري نيست
  كه بر سر من وانهاده‌ايد
  ...
  سير و سركه مي‌جوشد
  درون شما
  كه با آرامش به هم لبخند مي‌زنيد،
  در پياده‌روها و پارك‌ها
  ...
  در تصويري كه من برداشتم
  سر و گردن بيرون داده‌ايد از پنجره‌اي با لبخند
  نيم تنه‌ي پائين‌تان گم و گور است
  فلج نيستيد، آيا؟
  هيچ نيم تنه‌اي داريد
  يا جانوري دو خصلتي‌ايد
  كه بخش غير انساني خويش را پنهان كرده باشد؟
  ...
  تاج خارتان ارزاني تان.

   33  
           
  چه مي‌سوزد سينه‌ات از فرياد درد
  فريادت
 چه كوهستان‌هائي را كه غمگين نمي‌كند
 ...
 امروز ديگر كسي
 به مدد هيچ رويائي
 فضاي آن دره‌ها را
 به تصوير نمي‌كشد
 امروز ديگر كسي راز اندوه‌ي آن قله‌ها را در نمي‌يابد
 امروز ديگر كسي آن‌ها را
 سمبل ايستادگي و زيبائي نمي‌داند
 اين فريادهاي تو! آه
 اين فريادهاي تو! آه
 ...اين آتش زنه‌هاي سازت
 بدون كلام
 تمام اين دره‌ها و قله‌ها را
 به تنگنا كشاند
 تا سبزي و زيبائي و سايشش را
 به آسمان بخشد
 ...
 و هنوز هم
 قطره‌هاي سازت
 از شاعرانه‌هاست
 ...


  32

 روزها و ماه‌ها به كوتاهي ساعت

 ساعت‌ها نه، روزها و شب‌ها ، هفته‌ها و ماه‌ها مي‌نشينم؛ نه به اميد آن كه  
 كسي در بزند، نه! بعيد است... كسي را با من كاري نيست... آن همه انتظار  
 مي‌كشم كه صداي موتور بيايد.. صداي موتور روشن... كه وقتي به جلوي در
 مي‌رسد، پت پت خاموش شود...
 حالا مطمئن مي‌شوم كه كسي آمد... كسي كه با من كار دارد...
 با ريش چند ماهه، با پاهائي كه پس از اين همه سكون، خشك شده است... با  
 چشم‌ها و گوش‌هايي كه از بس كه كسي را نديده و صدائي را نشنيده، بيروح و  
 بي‌رمق گرديده است، به طرف گرمائي كه در حال سرد شدن است پيش  
 مي‌روم... اين بار هم سهم من گردش در اطراف اتراق‌گاه فرشته‌هاست و از  
 فاصله‌اي دور... تا مگر باد عطر آن شيرزن قصه‌هاي مادر بزرگ را بپراكند.


 31

 وقتی آینه
 دو دست صادقش را باز می‌کند،
 چونان که آغوش می‌گشاید،
 او لوله می‌شود در خویش
 و در می‌نوردد
 سال‌های قبل را به نقطه‌ای،
                       در آهی
 و سال‌های بعد نیز به نقطه‌ای ،
 در شفافیت حال رها می‌شود.
 .
 .
 دستش در حال
 بدهکار تمام ظرایفی که
 از شعر و ساز
 برمی‌خیزد.

  چه فريادي‌ست
 پر كرده كوهستان‌هاي سرد و تاريك و دور را
 - مثل سوت كشتي‌هاي لنگر گرفته در بنادر غريب -صداي آخرين قطره‌هاي   
 كشدار

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

ده گانه های سوم



30

پنهان‌ترین رازش در صبح‌های خلوت جمعه شکل می‌گرفت. راه می‌افتد که برسد به سالنی که فیلم‌های ویژه نشان می‌دادند، هر هفته یک فیلم. برای آن که در خیسی خویش و سرمای سالن، لرزش نگیرد، بین راه چتری هم می‌خرد. نمی‌داند چتری را که خریده است، هر بار معلق می‌ماند. آیا باز باران خواهد بارید؟ یا اگر در هفتۀ بعد، چتر را بردارد، ناچار نخواهد شد آن را چون ماس ماسکی بی‌خود در دستش نگه دارد. و اگر ناگهان تمام ابرها به کنار روند و زمین و زمان آن چنان آفتابی شود که ماس ماسک وقیحانه بخندد... لذا او ناچار شد برای آن که رازش هم چنان در امان بماند، چترش را در گوشۀ کوچۀ تحقیر شده‌ای پرت کند... و
ولی، نه کنار رفتن ابرها، نه آفتاب، نه کوچه‌های تحقیر شده نتوانسته بود از لرزش خیسی وجودش در سرمای سالن جلوگیری کند. و لذا راز دومش برملا شد... و
به هر چیز که دایمی نگریست ، موقتی شد. و هر چیز را که موقتی پنداشت، دایمی گردید.


29

از کم گوئی در متن آغاز می‌شود و به کم گوئی در جمله و در نهایت به کم فروشی در کلمه ختم می‌شود. چند سال دیگر که وبلاگ ها سر می‌زنید، یا به صفحات سفید می‌رسیم و یا به د ، ن ، د ، ه ، ی ، س ...
هیس بلند حرف نزن ممکن است کسی بیدار شود.
وقتی قرار است خوانده شود ولی فهمیده نشود، همان بهتر که دربست مینی مال باشد که سر بینی‌اش را هم بریده باشند.
چه کسی بود که گفت: بابا نان داد... ب ، ن ، د...


28

بي‌سبب محكومش كردند. در تمام زندگي‌اش به اين حكم اعتراض داشت. ولي اكنون كه خود به محاكمه خويش نشسته است، همه خطاها را مي‌پذيرد. تعجب مي‌كند از حكم محكوميتي كه سال‌ها قبل اين قدر عادلانه صادر شده است.
بي‌سبب محكومش كردند. هميشه به اين حكم اعتراض داشت، ولي اعتراض‌اش مدام جرمش را سنگين‌تر مي‌كرد. و اكنون مي‌بيند كه نوباوگان سرمست از بهارانه نيز محكوميت او را تائيد مي كنند. و او را مقصر مي‌دانند.
جرمش چه بود؟
هميشه به هر كوبش در خانه‌اش، با اشتياق از درون خويش به در آمده و تا مرز درون و بيرون دويده بود. اما آن جا كسي به انتظارش ديده نمي‌شد.
هر كس ناگزير از حمل سنگ خويش است. سنگي كه خود بزرگ كرده يا كوچك نگهش داشته‌است. هميشه هم كساني هستند كه بخشي از گراني سنگ خويش را به ديگران وامي‌گذارند.


27

ديشب يكي از كانال‌هاي تلويزيون ما سرگيجه را نشان داد. يادم آمد كه توي آن روزهاي بي‌ارتباطي و بي‌فيلمي، يكبار آن را در خانه‌ي كسي ديدم. روزهائي كه همه روزش تاسوعا، عاشورا، احياء و ضربت و همه ماهش محرم و رمضان و همه سالش پيروزي خون بر شمشير بود.
من با ديدن فيلم در يك فريم، حالا فوقش بيست اينچ( مقايسه شود با پرده‌ي سينما) لجاجت داشتم، زيرا فكر مي‌كردم فيلم خراب مي‌شود و از ارزش آن كاسته مي‌شود( نيستي كه ببيني اكنون چه قدر بي‌تفاوت شدم). لذا حرفي هم براي گفتن پيدا نمي‌كردم. حالا اشكال ندارد كه با فاصله‌ي شايد بيست ساله بنويسم؟
لايه‌ي اصلي كه روشن است. مردي براي كشتن زن بيمارش، كلك مي‌زند و با استفاده از كارآگاهي كه از بلندي وحشت دارد و استخدام زني زيبا كه قرار است نقش كاذب همسر قاتل را بازي كند، ترتيبي مي‌دهد كه همسرش را سر به نيست كند، بدون آن كه مقصر قلمداد شود. در حقيقت در اين لايه، كارگاه هم از ارتفاع دچار توهم مي‌شود و هم در توهمي ديگر به جاي تعقيب و مراقبت همسر اصلي، زن ديگري را تعقيب و مراقبت مي‌كند.
در لايه دوم كارآگاهي كه به دو طريق دچار توهم است عاشق زن زيبا، همسر كاذب قاتل مي‌شود. اين عشق بعد از كشته شدن صوري زن شدت بيشتري مي‌گيرد و سرگيجه و توهم او را تشديد مي‌كند. كارآگاه علاوه بر آن كه نتوانسته به وظيفه خود مبني بر مراقبت از زن عمل كند در علاج بيماري زن هم، از طريق مواجهه رودررو با موارد توهم، نتوانسته موفق شود؛ در ضمن آن كه در مظان اتهام قتل است.
لايه‌ي سوم شامل تمام سكانس‌هائي مي‌شود كه در آن زن زيبا، توهم خود را به نمايش مي‌گذارد و بيننده تنها در آخرين لحظات متوجه مي‌شود كه همه‌ي اين سكانس‌ها، بازي سازي‌هاي زن،  جهت گمراه كردن كارآگاه بوده است تا توهم او را بيشتر دامن بزند. آيا فقط كارآگاه مورد هدف اين فريب قرار مي گيرد، يا بيننده هم گول مي خورد. ستودني‌ترين پديده‌ها در اين لايه به تصوير كشيده مي‌شود. نشستن و تماشاي طولاني مدت زن، در انتهاي سالن خالي يك نمايشگاه در مقابل تابلوي نقاشي كسي كه با او تداخل شخصيتي دارد. آن گورستان زيبا، آن گور خالي توهم‌زا، و آن سبزي دائمي درختان كه قرار است حامي زمين باشند، سكوت و نگاه مرموز، بي معني و بي‌روح زن زيبا كه گوئي به هيچ چيز اشاره‌اي ندارد. همه و همه مي‌گويد كه هيچ صحنه‌ي از اين لايه در اين جهان نمي‌گذرد. گوئي عشق، زيبائي، مسحور شدگي، توهمات راستين همه در جائي ديگر واقع مي‌شود. به قول پرويز دوائي از قول شرف خراساني:
شايد آن چشمان الماسي نگاه
جلوه اي از فجر رويائي نبود
دوزخي بد يا بهشتي، هر چه بود
عنصري از نوع دنيائي نبود.

مجموعه عوامل واقع در سه لايه به شكلي در كنار هم قرار مي‌گيرد كه آگاهانه، يا تصادفي سازنده را به مفاهيمي  بيرون از اين جهان، بيرون از جهان هستي مي‌رساند.
در صحنه‌ي ديگري از لايه دوم، صحنه تماشاي همان تابلوي نقاشي، توسط زن ديگري با همان آرايش مو، كارآگاه را به اشتباه مي‌اندازد تا اين دور و تسلسل تداوم يابد. تمام مولفه‌هاي لايه‌ي سوم با زيركي به لايه‌هاي اول و دوم پيوند مي‌خورد تا مانع غرق شدن تماشاچي در ورطه‌ي توهمات ذهني شود.
آيا زيبائي توهم است؟ آيا عشق دروغ است؟ نوعي بازي خوردن است؟ اگر زني زيبا در زيباترين لحظات، پاك‌ترين وجه شخصيت خود را به نمايش بگذارد، بازي مي‌كند؟ يا سرگرم اجراي نقشي‌ست كه ديگران به عهده‌اش گذاشته‌اند.



26

شايد خواب، يا تعليق،
يا نوعي زيستن يكنواخت.
انگار نه كه سرما، يا گرماست،
    دوستي كجاست، دشمن كيست،
          عشق از چه جنسي‌ست،
               نفرت چيست.
وجود داري ولي خون در رگ‌هايت نيست.
مختصات تو را به آب و هوا و غذا نيازي نيست.
در زنجيره‌ي اعصابت چيزي نمي‌گردد
تا
لاطائلات ذهنت را
به پاره‌هاي تنت
تبريك و تسليت گويد.
چيزي را انتظار نمي‌كشي.
خواب نيستي، بيدار هم نه،
زنده نيستي، زاينده هم نه.
تنها ياد و خاطره ديگران،
هرازگاهي
تو را به يك رخوت مخمور
به انتظاري بي پايان
فرا مي‌خواند.
به سان آن كه كوبه خانه‌ات زده شود
ولي كسي داخل نيايد.
هستي تو از جنس حس ششم است.


25

شايد اگر بگويم، او تمام كرد، يا همين كه بگويم، او تمام كرد، شايد كمي اداي ديني بشود. اين كه نمي‌شود، مي‌شود كه كسي بميرد و هيچ كس در هيچ جاي جهان نباشد كه به ديگري بگويد، فلاني مرد؟ نه اين كه او تنها در اين جهان زندگي مي‌كرد. نه. مهدي موش را به ياد مي‌آورم كه در بيابان‌هاي پرت بيرون شهر مي‌ميرد. آن‌هائي كه او را مي‌شناختند و مي‌دانستند كجاست، اهميتي به مرگش نمي‌دهند. و آن‌هائي كه شايد اهميتي به مرگش مي‌دهند، اصلن خبر نداشتند كه سال‌ها و روزهاي آخر را چه گونه گذرانده‌است. و شايد هم سال‌ها پيش مرده‌اش انگاشتند و فراموشش كرده بودند...و
اما اين كه تمام كرد، در غربت محض مرد. در جائي آباد، ولي پرت و دور افتاده از زاذگاهش. بعضي اوقات فاصله‌ها چه قدر زياد است! با دو سه نفري كه به تنهائي و بيماري دو سه ساله‌اش و تقلايش براي زنده ماندن دل مي‌سوزاندند. و آن‌هائي علي‌الاصول بايد به مرگ و زندگي‌اش اهميت مي‌دادند، اصلا نه از خوشي و نه از ناخوشي‌اش خبر نداشتند. ولي آن چنان شرافت(!) دارند كه علم عثمان براي ارضاي فرودستي‌ها و كاستي‌هاي خويش بر سر كساني بكوبند كه به اندازه توان‌شان، او را از حداقل‌هائي برخوردار كردند...و
اين است كه مي‌گويم، PASSED AWAY  بعد هم تمام يادهاي او در صفحه‌ي ذهنم مي‌ايند و مي‌روند...و
هر هستي كه نيست مي‌شود، نوعي دلتنگي و خاطره ورزي در دل كساني كه مي‌شناختندش، ايجاد مي‌شود. هر چه هست مرگ هم مقوله‌ايست...و
كاشكي مثل جانوران بوديم. حال كه حساسيتي نسبت به زيستن هم نداريم، از مرگ همديگر هم بي‌تفاوت مي‌گذشتيم...و

24

بحث بي خان‌ماني نيست، جائي كه عراقي، سرگشته شعر، در مي‌زند. در نمي‌زند كه كسي به او سكني دهد، بحث بي پاسخ ماندن سووال است. در مي‌زند تا كسي در را باز كند كه به سووالش پاسخ گويد...و
چه سووالي، كدام پاسخ، هم در سووال، و هم در پاسخ سرگشتگي و بي خان‌ماني است. وقتي تمام وجودت را به جاي عشق و محبت، كينه و نفرت پر كرده است، تنها علاجش، فعلا اين است كه تيربار به دستت ندهند. حال آن كه به آني در اختيار كساني‌ست و ...و
كاش گورستان‌ها را در جائي مي‌ساختند كه مي‌شد زمستان‌ها به آساني گرم‌شان كرد. خيلي بي انصافي‌ست كه آدم را لخت كنند، و بفرستند توي سرما...و
چيزي كه زنده مي‌ماند، آن رقيق شدن عاطفي‌ست كه بعضي‌ها به‌اش مي‌رسند و بعضي‌ها به واسطه آن چيزي خلق مي‌كنند و بعضي‌ها هم ابدن دركي از آن ندارند. حق هم با چه كسي‌ست، مهم نيست. 21 گرم را يكي آن سر دنيا مي‌سازد و فلكي شعري در اين سر دنيا، قبل از آن مي‌گويد، بعد مي‌بيني 50 سال بعد، يا 50 سال پيش، كسي چيزي مي‌گويد...و
اين‌ها همه چيست كه نمي‌گذارد عده‌اي زندگي كنند، همه چيزشان را وا مي‌گذارند و سر به بيابان مي‌نهند...و

23

توي تاكسي نشسته‌ام. در سر پيچي، شماره پلاك ماشيني نظرم را جلب مي‌كند. نمي‌دانم چه چيز جالبي در عدد است كه فكرم را به خود مشغول مي‌كند. در ظاهر به هيچ طريقي ارقام عدد به ياد مانده، مرا به جائي نمي‌برد. ولي جذب اوليه، به نظرم بي‌دليل نمي‌توانست باشد...و
 تلاش مي‌كنم كه علتش را پيدا كنم. اول دو زيرعدد 96 و... 16  را شناسائي مي‌كنم. هنوز مشكل حل نشده است. ولي با ياد آوري ارقام باقي‌مانده، متوجه مي‌شوم، كه حاصل جمع آن‌ها برابر با نسبت دو زيرعدد فوق مي‌باشد. نمي‌دانم مي‌توان از همين طرف به «رازي» رسيد؟ رندي مي‌گفت آن عددي را كه سر پيچ ديدي، شماره پلاك نبود...و

22

كلام فارسي‌ست، فضا هم ايراني‌ست. حالا نه آن كه حتمن چند نفر توي قهوه خانه نشسته باشند، صداي به هم خوردن استكان و نعلبكي از توي ظرف مسي زير سماور شنيده شود. قهوه‌چي، لنگ يا پارچه متقال سفيد رنگي رو شانه‌اش انداخته باشد، و يكي گوشه‌اي كز مرده باشد و سيگار روشنش به فيلتر يا چوب سيگار رسيده باشد و در حال خاموش شدن، دو نفر كبريت بازي كنند، با هم شرط داشته باشند يا نه، كله بنشيند يا نه...، دونفر بي‌خيال دو دنيا با هم حال كنند... و الي آخر. حتمن نبايد كه كلام فارسي اين فضا را ترسيم كند. يعني فقط توانائي بيان اين فضا را كه ندارد...و
مي‌تواند جلوتر برود و از يخچالي صحبت كند كه پدر قسطي خريده براي جهاز دخترش و توصيه كند كه كسي كارتنش را زخمي نكند. مي‌تواند يخچال و فريزر را باز كند و بگذارد گوشه اتاق. مي‌توانند تلويزيون رنگي، حتي  ال. سي. دي  هم داشته باشند، يا وي. سي. دي. يا حتي دي. وي دي.  يا ماهواره و سينماي خانوادگي... خب داشته باشند...و
حالا اين خانه كجاست؟ توي جردن و ميرداماد...؟ نه مي‌تواند توي كوچه پس كوچه‌هاي مولوي ، دروازه غار و شوش باشد. توي مربعات مسكوني كه تا همين چند سال پيش هيچ ماشيني بدون ترس از خراش برداشتن و زخمي شدن، توان گذر از دالان‌هاش را نداشت. و تو اگر يك تكه اثاث دستت باشد بايد بيست دقيقه، نيم ساعت پياده كز كني، يا اگر سنگين باشد، گاري دستي كرايه كني تا به مقصد برسي. و هنوز هم كه هنوز است، و اگر كمپاني‌هاي ريز و درشت توليد ( كه چه عرض كنم...) ماشين، اين قدر ماشين توليد كنند، كه بعضي ناچار باشند با استفاده از فناوري ژاپني، ماشين خود را، نيم‌كش افقي روي ديوارها پارك كنند، باز هم نمي‌شود توي دالان‌هاش ماشين تردد كند... حالا بگذريم كه در امامزاده يحيي، ماشين از عابر بالا مي‌رود، و عابر از ماشين...و
حتمن كه نبايد مثل فيلمفارسي‌هاي جايزه بگير، از روستائي بنويسي كه برق ندارد و مردم، شب‌ها، فانوس به دست، براي پيمودن كوچه‌هاي تنگ وترش و زگيل‌دارش، هي بالا و پائين بروند و مايه حيرت خارجيون، و سايه فانوس روي ديوارها، سايه‌هاي جهنده ايجاد كند...و
حتي مي‌شود درهمان مربعات مسكوني و لا يتردد، آي. اس. پي. هم را انداخت و دُمين هم فروخت، بدون ادا اطوار استكهلمي...و

21

كوتاه شده

بي مهابا،
بر لبه‌ي پرتگاه‌ها مي‌وزد،
به پشتوانه‌ي همه‌ي برف‌هائي
كه به دره‌ها رانده شده اند.

فانوس را بالا مي‌گيرم،
               زوزه باد را به سخره مي‌گيرد،
ميهمان وزيدنش مي‌شوم
بر پرتگاه‌هاي هستي.

هستي ، ذات آشفتگي‌ست
اگر آن را از آن جه نيست، خالي كني.

زيستن بر لبه پرتگاه،
موجوديت يافته، 
        در زوزه‌ي باد،
               در نور كم فروغ فانوس.

از ياد بردن يادها،
آن قدر طولاني شد
كه
از يادبردن را
نيز
از ياد برده اي.