زیبایی


                                                           

تقدیم به « مجید دانش‌آراسته » به خاطر « گیلاس‌های مهاجر »
به باغچه که می‌رسد، پیش از هر کاری، می‌خواهد برود سراغ درخت کوچک سیب. هفته‌ی پیش سیب‌ها نارس بودند. مطمئن است که این هفته هم قابل چیدن نیستند، ولی ایستادن در کنار درخت و نوازش برگ‌ها و ساقه‌های ترد و شکننده‌اش و نگاه کردن به پنج سیبی که امسال غیرت کرده، به قدر کافی رضایت‌بخش است. با آن جثه‌ی کوچک، سیب‌های بزرگی داده است.
کل درخت‌ها این کف دست زمین را می‌شود چشم‌بسته مجسم کرد و میوه‌هایش را شمرد. سیب پنج عدد؛ سه هلو بر یکی؛  شش تا بر یکی و هشت تا بر دیگری. شبرنگ و آلو و شابلون هم، در همین حد و اندازه، قبلا چیده شده بودند. درخت‌هائی که تا سال پیش بار نمی‌دادند؛ نهال‌های کوچکی بودند که او چند سال پیش، روی زمین بایر و برهوتی کاشته بود، که در طول سال‌ها مرافعه ارث و میراث، بی‌کار و بی‌بار مانده بود.
پیرمرد به درخت سیب نزدیک می‌شود. در دو قدمی آن متوجه می‌شود که سیب‌ها را چیده‌اند. پاهایش سست می‌شوند؛ چیزی در سینه‌اش آتش می‌گیرد؛ دلش افسرده می‌شود. با شتاب نزدیک‌تر شده، به بالا و پائین شاخه‌ها و برگ‌های درخت چشم می‌گرداند؛ بله! سیب‌ها را چیده‌اند. نمی‌خواهد باور کند، اما متاسفانه چیزی واقعی‌تر و خشن‌تر از آن‌چه که می‌بیند، نیست. شاخه‌ی درخت کناری‌اش را که میوه‌ای هم ندارد، شکسته‌اند. پس پشت برگ‌ها، زیر روی شاخه‌ها را به دقت نگاه می‌کند. اثری از سیب‌ها نیست؛ اما چرا! تنها یکی؛ یکی جا مانده. ندیده‌اند؟ یا خواسته‌اند منصف باشند؟ به خاک ترک خورده از تشنگی خیره می‌ماند.
آدم به این سن و سال مگر این جور روی خاک ولو می‌شود؛ آن هم به خاطر چهارتا سیب! همسایه‌اش باغ بزرگی دارد. شاید چند تا سیب کمتر، یا بیشتر، معلوم هم نشود.
به فکرش می‌رسد که ممکن است به طمع میوه‌های موجود، باز هم بیایند. چون می‌گویند: « هرجا که پری‌رخی‌ست، دیوی با اوست! » پس با نیم نگاهی به پریدگی رنگ رخساره‌ی کاغذها و نوشته‌های پیشین، کاغذی برمی‌دارد و باز می‌نویسد: « تو اگر نمی‌دانی، بدان که من چند سال، تقریبا هر هفته یکی دو بار، در باران و آفتاب؛ در سرما و گرما، با چه زحمتی، بیست کیلومتر راه را با دوچرخه آمدم و برگشتم و با چه عشقی خاک و تک تک این نهال‌ها را پرورش داده‌ام. این چند دانه سیب که ارزش مادی نداشت. چه طور دلت آمد؟ شما زیبائی را می‌فهمید؟ شما نمی‌گذارید این باغ زیبا بماند. حالا باید با چیدن هلوهای نارس، آن‌ها را در امان نگه دارم؟ تو را از تجاوز به آن‌ها ناکام و خود را از لمس، دیدن و ستایش زیبائی‌شان محروم کنم؟ »
سپس نوشته را از تنه‌ی درخت سیب آویزان می‌کند.