عزيمت ناتمام
به انحناي كوچه ميرسم. آن كوچهی طولاني. از دور دوخته ميشود چشمم به دري كه بايد به آستانهی آن برسم و از آن گذر كنم. از ابتداي كوچه، انتظار همين انحنا سرشارم ميكند از نياز، اما به انحنا كه ميرسم، تمام ارزشهاي جاري و گذشته به ناگهان سياه ميشود. چيزي در سينهام شعله ميگيرد و داغي از آن شعله ميماند بر دلم. در انحناي آن كوچهی طولاني باريك و گويا بيرهگذر، با لباسي دمدستي و ريشي چند روزه و موهايي آشفته با بستهاي در بغل، مينشينم در گوشهاي، طوري كه چشمم به آستانهاي باشد كه بايست از آن گذر ميكردم.
با لباسي كه دمدست است و تهريشي، ترانس مهتابي و ساعت همسايه را درون پارچهاي ميپيچم و آرام در حالي كه اهل خانه سرشان گرم آخرین رفت و روب است، دزدكي، براي آن كه به خاطر گريز نابهنگام بازخواست نشوم، از خانه ميزنم بيرون.
خيابانها خلوتند و آدمها مخمور و تهی از درد و شادی. خيابانها خالی از ماشينها و آدمها رها از مشغلهها و گرفتاريهاي طول سال. لباس نو پوشيدهاند و هر يك به سمتي ميروند. احيانا به جايي كه فكر ميكنند در اين لحظات باقيمانده، خوشبختي را ميتوان در آن جا، دست چينكرد.
در كوچههاي دراز و بيقواره و بيمعني ري و مولوي سراغ يكي دو ساعت سازي ميروم. البته همه بستهاند. بايد يكي مثل من باشد كه حوصله كند اين وقت سال بيايد براي كار... كنارههاي پيادهروي سيداسمعيل، دست فروشها، اما هستند. چه، فرقي برايشان نميكند اين روز با روز ديگر، اين لحظه با لحظهی ديگر، شايد ندانند چه سالي، چه ماهي، و چه روزي است. مهم برايشان سرما و گرما هست و آفتاب يا باران. يعني بشود كنار پيادهرو بساط زد يا نه. بشرهی پوستشان، تا آخرين سلولها، زرد و كدر و پژمرده است. با روشي كه براي كسب معاش دارند، شگفتي بيهمتاي شهر به حساب میآیند. وقتي قيمت چيزي را از آن ها ميپرسي، يك بار، تنها يك بار از پايين تا بالايت را ورانداز ميكنند، بعد جواب اسكن را ميبرند به فهرست نوع آدمها كه در حافظه شان ذخيره كردهاند. چشمانبره، چشمانگرگ، لباس نو، لباس كهنه، چهرهی شر، چهرهی معصوم، زابرا، روبراه، بعد قيمت ميدهند.
توي دالانهاي مولوي و انتهاي بازار، از دستفروشي كه اندر حفظ اصول اخلاقي در كسب و كار داد سخن ميدهد، سراغ جايي براي تعمير يا خريد گونهاي خاص از ترانس مهتابي را ميگيرم و او مرا به كوچههاي مروي ارشادم ميكند. با شايد و اما و اگر، البته.
به ناچار بازار را نبش قبر ميكنم. راههاي پرپيچ و خم آن را پيش ميگيرم. مغازههاي محدودي باز است، ولي دالانها قلمرو حكومت خرت و پرت فروشهاست. اين جا و آن جا شمدي پهن شده است با اجناسي بيتناسب، مايملك بساطي، مجموعهای از هر چیز براي فروش عرضه شده است. ذهن گمكردههايي هم در طول دالانها، بيرمق و بيروح پرسه ميزنند و زيرلب آوازي ميخوانند يا شعري زمزمه ميكنند. ميشود گفت دو دسته هستند. آنهايي كه گريز زدهاند و آنهايي كه ناگزيرند. اوليها گريز ميزنند كه نباشند و دوميها ناگزير هستند كه باشند. خلوتي بازار، اما از نفرت گريزيها و خستگي ناگزيرها چيزي نميكاهد.
كاپشن باراني مندرسي پوشيده است. در يك دستش كيفي است كه طرح كيف سامسونت را دارد و در دست ديگر ساكي. از دهانهی چاك خوردهی ساک يك پخش صوت كه تمام كليدهايش با چوب كبريت سرپا مانده است، ديده ميشود. نوار توسط دو اهرمي توي پخش قرار گرفته است. سر ديگر اهرمها وصل است به يك بلندگو با مقوايي لوله شده در جلويش. اول صدايش را ميشنوم. شعري را تصنيف مانند ديكلمه ميكند. آوازش موسيقي ندارد. شعر را خودش انتخاب ميكند و خودش ميخواند و خودش نوار پر ميكند و ميآورد توي دالانهاي بازار و مولوي و ميفروشد به همهی آنهايي كه غريب خواني كسي دلتنگ ولايتشان ميكند، دلتنگ عزيزان مريض، بيكس يا بيكاری که در گوشهاي از اين جهان جا گذاشتهاند. همهی اينها كار جوانكي است شانزده هفده ساله كه قرار است تمام راه درازش را غريب خواني كند.
در دالانهاي خلوتتر خرت و پرتهاي دزدي پهن است كه كلي يا جزيي فروخته ميشود. در اين وقت سال كه نه پارسال است و نه امسال، در اين دالانهاي پرپيچ و خم، خريدار هم به سراغشان میآید. فروشنده و خریدار به طرف هم کشیده میشوند... نوادههاي اشرف و محمود هم هستند كه پسته شام مانده از سالهاي قبل را درهم كرده و به قيمت پايين ميفروشند. كساني هم هستند، البته كه سفرهی سال نوشان را با خشكبارهاي آنها رونق دهند... هرازچند سالي در اين لحظات فرتوتي بازار ميشود شاهد فروش كتابي هم شد.
در كوچه مروي هم تك توكي باز هستند و البته بيشتر فروشندهاند و حاضر به تعمير ترانس نميشوند... در يكي از ساعت فروشيها عاقله مردي ميخواهد كاري بكند وراي آنچه هميشه انجام ميدهد. ساعت را ميگيرد. ميگويم عقربههايش گويا شل است. به ميل خود ميرود. سربالايي را بسيار به كندي، حتي ساعتها طول ميكشد تا بپيمايد و بالا برود ولي در ثانيهاي از آن سرازير ميشود. دقيقهشمار از وظيفهی خويش غافل است و ساعتشمارش بلاتكليف. نظم حاكم بر صفحه، صعودي صعب و سنگين و سقوطي سهل و آسان است. هيچ كدام در بالاي صفحه گير نميكند. ميگويد بايد كارخانهاش را عوض كني. ندارد. از پشت پيشخوان بيرون ميآيد. ميرود سراغ همكاران. ندارند. با شرمندگي در رفتار، دو سه گونه ساعت نشانم ميدهد و حاضر ميشود به قيمت مناسب به من بفروشد. آن هم در تاريخي كه هيچ سال و هيچ ماهي را مشخص نميكند.
جلوي شمسالعماره، انبوه معتادها و قاچاق فروشها آفتاب گرفتهاند.مثل هر صنف، همديگر را ميشناسند. چهرهها نشان ميدهد كه از اعماق شهر درآمدهاند. در اين بيسال بيماهي فرصت خوبي براي تظاهرخويش باز يافتهاند. من از نگاهی آنان خودم را ميدزدم و آنان ولي خود را به من نزديك ميكنند و از آينه بغل مرا ميپايند. دورم حلقه ميزنند. يكي هر نوع جنسي براي فروش عرضه ميكند. يكيميخواهدساعت را از من بخرد و ديگري ترانس را وارسي ميكند. من خود را در هجوم اغيار پاييزي ميبينم و به زحمت روح خويش را خلاص ميكنم و در طول پياده روي خلوت ناصرخسرو، سرازير كه نه، سربالا ميشوم.
در سكوت غم گرفتهی ناصرخسرو هر چهرهاي را ابري از تيرگي اين گاه سال فرا گرفته است. مردي چاق با نگاهي عقب مانده، شانه و برس مو ميفروشد. پيرمردي در كنار جعبه جوراب به عبور ساكت عابران مينگرد. كسي از كنارم رد ميشود و ميگويد، دارو. و من از كنار كسي رد ميشوم و رخنهای به قلبش نمييابم، ولي در چهرهاش دريايي از گريهی نيامده مشهود است. همه چيز طوري خاص سنگين است. آدمها، گويي تريليهاي بيستدو چرخ، به كندي گام برميدارند تا ديرتر برسند يا چيزي فرا نرسد. صداي موتور يا ماشيني نميآيد. كسي حرف نميزند. ناصرخسرو و اين همه سكوت.
عدهاي در گوشه و كنار خيابان، در هر جايش جنازهشان را پارك كرده و كش ميدهند خود را در آفتاب، خميازه ميكشند و در رخوت از تب تاب انتظاري ناگزیر و بيتاب...
ناصرخسرو را تا انتها بالا نميروم. برميگردم. گويي روي صحنهاي هستم. اطراف صحنه قدم ميزنم. خورشيد مردد از تابيدن يا پنهان ماندن در پس پشت ابرهاي پراكنده، كمرنگ و كمتوان است. ساعت درست شدني نيست. وسايل مورد نياز ترانس پيدا نميشود. بيشتر آدمها، جريان هوا و صدا، آفتاب و ابر به رخوتي دچارند و ترجيح ميدهند بيتفاوتيشان در تعويض ناگزير به چشم بيايد.
ناگهان صداي تمام راديوها در مغازهها و گوشه كنار خيابان بلند ميشود. همزمان پيرمرد بليط فروش، چروكيده و دوتا شده از دريچهی پايين باجهاش بيرون ميآيد، كمي دوروبر خود را نگاه ميكند، دوباره دولا ميشود تا به درون باجه برود... وقتي كودك بودم با چه شور و شعفي اعضاي خانواده دور هم جمع ميشديم و زمان تحويل سال كه هميشه يادمهست، در تاريكي شب رخ ميداد، اصرار داشتم بيدار بمانم. چون انتظار داشتم كه در سال تحويل حتما چيزي برايم عوض ميشود. بليط فروش دولا هنوز از آستانهی دريچه رد نشده است، كه صداهايي از همه سو سكوت خيابان را ميشكند و او را از رفتن به درون باجه واميدارد. همانطور دولا دوباره از باجه بيرون ميآيد. کمي اطراف را وارسي ميكند. مرا ميبيند، به من تبريك ميگويد. دور ديگري دور خويش ميزند. كمي به اطراف نگاه ميكند. پيرمرد بساطي به او نزديك ميشود. همديگر را بغل ميكنند. پيرمرد با لبخندي به لب دوباره به باجهی خويش برميگردد. رانندهی اتوبوس واحد با لحني، كه ميخواهد دلگيريهايش را موقتا كنار بگذارد، براي مسافران آرزوي سلامتي ميكند. عابران ناشناخته به يكديگر لبخند ميزنند و به هم سلام ميكنند... مثل خوابزدههايي هستند كه لحظهی اول بيداريشان گنگ به نظر ميرسند و مختصات خود را فراموش ميكنند. خوابزدههايي كه دوباره به خواب ميروند تا پر ديوانه به نظر نيايند.
از اين همه انتظاري كه به هيچ چيز منجر نميشود، دهان و گلويم تلخ ميشود. بيرمقي دوباره بر چهرهها عيان ميشود... مثل خیلیها گذر يكسال را در دور تند مرور ميكنم، اما چيزي دستگيرم نميشود.
آسمان که نه زرد است و نه سربي، يك جوري بيرمق مانده و بيحركت و ساكت و بيرنگ، سقف كوتاهش مانع پرواز دلگرفتگيهاست.
سنگيني اندوه دالانهاي باريك و غم گرفته دوروبرم در اين لحظات و دقايق كه نه سال قبل است و نه سال بعد، ابديست. كوچه پسكوچههاي تودرتو و سوگوار اشكال محدود محبت و عصبيت، وقتي مرا ميپذيرند كه بوي همآوايي از من دیده و یا شنيده باشند...
در چهرهام شايد خوني تازه ديدهاند يا در چشمانم شايد برق حيرتي مشاهده كردهاند، كه هر كوچهی باريك طنابي ميشود، محكم مرا ميپيمايد در خودش و ميپيمايد آن چنان كه در میانهی كوچه ديگر مرا توان برخاستن نيست، و شادي محسوس من نيز سكون ميپذيرد...
زن همسايه، كه پستوي خانهاش را از دلتنگي پر كرده است، در لحظهاي از غروب، عرض كوچه را که ديوارههاي بلندش مانع سرايت چانهزدنهاي زندگي است، ميپيمايد تا شاید در فضاي خالي ماندهی پستوی همسايهاش، شریک شود... هموست که در انحناي آن كوچه مردي را با بقچه يا بستهاي ميبيند، كه در خود غوطه ميخورد و به هيچجهتيحركتی نميكند و فقط پابهپا ميشود.
زن همسایه ديگران را نيز خبر ميكند تا اين ساكت درهم ريخته را به آستانهاش برسانند.