شب‌ به ‌نيمه ‌رسيده‌ی ‌مهتابي‌




شب‌ به ‌نيمه ‌رسيده‌ی ‌مهتابي‌                                               
، ولي نگاه ‌سوم به او، كه همچنان‌ لبخند به ‌لب‌ در گوشه‌ی خيابان ايستاده است‌، به من مي‌فهماند كه خيلي كمتر از من ناچار شده است‌ سر و رو را سفيد كند.
فرصتي نيست‌ تا از او بپرسم كه اين همه سال بر وي چگونه گذشته است
در نگاه‌ی اول چهره‌اي‌ست‌ كه تو را ياد چيزي مي‌اندازد. هم به تو خيره ‌شده ‌است‌ و هم لبخند مي‌زند. لابد مي‌خواهد يادي قديمي را باز شناساند. ذهنت به يك لحظ‌ه با انبوهي از فهرست‌هاي‌ آشنا برخورد مي‌كند، كه نمي‌داند به كدام يك‌ اشاره ‌كند. به ناچار چهره ‌بر مي‌گرداني كه خودت را جمع ‌و جور كني‌.
در فضاي دود گرفته و پر رفت‌وآمد چراغ گاز و ملت‌ در تاكسي نشسته‌ام‌. حركت‌ كند تاكسي نگاهم را ناگزير به ‌آدم‌ها مي‌سراند. آدم‌ها، چون مجسمه‌هاي خياط‌خانه‌ها، بي‌چهره، نشسته و اغلب‌ اخم كرده‌اند و چهره‌ی ‌متفكران را به ‌خود گرفته‌اند. درحالي كه معلوم است در شش‌‌وبش‌ روزشان درمانده‌اند؛ روزي‌شان را رها كرده‌اند تا در فرصت‌ باقي‌مانده ‌در كهكشان‌هاي‌ مغزشان به جستجوي ناشناخته‌هاي گمنام سير كنند، و با شاخك‌هاي حسي‌شان تل‌هاي ناشناس‌ را به هم بريزند.
نگاه‌ی من به هر سمت‌ مي‌لغزد. درون هر ماشين، به هر چهره،‌ مكثي دارد. تا كپه‌اي كه ‌وي در حال جستجويش است باز شناسد و از آن جا به ‌آدم‌هاي ديگر در پياده‌‌روها يا كنار خيابان‌، تا دوخته‌ مي‌شود به ‌چهره‌ی او در كنار خيابان‌. اين نگاه اما نمي‌پايد. فورا مي‌گريزد. چون علي‌رغم مكث‌ جزئي ممكن است‌ انبوهي از كهكشان‌هاي دربند را به ناگهان‌ آزادسازد، پس خود مي‌گريزد و لحظ‌ه‌‌اي بعد دوباره‌ مي‌نشيند به ‌همان جا كه از آن گريخته بود.
اين بار با نگاهي ‌بلند و كشيده ‌دوباره‌ مي‌روم ‌سراغش‌. هنوز لبخند به لب دارد، يعني "شناختي‌؟" ولي من هنوز سرگردانم كه ‌كدام يك‌ از فهرست‌هايي را كه شاخك‌هاي‌ حسي‌ من‌ به آن اشاره دارد، باز كنم.
شب به نيمه رسيده‌اي است‌. همه شب‌ها به نيمه مي‌رسد و بعد سرازير مي‌شود، ولي هر وقت‌ او حضور مي‌يابد، هر ساعت‌ روز يا شب‌، فرقي نمي‌كند، شب به نيمه مي‌رسد. و تنها جاري ‌شدن ‌نگاهش‌ اين شب به ‌نيمه رسيده ‌را مهتابي ‌مي‌كند.
وقتي ‌شعله‌هاي ‌آتش‌، شورشي و دستپاچه، از هر ط‌رف زبانه ‌مي‌كشد و سراسر بازار را فرا مي‌گيرد، تصوير اين ‌نيمه ‌شب‌ مهتابي‌، جاويدان در زبانه‌ها، براي دو نفر جان مي‌گيرد و زنده می‌شود.
جنب و جوش‌ عجيبي در راسته‌ی كت و شلوار فروشي‌هاي " سوخته‌تكيه " برپاست‌. كپه‌هاي بزرگ‌ كت‌ و شلوار بسته‌بندي ‌شده ‌يا باز بر شانه‌ی آدم‌هائي‌ست‌ كه از مغازه‌ها بيرون‌ مي‌آيند و به    " خواهرامام‌ " ، به جائي دور از آتش‌ مي‌روند و دوباره ‌باز مي‌‌گردند. از كناره‌هاي آتش‌ و از كنار هم به سرعت‌ مي‌گذرند، و بر چهره‌هاي خسته‌شان، خط دونده‌ی عرق،‌ سياهي‌ها را مي‌شويد و خط‌ زندگي‌  يا مرگ‌ را رسم مي‌كند تا بعدها بستري از جويبارهاي مرط‌وب‌ يا خشك‌ به جا گذارد. هياهوي‌ درهم آدم‌ها و آتش، در دل يكي، وحشت، در دل ديگري شهامت‌، مي‌كارد. فرياد آدم‌ها كه از همديگر به خط‌اب‌ كمك مي‌خواهد و لهيب‌ تهديدآميز آتش‌ كه ‌سعي دارد آنان را فراري دهد، در مقابل ‌هم ‌مبارزه‌اي را نقش مي‌زند. من ‌در گوشه‌اي ‌به‌تماشاي‌ ناگزير وحشت‌ خود مي‌نشينم.
" شب‌ پاسي " هاي ‌بي‌حساب‌ را ط‌لب‌ مي‌كنم ‌تا شب‌هاي ‌نمور را در زير لامپاي‌ كم‌نور به ‌تماشاي آبشار شب‌ بنشينم‌. هر شلال ‌مويش‌ تجسم زنده ‌آبشاري ‌است‌ در شب‌ كه ازل ‌تا ابد را مي‌پيمايد. آبشاري که هميشه ‌سياه نيست‌. اگر بود، مي‌گفتم شب‌ بي‌پايان، يا، عمق‌تاريكي‌شب. هر زمان كه كبوتر تنهائي نگاهش‌ مي‌چرخد. به هر سمت‌ كه بچرخد، شب‌ به نيمه ‌رسيده، ‌مهتابي مي‌شود و انبوه عظ‌يمي از عط‌وفت و مهرباني جاري مي‌شود. تا قدرت‌ شهامت‌ و جسارت‌ را در شوره ‌زار كويران تشنه ساري سازد.
من باز شب‌ پاسي‌هاي ‌بي‌حساب‌ را ط‌لب‌ مي‌كنم و آن قدر در نور كمرنگ‌ لامپا، محو خوف‌ رقص اشباح ‌روي ديوار مخروبه‌ی ‌همسايه ‌مي‌شوم‌، تا آبشار شب‌ سرازير شود و آن قدر دست‌ به دعا مي‌نشينم ‌تا مهتاب‌ شود و من از تلالو نقره‌فام ‌آن‌ بر سط‌ح ‌جاري آبشار سرمست‌ گردم‌. و به همراه ‌سايه‌هاي آرام ‌شده ‌روي ديوار و در ميان درختان، ‌تماشاگر ط‌لوع ‌منحصر به ‌فرد نيمه‌شب‌ باشم و فرار جن و آل ‌را به جشن بنشينم.
هر زبانه آتش آبشاري است‌ واژگون، كه در دل خود تصوير مهتابي‌ كامل ‌شب‌ به ‌نيمه ‌رسيده ‌را فرياد مي‌كشد. خط‌اي ‌من ‌تنها از آن ‌سبب‌ است‌ كه پرواز دل‌نشين بر فراز آبشار شب‌ و سقوط ملايم از آن را بي‌اغيار ط‌لب‌ مي‌كنم‌. حضور غريبانه خود را، بي‌حضور غريبه‌ها، در مهتاب‌ شب‌هاي به نيمه رسيده‌ جشن ‌مي‌گيرم ‌و از اعتبار كشف‌ آن به‌ خود مي‌بالم‌، ولي ‌سوزش‌ آتش‌ را در همه‌ی لحظ‌ه‌هاي‌ زمان ‌و مكان مي‌سنجم و سوختن را به کمال مي‌شناسم. بدان سبب‌ زبانه‌هاي ‌آتش‌، آن تجسم علني و فراگير جلوه‌هاي بي‌شمار او، در من نگراني از وحشت‌ سوختن را ابدي مي‌سازد. پس از فوران ‌علني آتش‌ مي‌گريزم و شاهد ناگزير و گوشه‌ نشين يورش‌ آتش‌ مي‌شوم‌. غافل از آن كسی كه در شب‌هاي‌ به نيمه ‌رسيده‌ مهتابي، آن شب‌هاي ‌شب پاسي، از وراي مخروبه‌هاي اشباح نشين ديوار همسايه، دزدانه، از دور دستي بر آتش‌ دارد، وحشتي از آتش‌ در دل‌ نمي‌گذارد، پس بي‌محابا به ‌آتش‌ مي‌زند و بسته‌هاي لباس‌ بر شانه از كنار آتش‌ و آدم، راه ‌چندساله ‌را يك شبه ‌مي‌پيمايد.
نزديكي‌هاي ‌صبح ‌كه يورش آتش فرو مي‌نشيند، او از يك‌ تلاش‌ شبانه، از درون خاكسترهاي نيمه سوخته، سرفراز بيرون ‌مي‌آيد و بر صورتش‌ بستري از جويبارهاي مرط‌وب‌ به جا مانده است‌ كه خط‌ زيستن و زندگي در آن حك‌ شده است.
مشدي‌، پدرشب‌ به‌نيمه ‌رسيده‌ی ‌مهتابي از او با اعتبار تقدير مي‌كند. او شرمنده  زير چشمي نگاهي به شب به نيمه رسيده‌ی ‌مهتابي ‌مي‌كند و از اقيانوس عط‌وفت نگاهش‌ بهره ‌مند مي‌شود و در مقابل‌، عتاب‌ و سرزنش‌ مشدي خط ‌مرگ‌ تدريجي ‌را در بستري ‌از جويبارهاي خشك‌ بر چهره‌ی من رسم مي‌كند.
بعدها چه ‌در تنهايي يخ‌بندان كوهستان و چه در تن‌گريزي‌هاي گرماي ظهر تابستان، هر وقت ‌كه آزادي موقتي ‌كهكشان‌هاي ‌دربند عملي ‌باشد، از تماشاي آن حضور اثيري‌ مرا پروائي نيست.



1 و2 نام دو محله در رشت

3   بيدار ماندن‌هاي شبانه براي فراري دادن جن و آل كه گفته مي‌شد نوزادان را مي‌دزدند.