۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

61


به آنان که رویاهای کودکی‌شان با یاد خزر درآمیخته است، چیزی نگو تا عمق آبی رویاشان برنیاشوبد.

اما اگر هراس داری مبادا روزی ندانسته راهی خزر شوند.

از شهامت قابل ستایش کودکی بگو که

پدر خود را در لباسی ژنده و به چرک‌آلوده می‌بیند افتان و خیزان و ناگزیر.

و سفارش کن اگر این شهامت در او نیست

بهتر آن که چون من، شب‌ها به خزر نزدیک شود

تا عظمت رویاهایش فرو نریزد

و تنها با صدای خروش و غرندگی و کف‌آلودگی آن

روحش را آرام کند.

60





بزرگ شدی! دردش شروع شد؟
گوشه چشمت هم نم برداشت؟
دلت شکست؟
تکه پاره‌هایش در کدام کوچه بن بست جا ماند؟
می‌بینم که دیگر نمی‌خندی
به آینه هم نگاه می‌کنی؟
مواظب تارهای گندمگونی؟
چین‌های دور چشمت را چگونه پنهان می‌کنی؟
بخند دختر، بی‌خیال باش
به دیگران هم همین رفته که اکنون به تو می‌رود!
ما عزادار دایم جهل و غرور جغرافیای خویشیم
یادهای کهن ما را باد، با خود، به خاک کویری رسانده(می‌رساند).
در شوره زار یاس خرزهره هم سبز نمی‌ماند


59

دستم را بگیر؛
مرا  آرزوی کوره راهی‌ست در جنگل
با سری در گریبان
و دستی که
کنار زند بوسه‌های مهربان
شاخه‌ها و برگ‌ها را.
بگذار رقص نور را تماشا کنم
که چه گونه، گاه به گاه
می‌گریزد از میان شاخه‌ها و برگ‌ها
و صورت‌ات را می‌نوازد
به هر بازی نسیم.
تنها یک کوره راه باریک و ناآشنا،
اما در جنگلی بسیار دور.


58

در انتهای راه ایستاده است
ایستاده‌اند
او را می‌نگر(ن)د که چگونه به تانی
راه را؛
راه رفته‌ی سال‌های پیش‌تر خود(شان) را   
گام به گام می‌پیماید
رو به او / رو به آنان
که
ایستاده(اند)
در انتهای راهی که دمادم باریک می‌شود
و سایه‌های تنومندی وهمناک و سیاهش کرده است،
و به تانی می‌شمرند گام‌هایش را.