۱۳۹۴ شهریور ۳۰, دوشنبه

75




آسمانت که با من مشترک نیست، زمینت هم

بگو فردا شب یا شب‌های بعد

به کدام صورت فلکی نگاه خواهی کرد

تا من هم حضور پیدا کنم،

هرچند شب‌های من هم با تو مشترک نیست.

*

چون تاریکی‌های ما یکسان نیست

و روشنائی‌ها هم

چون سیاهی‌های ما یکسان نیست

و سفیدی‌ها هم،

پس برای هر رشته‌ی پیوند من دلیل می‌طلبی

به من که می‌رسی

رفتارت نظم و اصول می‌یابد

خلاف تمام حس زیبائی‌شناختی که

گاهی تصویر می‌کردی...

کاش بین خود چیزی را قرار می‌کردیم

که میل به یادآوری یا ارتباط را تداعی می‌کرد.

*

یادم آمد

به راستی «واژه» را به همین دلیل عزیز می‌داشتیم.

حالا راضی و خوشحالی که مرا از واژه‌هایت محروم کردی.

به من بگو پس حسرت‌ها چه‌گونه به دل‌ها

راه بجوید.

حال بیا و رندی کن،

رهاتر از هر بند،

متنی بنویس

یا دست‌کم قاصدکی را پرواز ده

یا رو به آسمان لبخندی بزن

شاید بند از دستم پاره شود،

نمادی از دلخوشی در جانم شکوفه زند

و برایت یک شعر عاشقانه بنویسم.