۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه



50

این رازهای جنگل نیست که در جنگل مدفون شده است. راز جنگل راز مردان وزنانی است که روزی روزگاری از معبرهایش گذشته‌اند. جنگل رازهای آنانی را در خویش پنهان کرده که در روزهایی دل به پاکی استتارش داده‌اند. راز آدم‌هائی که دست از جان و جهان شسته و خود را به مهر توانمند او سپرده‌اند. اکنون آن رازها و آن شکوه رازداری جانانه به طور غریزی در من و ما جاخوش کرده، آن است که وقتی دل به یاد جنگل می‌دهیم، شکوفه‌های پنهان زیبائی در ما بیدار می‌شود و ما را به شوق و جذب می‌رساند. زمانی اگر درک نادرستی از این وقار فرهمند داشته باشی، او را، آن پیر صبور دردهای بشری را از خودت مایوس کرده‌ای. اگر به او اعتماد کنی، در هیچ کوره راهش گم نمی‌شوی. اگر اعتماد کنی در غلظت مه غریبش، بی‌کس نمی‌مانی.
دریا هم چنین است. دریا سرشار از آواز ملاحان و صیادان غریب مانده‌ایست که در سیاهی شب‌ها و سهمگینی طوفان‌ها دل به او سپرده و از عشق، ایثار و محبتش سیراب گشته‌اند. اهمیتی ندارد که به ساحل رسیده باشند، یا نه. راز دریا، راز انسان‌های شب به دریا زده‌ایست که خوفی از آن نداشته‌اند. دریا راز تنهائی و دردهای انسان‌هائی را در خود پنهان کرده که به او اعتماد کرده‌اند. موج‌های عصیانی‌اش برای رساندن پیام آن تنهایان و بی‌کسان شب به دریا زده است تا به گوش و چشم بی‌خبران خودفریفته برسد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه



49
وقتی می‌گویند داستان واقعی(رئال) ، می‌خواهند مرزش را با داستان‌های فراواقعی روشن کنند. و به این منظور گفته می‌شود، تا ماجول‌های فرا واقعی در آن نقشی نداشته باشد. ولی منظوراین نیست که داستان برای راه ندادن به ماجول‌های فراواقعی، خود را به انعکاس چیزهائی محدود کند که در چشم همه‌گان واضح وآشکار و مبرهن است. روابط ظاهری، رویه آشکار روابط، گفت و واگویه‌های تک بعدی، بگومگوهای ساده و دور از پیچیدگی، کپی برداری از گفتار ، کردار، ورفتاری که نه برای انتقال آن به خواننده، احتیاج به اندیشه است و نه برای درک آن از طرف خواننده، به هیج نوع فعالیت ذهنی نیاز... ادعایت این باشد که شاگرد بقال سر گذر هم خوانده و گفته «آقا عین زندگی ما را نوشتی» و بعد نویسنده به خود ببالد که آدمی که در عمرش کتابی نخوانده و بعد از هدیه کتابت، کتاب دیگری هم  نخوانده، از تو و کتابت تعریف کرده است. نامش را هم بگذارد داستان واقعی. با استفاده از قیاس، افتخار کند که کتاب مخاطبش را در پائین‌ترین قشر اجتماع یافته است. این شیوه چیزی نیست جز پنهان کردن واقعیت.
در قصه‌های «مرگ ایوان ایلیچ - تولستو» و « آلیس یودیت هرمان» به این مضمون توجه شده. در هیچ کدام، نویسنده برای خارج کردن متن از سطح و عمیق‌تر کردن آن به ماجول‌های فراواقعی و پشتک‌واروهای پست مدرن کرنش نمی‌کند، ولی در گرداب خزعبلات روابط و گفتگوهای رایج و سطحی هم محدود نمی‌ماند. در برخورد آدم‌ها با همدیگر، عوض گفت و شنودهای با و یا بدون معنی، حس درونی آن‌ها به متن منتقل می‌شود.
«همواره انرژی درستی برای مواردی که باید فکر و عمل توام می‌شد، داشت»؛ «بیرون نسیمی می‌وزید. ثبات سرسخت اشیا، نام‌های واضح‌شان» ؛ «داشت فکر می‌کرد این‌ها چه طنین کنایه‌آمیزی دارد. گرم، نیمه شب، ژوئن آن تابستان بی‌سابقه - جمله‌هائی ورای جمله‌ها...» ؛ «او هم اصولا نمی‌توانست تمایلش به گریز و خودمختاری را پنهان کند » ؛ « تفاهمی خاص و گزیده نشان داد»
کاری که « ستوده » تلاش دارد تا به آن برسد و در «آهوی رمیده» و «زمان گذشت» بسیار به آن نزدیک شد.

    48
برای کی؟

زمان نوشتن باید فردی جلوت باشه، نشسته باشه، یکی که هر وقت سر بلند می‌کنی، او را ببینی، باید برای یکی بنویسی. حالا به خودم می‌گم، شاید برای زنی که شوهر و زندگی خوبی داره، یا برای مردی که زن و گرفتاری بسیاری داره، مشکله که حتی تو تنهائی‌اش، تصور کنه که یکی در این جهان عریض طویلی داره واسه اون می‌نویسه... فرقی هم نمی‌کنه که بدونه، یا ندونه، تصورش را بکنه، یا نکنه... آن چه مهمه اینه که یکی داره برای اون می‌نویسه. حالا ممکنه یکی برای فردی می‌نویسه که مرده... جسمش به جهان نیست. بود، اما حالا نیست؛ چرا نیست، نمی‌دانی.نمی‌فهمی به کجای دنیا برمی‌خورد که اگر هنوز بود. نمی‌فهمی به کجای دنیا چیزی اضافه یا کم می‌شد که اگر هنوز بود. نیست که بدونه یا ندونه. نیست که تصور بکنه، ولی برای خالق اثر مهمه که برای یکی داره می‌نویسه. به خودش می‌گه فلانی هست در این گوشه، یا اون گوشه‌ی دنیا تهران یا تورنتو، لندن یا مشهد، پاریس یا شیراز، امین‌آباد یا کهریزک؛ بهشت زهرا یا بهشت سکینه و یا هر مسگرآباد دیگری. مهم نیست که حالا هست یا نیست و یا کجا هست و کجا نیست... برای ارزش، یا ضدارزشی که در وجودش بود، می‌نویسه... حداقل مخاطبی که هر نوشته می‌تونه داشته باشه. می‌نویسه که نوشته‌ات حالت گفت و شنود بگیره. تو می‌گی. اون می‌شنوی. خب ، هرچند چیزی نمی‌گه و همین ممکنه وادارت کنه که چیزائی هم از خودت سرهم کنی. این جور مواقع تو فکر می‌کنی که اگر این حداقل مخاطبت حضور فیزکی و ملموس داشت، چی می‌گفت و بعد براساس آن، جوابش را می‌دهی.