نقش شکار



 
قاليچه بی هيچ نگرانی از فرسايش، دست به دست می‌شود. به فرش فروشي‌ها می‌رود و سرفراز بيرون می‌آيد. به هرخانه‌ای که وارد می‌شود، بدون اضطراب، آرام دراز می‌کشد. می‌داند از آن جا نيز کوچ خواهد كرد. نگران کاستي‌ها و کاهش‌ها نيست. نگران نخ نما شدن تاروپودش نيست. کرک‌های جاجا رويه‌اش ريخته است، ولی تاروپود محکمی دارد و نقش‌هادر تاروپودش جا خوش کرده‌اند. می‌داند هنوز زمان کوچ نهائی نرسيده است. تا آن زمان نقش شکارگاه‌اش واصح و شفاف ديده می‌شود. آئينه‌ای ندارد که خود را ورانداز کند. ولی از تحسين نگاه ديگران، هر چند شکوه‌ی اوليه را منعکس نمی‌کند، می‌فهمد هنوز زنده است، و می‌تواند زندگی کند.
نقش شکارگاه‌اش کاملا سرزنده  است. رنگ‌ها کدر نشده است. می‌توانی ساعت‌ها بنشينی و به آدم‌های ريز و درشتی که پشت بوته‌ها دراز کشيده‌اند، خيره شوی و در چهره‌شان هزار انديشه را تصور کنی. تفنگ‌های سرپر حمايل شده روی شانه‌ها برق می‌زند. در چهره‌های روی فرش  نشانی از خدایگان و برده، يا سلطان و رعيت ديده نمی‌شود. وابستگی آدم‌ها به گروه‌های اجتماعی متفاوت، به ظاهر فراموش شده است. چهره‌ها و گام‌ها به جهات متفاوت متوجهند، ولی از شکار خبری نيست. تمام زمينه زرد کويری است. بوته‌ها و درختچه‌ها به رنگ زرد نقش شده‌اند تنها يکی از بوته ها قرمز تند بافته شده است. ‌و در کنارش نعش دو چشم باز با سياهی و سفيدی کامل بر خاک کويری زرد افتاده، که شايد به دست‌های بافنده می‌نگرد.
همان اول که به دشت رسيدند، هر کدام‌شان با وقار و ابهت خاصی سعی کردند درختچه‌ای، و اگر نشد، بوتهای برای خويش بجويد. نه مثل کسانی که بخواهند پشت‌اش مخفی شوند، همين طور گويا بی‌تفاوت اطراف بوته يا درختچه پرسه می‌زدند، مثل اين که می‌خواهند در موردش بررسی کنند. نه آن را رها میکردند و از آن دور میشدند، نه کاملا پشت آن پنهان می‌شدند، تا مالکيت و خداوندی خويش را بر آن اعلام و ثبت کنند. طوری مثل تصاحب توام با شرمندگی. مثل آن که درختچه و بوته را در انحصارشان نبود، بلکه  به ناچار و از سر وظیفه و کار، از امکانات آن بهره‌مند و برخوردار بودند.
آسمان تمام رنگ سربی‌اش را ريخته است روی دشت زردی که اين جا و آن جااش را گاه‌گاهی بوته‌ای، خاری، کپه‌ی گياهی، کک مکی کرده است. بوته‌ها به اندازه‌اي‌ست که بتوانی پشت‌اش دراز بکشی و از ديد کسی که در فاصله‌ای از تو ایستاده، در امان بمانی. آن کسی که ایستاده، اما پشت هيچ بوته‌ای دراز نکشيده است. مثل آن که جائی را پیدا نکرده، تا پشت آن پنهان شود.
از شب قبل که خبر را شنيده بود، دلش خالی شده بود. لب‌هايش آرام لرزيده بود. گفته شده بود،  هیچ کس پوشش خدایگان و بنده نخواهد داشت. همه یک سان خواهند پوشید.
فكر كرد که از روز بعد از فردا آن قدر خزه در آب حوض ببندد که همه‌ی آب و همه‌ی حوض ليچ بيفتد. و موريانه‌ها به راحتی تيرک‌های چوبی سقف را بجوند و به سهولت از ديوارها پائين بيايند و روی صورت کودک قنداق شده بيفتند و اگر گرسنه شدند، صورت کودک را هم بجوند. موهای تنش سيخ شده بود، عين جوجه تيغی، منتها نه تيغی در کار بود و نه دشمنی دم دست. همين که کاری برای سقف چوبی، موريانه‌ها و آب حوض نمی‌کرد، شايد می‌شد فهميد که دشمن در کنارش خيمه زده است. اصلا در همان چادرش سکنی گرفته است. البته هم زمان با ليچ افتادن آب، ادعای مالکيت چادر و همسر و فرزندش راهم خواهد کرد، البته.
همسرش آن شب نفهميده بود، که چرا در حياط کوچک خانه‌شان به ناگهان طوفانی در گرفته بود. فقط می‌دید که او دور حياط می‌دود و خود را به ديوارهای خشتی می‌کوبد. مثل آن که دنبال يکی کرده و يا کسی دنبالش کرده باشد که اين طور مدام دور می‌زد. روز بعد توی دشت کويری زرد هم همين طوری شد. او به هرطرف می‌دوید، اما کسی او را در کنارش پناه نمی‌داد. گاهی يک طرف بدنش يخ می‌کرد و طرف ديگرش گر می‌گرفت و گاهی از سر تا پا می‌لرزید. لرزشی که آرام و قرار نداشت. لرزشی که شايد آخرين قطره‌ها جانش را می‌خشکانید. قطره‌هائی که جزئی پيوسته با آهنگ زمان و زبان بود.
در خانه‌ی یکی از شهروندان، کف اتاق لخت و بدون پوششی را با صندلی طوری چیده‌اند، که مثل حالت کلاس يا سالن کنفرانس شده است. میزبان در باب عشق داد سخن می‌دهد. سمينار عشق است. ولی سخن گويان متعدد ندارد. چند تک سخنگو، که همگی طوری به جايگاه می روند که گوئی به طور اتفاقی، از بين جمع، از بين بندگان، به جايگاه  رفته‌اند. و بندگان ديگر از اين که بعضی از همشهري‌هاشان توان سخنوری‌شان بيشتر از بقيه است، و از اين که چه قدر در فضای آزادانديشی حاکم می‌توانند آزادانه انديشه‌های خود را در مورد عشق عرضه کنند، برخود و شهرشان می‌بالند.
روزی از روزها که ليلی اطعام مساکين می‌کرد، مجنون هم با کاسه‌ی گلی‌اش توی صف به انتظار محبت محبوب می‌ایستد. ليلی در کاسه منتظران طعام می‌ريزد، ولی به مجنون که می‌رسد، کاسه‌اش را می‌شکند. مردم دور مجنون جمع می‌شوند و هشدارش می‌دهند به اين که شکستن کاسه‌ات به اين معنی است که قابل دريافت طعام ليلی هم نيستی  و هوای ليلی برای تو مجاز نيست، پس دست از وی بدار و به کار خويش باش. مجنون پس از لختی درنگ می‌پرسد چرا من؟ چرا فقط کاسه‌ی مرا شکست؟ و ادامه می‌دهد که، گرش با ديگران‌اش بود ميلی چرا ظرف مرا بشکست ليلی.
سمينار عشق باسخنان ديگران ادامه پيدا می‌کند. در لحظه‌ای مناسب در کنار آن سخنران می‌نشينم و می‌گويم:
بايد شيدا بود تا کار ليلی را که به عرف همان معنی را می‌دهد که ديگران گفته‌اند، طور ديگری تفسير کرد.
می گويد: خوب، مجنون شيدا بود.
می‌گويم: شما، شما که کارشناس عشق هستيد، آن را باور داريد، تفسير مجنون را می‌گويم. آيا قصد ليلی همان معنی عرف بوده است. و تفسير مجنون به دلیل جنون‌اش.
می گويد: شيدائي، نه جنون. بعدش هم فراموش نکن ما همه بنده‌ای هستيم، کسی به جهت کارشناسی يا ويژگی ديگر برتر شمرده نمی‌شود. من اگر کوزه‌گر باشم، از کوزه شکسته آب نمی‌خوردم.
می گويم: نه به اين دليل که کوزه‌ی نو گيرتان نمی‌آيد، بلکه می‌دانيد که در کوزه‌ی شکسته راز و رمزی است که کوزه نو از آن بی‌بهره است. مثل آن کاسه شکسته مجنون.
لبخند تلخی می‌زند و جهت نگاهش، در آن چشمی که با چشم بند پنهان نشده است، تغيير و خود را به جمع ديگری مشغول می‌کند. حال که شناختم‌اش، به خود جرئت می‌دهم، تا آخرين مهره‌ام را هم بازی کنم.
می پرسم: آيا منظور ليلی از شکستن کاسه مجنون اين نبود که او هم بايد از کاسه شکسته طعام بخورد؟
به طرف‌ام برمی‌گردد و ضمن خودداري از بروز غيظي كه در آن چشم پوشانده نشده‌اش آشكار است، صندلی‌اش را ترک می‌کند. از آن به بعد نمی‌بينمش تا روز شکار، و در کوير.
با خود می‌گويم: آری کسی به جهت کارشناسی، يا هر ویژگی ديگری نسبت به ديگران ارجح نيست. به همين دليل آن روز تابستان که عده‌ای از طرف یک سازمان جهانی آمده و مردم را در ميدان آبادی جمع کرده بودند، تا آنان را برای تشکيل گروه نمايشَی کودکان و آموزش تاتر به آنان تشويق کنند. لابد یکی از همین بندگان بود، که از ميان جمع فرياد کشيده بود:
بله، بله بچه‌هاتان را به مطربی بفرستيد تا زير دست اين آقايان به انحراف و بيراهه کشيده شوند. و تهدید کرده بود که اگر قرار باشد بچه‌اش مورد تجاوز اين‌ها قرار گيرد و آتش شهوت اين‌ها را خاموش کند و بازيگر شود، ترجيح می‌دهد خودش اينکار را با او بکند تا يک غريبه. و بقيه هم حرف‌های او را تاييد کرده بودند.
در جوانی، شبی برف سنگينی تمام کوچه راه‌های آبادی را لغزنده می‌کند، فردا دو سه تا از دختر بچه‌ها زمين می‌خورند و پاي‌شان می‌شکند. مرا  می‌فرستند دنبال شکسته بندی بنام خان توی ميدان جنوبی آبادی. خود را به سرعت به آن جا می‌رسانم. دلواپس حال آن‌ها هستم. نمی‌دانم درکدام سوی ميدانچه ، خان را بيابم. پيرمردها به ديوارهای اطراف تکيه داده بودند. به هرجهت نگاه می‌کنم. نمی‌توانم سرگردان بمانم. فرياد می‌کشم آقای خان، آقای خان. پيرمردها لبخند می‌زنند. هر چه بيشتر فرياد می‌کشم، خنده‌ی آنان شديدتر می‌شود، آن چنان که ريسه می‌روند. و من، گنگ نسبت به خنده‌هاشان همان طور يک ريز آقای خان را صدا می‌زنم. بعد پيرزنی با شکوه و ابهت به من نزديک می‌شود و می پرسد:
چرا اين همه داد و فرياد راه انداختی؟
 می‌گويم: دنبال آقای خان می‌گردم.
می‌پرسد: که چه کارش کنی؟
جريان شکسته شدن پای دختران را می‌گويم.
می‌گويد: همين جا بمان. می‌رود وارد خانه‌ای می‌شود با يک ساک پاره‌ی وصله‌دار که دهانه اش هم کج و کوله و باز است، برمی‌گردد و می‌گويد
 راه بيفت. 
می‌گویم: اما آقای خان؟
می‌گوید: خان. خان منم.
می‌رويم، يعنی می برمش منزل یکی از بچه‌هائی که پایش شکسته است. ولی چهره‌ی مردان چمباتمه زده کنار ديوار و صدای خنده‌شان با من همراه است.
اين همه مدت با همين چشم‌ها زندگی کرده‌ام. اين همه مدت تو روی اين همه ائينه نگاه کرده‌ام،  هيچ وقت متوجه‌اش نشده‌ام. مثل آدمی که گنگ و منگ است، نه خوابش، خواب است و نه بيداري‌اش، بيداری، هميشه در جائی ديگر سير می‌کند، من هم جای ديگری بوده‌ام. شايد هم نه، الان، اکنون، حالا جای ديگری هستم. تفاوت زياد است. من به کدام يک ازآن دو جهان تعلق دارم.  و کدام يک ازاين دو چشم من واقعی‌تر است؟ وقتی با چشم چب به تصوير خود در آئينه نگاه می‌کنم، آن را با وضعيت درست يک چشم می‌بينم، اماسياهی چشم راست‌ام پیدا نيست. وقتی با چشم راستم در آئينه نگاه می‌کنم،  وضعيت درست يک چشم را دارد، ولی چشم چپ‌ام سراسر سفيد است. واقعيت‌ها ، واقعيت‌ها  در يک قدمی من سال‌های سال فرياد کشيدند و من نشنيده‌ام. چشم دراندند و من نديدم. من با کدام چشم؟ در طی تمام اين سال‌ها، با کدام چشم...؟  بعد از سمينارعشق کارم شده است اين که خيره به چشم ديگران نگاه کنم. می‌خواستم بدانم دیگران با کدام چشم به اطراف خويش می نگرند.
عده‌ای مدام نگاه‌شان را تغيير می‌دهند، يعنی هر دم با يک چشم می‌نگرند. و عده‌ای هميشه با يک چشم بسته، که با چشم بند بسته اند، زندگی می‌کنند. تکيه ديدشان  به يک چشم است و از چشم ديگر استفاده نمی‌کنند. نمی‌توانم به خاطر آورم که بار آخر اين فلانی، چشم راست‌اش بسته بود، يا چشم چپ‌اش. اين اولين تفاوتی است که بين آدم‌ها متوجه می‌شوم. آدم‌هائی که در تمام اين سال‌ها همه چيزشان مثل هم است. همه چون بندگان زيسته اند، و درد مشترک بندگانی را به عنوان نشان رضايت به هم عرضه می‌کنند.
تا اين که مدت‌ها بعد خان شکسته بند که خود يک چشم را با روسری پنهان نگه می‌داشت، توضيح می‌دهد، که دو دسته مجاز هستند که یکی از چشم‌های خود را ببندند. و ادامه می‌دهد به هرحال عده‌ای که از جابجائی مردمک خود خسته شده‌اند، می‌توانند مجوز بگیرند و چشم بند ببندند. شايد...
حرفش را قطع می‌کنم، می‌گويم: ولی... خدايگان...
نگاه کنجکاوم به چهره‌ها، برای تفکيک يک چشمی‌ها از دو چشمی‌ها، کم کم مرا زودتر ازخدايگان رسوا می‌کند. از آن به بعد کار روزانه‌ام متوقف می‌شود. و خانه نشين می‌شوم. از هيمنه اين کشف تازه به هراس می‌افتم. تنها شب‌ها و در کوچه پس کوچه‌های شب است، که به رفتارها خيره می شوم.
کجا، اين وقت شب؟
خدايگانی است با یک چشم بسته. و بی هراس از مخفی يا آشکار بودن خويش، نهيب می‌زند.
نمی‌توانم در چهره سرخوش و شيدا زده بندگانی خويش فرو روم. و همين مرا دستپاچه می‌کند. و او می‌فهمد.
در آبادی ما مراسمی به شکل و شيوه‌ای خاص رايج است. هر از چندگاهی رای همگانی برای مراسم شکار صادر می‌شود. چون بين همه نوعی ارتباط معنوی برقرار است، که نشان از برده و آقا در آن ديده نمی‌شود. رای به کسی ابلاغ نمی‌شود، بلکه در دل بندگان دعوت شده می‌نشيند. و بندگان فکر می‌کنند، اين خود آن‌ها هستند که رای را صادر کرده‌اند. احساس نمی‌کنند که مجری فرمانی شده باشند. به نظرشان می‌رسد که خودشان فرمانده هستند. هدف این مراسم تنبیه خطا کاری‌ست.
از اين مراسم حرف‌های بسياری در اذهان جاری است. هر کسی چيزی می‌گويد. ولی اکثرا آن را سرگرمی و تنوعی برای همه می‌دانند که در ضمن خطاکاری هم تنبيه می‌شود. خطا کاری که البته در روز شکار، خود یکی از دعوت شدگان است، ولی به دلخواه نقش شکار را می‌پذيرد. حتی خود در محکوم کردن خود به نقش شکار موثر است. اصلا خود تعيين کننده اين رای است. اين را هم می‌گويند، که هيچ کس قبل از رفتن به شکار از اين که چه کسی نقش شکار را بازی می‌کند، خبر ندارد. جالب اين که، عده‌ای از اين که نقش شکار را بازی کنند، با هيجان اظهار علاقه می‌کنند.
نوری را در قهوه خانه پيدا می‌کنم. خان او را به من معرفی کرده بود. همو گفته بود که غروب‌ها، اغلب در قهوه خانه است. چشمانش نيست. هيچ چيز جای چشمان‌اش نيست. روی همان نيمکت او می‌نشينم. جيرجير کشدار تخته نيمکت است، يا هر چه، صورت‌اش را به طرف‌ام برمی‌گرداند. اول با يک حفره بعد با حفره ديگر نگاه‌ام می‌کند.
می‌گويم: درست دم غروبی که لامپای چراغ را پاک می‌کردم،  شکست. دکان‌ها اغلب بسته‌اند. ياد شما...، می‌شد، باز کنی...، لوله ای، لامپی، چراغی ، لامپائی...
می گويد: اگر دوباره بشکند، چی؟
می گويم: خوب، آن وقت تمام شب، توی تاريکی می‌نشينم.
با خان توافق کرده بودم که این‌ها را بگویم.
با هم به خانه‌اش می‌روم. لامپا را با ورق پاره‌ها و روزنامه‌ها می‌پيچاند. می گويد ، مواظب باش نشکند. ورق پاره‌ها هم گم نشود.
می دانم، يا مثل اين که دانستگی در من نشسته باشد، که اگر گفته است ممکن است دوباره بشکند، به احتمال زياد می‌شکند. لذا چند شمع هم تهیه می‌کنم. در نور خفه شمع، ورق پاره‌ها و روزنامه‌های کهنه را به دقت، از لوله جدا می‌کنم. ميانه‌ی شب، وقتی کاملن خواب هستم، نوری وارد خانه می‌شود. با هم به قبرستان می‌رويم. مرا به درون حفره‌ها و گورها می‌برد. در زير هر سنگ افسانه ، نه، افسانه‌های خفته می‌خواند. در انتهای شب، يک چشم را کاملا می‌بندم و با چشم ديگر، استوار و تمام عيار، به ستاره‌ها را می‌نگرم.
از آن شب به بعد تا سرحد شيدائی افسرده می‌شوم. تداوم افسردگی مرزهای شيدائی را در می‌نوردد. عنان خود را از خرد می‌گسلم و احتياط منطقی خرد را به کناری می‌نهم. راهی را که می‌شناسم تا کوچه آن شبگرد حرامزاده پيش می‌گيرم. همين که از ميدانگاهی به داخل کوچه می‌پيچم، غرولند آرام سگی متوقف‌ام می‌کند. بوی هشياری بي موقعی را هشدار می‌دهد. قدمی به پيش می‌نهم. سگ در مقابل‌ام می‌ايستد. می‌ايستم و بعد قدمی ديگر پيش می‌نهم که ناگهان بلند و مکرر پارس می‌کند و برای حمله آماده می‌شود. پارس نابهنگام، چهره‌ها را به پنجره‌ها می‌کشاند. از روشنائی به تاريکی می‌نگرند. چشم‌ها جفت جفت روشن و نگران کوچه ورودی هستند. در اين محله همه با دستان باز بازی می‌کنند. چهره‌ها در اتاق‌ها و سرسراها به هم و به کوچه می‌نگرند. با تداوم غرش‌های سگ، چراغ‌ها يکی يکی خاموش می‌شود. در پشت شيشه‌ها تنها اخگر سوزان چشم‌هاست که همچنان شعله ور است.
اول، از اين که تنها کسی است که توی دشت، راست قامت مانده است، تنها کمی خوف برش می دارد. درصحرای بی انتها، به هرجهت گام برمی‌دارد. در پشت هيچ بوته يا درختچه ای، پناهی نمی‌یابد. شمال و جنوب را گم نکرده است. ولی از بيرون، از جای ديگری اگر نگاهش کنی، همان طورکه اکنون همه برده ها نگاهش می‌کنند، متوجه می‌شوی که به هيچ جهتی نمی‌تواند برود. شايد دايره وار، دنبال کسی یا چيزی می‌گردد، ولی چیزی یا کسی را نمی‌يابد. به هر بوته‌ای که خود را می‌رساند، رانده می‌شود. پشت بوته‌ها، چهره‌ای نمی‌بيند، ولی حضور کسی پشت آن ملموس است که به انتظار شکار سنگر گرفته است. به حيرانی از اين بوته به آن درختچه و از آن درختچه به اين بوته، دشت کويری را در می نوردد. به گمان‌اش نوعی بازی در جريان است. شايد امروز نوبت او نباشد، ولی وقتی پشت هيچ بوته‌ای جائی برای او نيست، بی شک افتادن يا نشستن وسط صحرای باز، یکسان است.



 محمود  راجی     پائيز  80