بهشت بود یادوزخ، نمیدانم.
سیب را دیدم. از آن خوردم یا تنها تماشاگر زیبایی آن بر درخت
بودم، نمیدانم.
رانده شدم یا بر اثر کینه و عداوت آشنا و غریبه، پذیرفتم که
آخرین نمازم را بر جنازهاش بخوانم، نمیدانم.
رود زیبایی بود آرمیده در تلالوی آفتاب که در جنگلها و درههای
سبز و شاداب جریان داشت.
...
شاید هم هیچ نبود، جزء سپری شدن سالهای شیرین زندگی، که به هر
حال سپری میشد.
مرا همچنان که امکان برگشت آن زمانها نیست، توان دیدار آن
مکانها نیز نیست.
که اندیشه روزهای از دست رفته، لحظه لحظههای انسان را سوگوار میکند.
باری...