56
شب را با باران آغاز میکنم. با باران میخوابم. با باران بیدار میشوم. روز را با باران آغاز میکنم. با باران راهی مدرسه میشوم. وقتی به مدرسه میرسم، خوشحال میشوم. تا چند ساعت، زیر سقفهای کلاس، نیازی به توفیق اجباری همزیستی با باران نیست. در راهروها میدوم. در کلاس از سروکول میز و نیمکت و همکلاسی بالا میروم.
بیرون باران میبارد. روز بارانی زنگ کلاس و زنگ تفریح نداریم. اصلا زنگی نداریم که هشدار دهد و یا آزاد گذارد و یا محدود کند. در روزهای بارانی همه چیز توافقی است؛ مثل توافق بین اعضای یک هیات ارکستر، که چه وقت کدام ساز به صدا درآید. این توافق اما نانوشته است. توافقی بین معلم، دانشآموز، فراش مدرسه ، باران و مدیر و البته با صفحهی آهنی آویزان در گوشهی حیاط و چکشک همنشین آن.
...
این سالها، اما، چرا دلم افسردهی مدام قطرهی قطرههای باران است؟