50
این رازهای جنگل نیست که در جنگل مدفون شده است. راز جنگل راز مردان وزنانی است که روزی روزگاری از معبرهایش گذشتهاند. جنگل رازهای آنانی را در خویش پنهان کرده که در روزهایی دل به پاکی استتارش دادهاند. راز آدمهائی که دست از جان و جهان شسته و خود را به مهر توانمند او سپردهاند. اکنون آن رازها و آن شکوه رازداری جانانه به طور غریزی در من و ما جاخوش کرده، آن است که وقتی دل به یاد جنگل میدهیم، شکوفههای پنهان زیبائی در ما بیدار میشود و ما را به شوق و جذب میرساند. زمانی اگر درک نادرستی از این وقار فرهمند داشته باشی، او را، آن پیر صبور دردهای بشری را از خودت مایوس کردهای. اگر به او اعتماد کنی، در هیچ کوره راهش گم نمیشوی. اگر اعتماد کنی در غلظت مه غریبش، بیکس نمیمانی.
دریا هم چنین است. دریا سرشار از آواز ملاحان و صیادان غریب ماندهایست که در سیاهی شبها و سهمگینی طوفانها دل به او سپرده و از عشق، ایثار و محبتش سیراب گشتهاند. اهمیتی ندارد که به ساحل رسیده باشند، یا نه. راز دریا، راز انسانهای شب به دریا زدهایست که خوفی از آن نداشتهاند. دریا راز تنهائی و دردهای انسانهائی را در خود پنهان کرده که به او اعتماد کردهاند. موجهای عصیانیاش برای رساندن پیام آن تنهایان و بیکسان شب به دریا زده است تا به گوش و چشم بیخبران خودفریفته برسد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر