دو نامه
بخشی از ديوار حياط قدیمی فرو ريخته و بخش ديگری از آن سوراخ شده است. از دور فضای خانه و اتاقها قابل رويت است. حوض وسط حياط پر از خرتوپرت و تيرکهای پوسيده و آجر شکسته و ساير قسمتهای حياط نيز پر از آلوآشغال است. جاجای آن را علف هرز پوشانده است. سقف اکثر اتاقها ريخته و خانه آشيانهی موش و مارمولک شده است...
پيرمردی نزار در ايوان خانه دراز کشيده است .عابران از کوچه بی تفاوت میگذرند. گيرم اگر نيم نگاهی سرد و سريع به پيرمرد بيندازند، ولی توقف نمیکنند، بيشتر به گذر سريع، که زيستن طلب میکند گردن مینهند.
در انحنای کوچه مردی بيستهفتهشت ساله بی تکيهگاه چمباتمه نشسته بر کناره جوبی و نظارهگر مخروبه و پيرمرد محتضر است.
نيازی به باز کردن دری که بسته باشد، ندارم. از خرابی ديوار تو میروم و از روی آجرها و خرتوپرتها به سختی رد میشوم. وارد خرابه شده و به پيرمرد نزديک میشوم. پيرمرد از پنجرههای بزرگ که به دشتها و درياها باز شود، صحبت میکند. حرف توی حرفم میآورد. منتظر نمیماند. تنها خودش حرف میزند.
"زمان کوتاه است. نمیفهمم چگونه بايد از اين کوتاهی عبور کنم و تمامی دانستههايم را که معلوم نيست همهاش يا چه اندازهاش درست باشد به تو بگويم." اشاره میکند به توی کوچه و ادامه میدهد. "نمیخواهم چيزی بشنود. اصلا وقتی همه چِيز عوض میشود، آدمها عوض میشوند ديگر چه چيز درست است؟ درستیاش چه قدر دوام دارد؟ تراکم سبزجنگل آن جا که موج برمیدارد، تُنُک میشود و به خروش رودخانه میريزد، باريکه جادههای خاکی که از سينهکش کوهی عبور میکند و چهارپايان بسياری را به راحتی در خود جا میدهد و در درههای دور گم میشود. هراس هر یک از تمام شدن، از سقوط که دير يا زود تکلیف میکند... به کدام دلخوشی؟ چه دلی؟ " مکث می کند...
اولش به خودم گفتم، خودم را بگذارم جای آنها و هر چه که از آن دو شنيدم و از نامههاشان خواندم از زبان خودم بگويم. يعنی که من همانها هستم. بعد فکر کردم کم می آورم...
مثلا نمیدانم چهشان است. چرا رمضان بيکار و گرسنه، بچهاش را بايد برای هواخوری ببرد پارک و آن قدر توی فضای سرد و تيرهی پارک برود تو فکر خودش و بچهاش و بقيه، که متوجه نشود ديوار گوشتی اطرافش تنفس را بر وی تنگ میکند و همان طور که يک چشمش به بچهاش است و يک چشمش رفته باشد پی هزاران چرا و اما، و نفهميده باشد آن يارو کی و چه طوری پهلويش روی نيمکت مینشيند و کی سر صحبت را باز میکند...
ولی با وجود این دودلی، ادامه بدهم و بنویسم:
کسی که در کنار رمضان روی نیمکت مینشیند، سر صحبت را باز میکند و میپرسد:
با اين همه گرفتاری آمدن و نشستن توی پارک هم حوصله میخواهد.
رمضان فلسفه میبافد:
بله، بايد توی هفته حداقل يک بار بنشينی به هفتهای که به رايگان هدر دادی، فکرکنی...
طرف میگويد يعنی نهيب میزند که، مگر تو گرفتاری نداری؟ تو مگر توی ابتدايیترين مسايل روزمره گم نشدهای؟ اين همه بند که به دست و پايت وصل کردهاند، اجازه نفس کشيدن را به تو میدهد، چه رسد به اين که...
رمضان باز نمیفهمد و حرفش را قطع میکند:
نه. من همهی فضای فکرم را اجاره نمیدهم. يک مقدارش هميشه مال خودم است در آن فضا به دنبال راههای تازه هستم. دنبال انديشههای نو...
طرف به نرمی توصیه میکند:
راههای جديد هم به همان جاختم میشود که بقيه راهها. وقتی تمام کم کسريهايت با دويدنهای مدام به يک نقطهی تعادل هم نمیرسد، ذرهای ايستادن و درنگ کردن، تراز کارت را بيشتر به هم میزند، ايستادن و تماشاکردن و نمیدانم فکر کردن مستوجب کيفر خواست میشود. بايد بعدش سريعتر و بيشتر بدوی تا آن را جبران کنی. برای چی اين بلا را به جان میخری؟
رمضان نمیداند چرا سفره دلش را پيش آن غريبه باز میکند.
در مسابقهای که راه افتاده است يا راه انداختهاند، من تظاهر میکنم به اين که در آن شرکت دارم، ولی هيچ باکم از باخت نيست. بهترين لحظات عمرم زمانی است که گوشهای میايستم و توی مکث و وقفهای که خودم ايجادش کردهام، انديشه میکنم و اگر کسی مثل شما طالب اين باشد که به حرفهايم گوش کند او را هم از دويدن بیسرانجام در اين مسابقه که قرارداد و سروتهای ندارد، کنار میکشم. بالاخره دنيا همين طور نمیماند خيلیها در گوشه و کنار، اين جا و آن جا هستند که فهميدند اين بازی کشک هست پشت پرده خبرهائی هست و فاجعهای بزرگ شکل...
طرف حرفش را قطع میکند و به تندی میگويد:
بله! هفتهای يک بار بيائی پارک، گوشهای بنشينی و برای خودت خيال ببافی مسئله را حل میکند؟
رمضان جواب میدهد:
نگفتم حل میشود قدم اول انديشيدن و درست انديشيدن است و داشتن درکی صحيح از معنی و مفهوم زندگی. به هرحال خيلیها در اين مورد با من اشتراک منافع و اشتراک عقيده دارند...
بعد آن طور که در نامه آمده است رمضان میرود توی حال و هوای خودش و خود را در چهارچوب قواعد تعريف نشده محک میزند و متوجه نمیشود که طرف کی پا میشود و نيمکت را ترک میکند.
نالهی ضعيفی از پيرمرد بيمار شنيده میشود و دايم چيزی را تکرار میکند
ذره ذره دور میشوم از محيط دوروبرم و از واقعيتی که مدام و به شتاب درگذر است.
به خودم میگويم اين طور نوشتن راضیام نمیکند کسی هم لذتی از خواندن نمیبرد. بهتر است اين طور بنويسم که
در يک روز تعطيلی پائيزی پدری با کودک 6-5 سالهاش، داود، به پارک میرود. پدر روی نيمکت مینشيند و پسر را توی فضای سبز پارک رها میکند. کودک سرگرم بازی با همسن و سالهای خودش است. در حين بازی کتک میخورد دو سه بار درد کتک را تحمل میکند ولی سرانجام به گريه میافتد. میرود سراغ پدرش که روی نيمکت نشسته بود. ولی آدمهای بسياری دوروبر نيمکت پلاس هستند. گذر از ميان آن همه جمعيت برايش مشکل است. کودک شدیدتر گريه میکند و در همهمهی گفتگوها گیج میماند...
تقريبا موهايش جوگندمی بود. ناگهان معلوم نشد از کجا آمدهاند. مثل مور و ملخ میريزند رو سرش. کدام طرف رفتند؟
معلوم است ديگر آقا شما چه سووالهائی میپرسی. بهتر است سرت به کار خودت باشد.
از همهمهی گفتگوها چیزی نمیفهمد. گريه هم امانش نمیدهد. فشار جمعيت هم زياد است. پدر را پيدا نمیکند...
يکی دو نفر دوروبرش را میگيرند. علت گريهاش را میپرسند. هقهق کنان میگويد که پدرش را گم کرده است. يکی داد میکشد پدر اين بچه کيست؟ ديگری میگويد توی شلوغی پدرش را گم کرده است. لابد الان دنبالش میگردد. يکی می گويد به کلانتری ببريمش. يکی میگويد به دفتر پارک تحويلش بدهيم...
داود بين آدمها دست به دست میگردد. يکی يک تکه نان به دستش میدهد. اطرافش شلوغ میشود. او هنوز نيمکت را نمیبيند. هنوز پدرش را پيدا نکرده است. تعجب میکند که چرا پدرش نمیآید يکی از او نشانی خانهاش را میپرسد. داود حين گريه میگويد پدرش روی نيمکت نشسته بود. مردی دستش را میگيرد و از بين جمعيت به نيمکت میرساند. پدرش روی نيمکت نيست. مرد ديگری نزديک می شود و میگويد:
تو اين جائی؟ خيلی دنبالت گشتم. بعد رو میکند به ديگران و میگويد:
من پدرش را میشناسم، همسايهی ماست ، سفارشش را کرده است که او را به خانهاش ببرم.
داود مرد را نمیشناسد. مرد شوکولاتی به کودک میدهد. اشکهايش را پاک میکند. دستی به سر و رويش میکشد. ديگران هم از اين که مشکل کودک حل شده است ، زياد پاپی قضيه نمیشوند.
مرد داود را بيرون میکشد و از جمع جدا میکند و با خودش میبرد. در فاصلهای دورتر از شلوغی، به کودک میگويد که حتما او را پيش پدر و مادرش میبرد. کودک، افسرده و منتظر مرد را نگاه میکند و مرد، نگران، دوروبرش را میپايد. بعد از دقايقی او را از پارک خارج میکند...
اميد داود به يافتن پدر زياد شده و گريههايش کم شده است. هرازگاهی سکسکه میکند. با مرد میرود و اعتراضی نمیکند. مرد داود را به کوچهای و سپس به خانهای می برد و بعد به اتاقی که بچههای بسياری در آن اتاق جمع هستند...
بخشی از " نامه ای ازبرزخ " را برايتان میخوانم.
تصوير آخرين روزی که باتو بودم تاکنون در ذهنم مانده است. توی پارک نشسته بودم به تماشای آدمهايی که غرق در افکار خويش درگذر بودند. غصه و شادی آدمها در پشت نگاهها پنهان مانده بود و خورشيد غروب میکرد. با نزديک شدن غروب سرمای تازه از راه رسيده گزندهتر پيش میتازيد. خيره و مشتاق به چهرههای پرشتاب، بیتفاوت و نوميد مینگريستم. نفوذ در کدورت ظاهر، گذران بیمعنی و لاقيدی ناشی از عدم شناخت را آشکار میکرد و گذرگاه گريز را برملا میساخت. در چنين حالتی او آرام و بیشتاب چون صيادی به شکار دلمشغولش نزديک میشد. هنوز چهره برنگردانده و صورتش را نديده بودم که دست سردش بر دستم قرار گرفت و سردی آن تا اعماق وجودم رخنه کرد. چشمم ناخواسته تو را کاويد و از هول سرما تو را نيز نديدم. خواستم به نام صدايت کنم که خطاب آمرانه اش مرا به سکوت کشاند. قبل ازآن که به او بگويم که کودکم در پارک است. حتی قبل از آن که بتوانم به نحوی تو را متوجه کنم، سنگينی وجودش مغزم را فلج کرد...
اکنون در دوزخ وسيع آدمهای پرمشغله و پرشتاب تنها ماندهای. و من به سرعت به بستری سخت و سرد در ريگزاری برهوت به سوی برزخ شتافتم. اين که روز است يا شب فرقی نمیکند. تمام گسترهی ديدم پنجرهای فرو رفته در ديواری بتونی است که نردههايی آن را و من را محصور کرده است. من که بايد طور خاصی قرار گیرم تا گوشهای از آسمان سربی شهر را، آن هم به سختی ببينم چگونه می توانم تک تک غروبهای دلگيريت را در آن کوچههای غار مجسم کنم و نهراسم. فضائی که هيچ اذانی در آن منجر به طلوع نمیشود. البته سخت نيست که یادآوری گذشتهها و تجسم آن فضا، تا بدانم در کوچههای شوش و ری، آن صورتهای چرکين و گردنهای کج شده، آن چمباتمه نشينیها در حلقهی دود، آن احساس بیدلی وصف ناپذير، آن رخوت ناگزير، آن گذران اجباری و سرگردانی به ظاهر قدری، در لحظه لحظهی روز و شب، در جاجای خيابانهای گرم و پيادهروهای سرد معنیاش چيست...
تو از ترس و اضطراب شبهای کوچ در دوزخ صحبت میکنی من در کوچ مدام خاطره به دوشی و سپرده شدن به سرگردانی در برزخ. می توانم ببينمت. خصوصا که پذيرفتهام پلی به قيمت زندگیام با تو برقرار کنم. که مرده من نيز بايد بتواند از اين پل گذر کند...
درتمام اين مدت، تنهائیات، شکنجهی جانکاه برزخ را برايم دو چندان دشوار کرده است. من از آبادانی، از چراغانی شهر و از تبسم مدام بر چهرهی غريبههای درگذر از پل صحبت میکنم. هر زخم را مشروط پذيرفتهام... تو، تو اگر بپذيری که زيستن تنها در رضايت رابطهی شيرينی مفهوم میيابد، که به استحکام نسيم صبحگاهی بين دو عابر بيگانه استوار شود، شرط من برای پذيرش برزخ برآورده شده است...
بخشی از" نامه ای ازدوزخ " :
من با مردی که نمیشناسمش، به راه می افتم. هوا تاريک شده است.
بابام کجاست؟
می برمت پيش بابات.
چرا رفت؟
توی اتوبوس خوابم می برد. میافتم، دوباره بلند میشوم. سرانجام به کوچهای میرسيم که شلوغ و بسیار پرسروصداست. زنها و بچهها در کوچه ولو هستند. آدمهای بسیاری در رفت وآمدند. خواب و بيدار در محيطی نا آشنا به دنبال او کشيده میشوم.
داخل خانهای میشويم با دالانی تاريک و نمور. از پلهها پائين میرويم. وارد اتاقی میشويم. دو زن در اتاق نشستهاند و چند کودک هم خوابند. من و مرد در گوشهای میايستم. مرد میگويد:
برو بگير بخواب. فردا میبرمت پيش بابات. من خسته و گرسنه به گوشهای میخزم و خوابم می برد.
صبح که از خواب بيدار میشوم، به خاطر خيس کردن شلوار و زیلو، از زنی که در خانه مانده، کتک میخورم. کسی جز آن زن در خانه نيست. لباسم را عوض نمیکند. لقمهای نان به دستم میدهد. سراغ تو را از او میگيرم. میگويد:
بعد از ظهر میرويم و منتظرش میمانيم تا بيايد.
ظهر شده، نشده گرسنه و تشنه راه میافتيم. چند اتوبوس عوض میکنيم. زن گوشهی پيادهروی یک خيابان، مینشيند و مرا نيز وادار میکندکه جلويش دراز بکشم. روی اسفالت دراز میکشم. همان جا خوابم میبرد. وقتی بيدار میشوم، زن نمیگذارد که بلند بشوم. از تو میپرسم، جوابی نمیدهد. همان طور تا غروب آفتاب، تا شب روی اسفالت دراز میکشم. آخرهای شب به خانه میرسيم. زن میگويد:
بابات نيامد. فردا میرويم جای ديگر منتظرش میمانيم.
هر روز به خيابانی جديد میرويم. هر روز، باز هم من دراز میکشم، ولی تو نمیآئی. زن هر بار میگويد:
بايد به جای ديگری برويم و منتظرش بمانيم.
روزها به همين ترتيب میگذرد. من گاهی با آن زن گاهی با زنهای ديگر به خيابانها میروم. گاهی جلوی بساط دراز میکشم و گاهی از دستشان در میروم و به بازی سرگرم میشوم و به تلافی آن، شبها کتک میخورم. شبها اکثرا مهمان داريم. غريبهها مرتب میآيند و همگی در همان اتاق میخوابيم. پارهای اوقات آن مرد میآيد، ولی زن که بعدها ننه صدايش میکنيم هميشه هست. پسرهای ديگری هم هستند که فقط شبها آنها را میبينم... کم کم که بزرگ میشوم، ديگر مرا کنار پيادهرو نمیخوابانند. بلکه در مدتی که ننه در گوشهای با کودک دیگری در پيادهرو مینشيند، من از ماشينهای سر چهار راه گدائی میکنم. بعضی وقتها هم پارچهای دستم میدهند که شيشهی ماشينها را با آن پاک کنم... اوايل هرچه کاسب میشوم، به ننه میدهم. بعدها وقتی که یاد میگیرم مقداری از آن را برای خودم کش بروم، ساعتی يک بار پولها را از من میگیرد. به اين ترتيب هر روز بزرگتر و بزرگتر میشوم...
از روی آجرها و خرتوپرتهای توی حياط رد میشوم در انحنای کوچه کنار داود، لب جو مینشينم. میخواهم چيزی بگويم که خودش شروع میکند به حرف زدن.
آدمها عوض میشوند، عوض شدهاند. آن چيزی که رمضان از آن صحبت میکند، بيشتر تصور است، تصوير چیزی است، يک نقاشی ازچيزی. نمیشود که يک عده با نقش روی ديوار زنده باشند و ديگرانی پنجرهها را برای چشم انداز بهتر، بالاتر بکشند و ديوارهای جديد بسازند. پنجره هائی فراختر و بزرگتر بسازند. من بمانم تا تو هم بيايی که چی؟ باهم نقاشیهای روی ديوار را تماشا کنيم. من خودم هرجا بخواهم ديوارها را خراب میکنم. هرجا بخواهم از هر ديواری بالا میروم. حالا ديوار توست، باشد. ديوار رمضان را هم خراب میکنم. نقاشیها و تصويرهای او نه به درد من میخورد و نه به درد کس ديگر. اگرکسی را يافتی که پشتش به توست، لازم نيست خبرش کنی، کارش را بساز. من از همهی خرابهها میتوانم رو برگردانم. از همهی ديوارها بگذرم. يعنی چه که از من انتظار دارد بنشينم و به قول خودش انديشه کنم. حرفهای خندهدار میزند. داود داود میکند و از آنهائی حرف می زند که جسم و جانشان با هم يکی است. من با کسی سر هيچ چيز شريک نمیشوم. سر هيچ سفرهای به اعتبار صاحب سفره نمینشينم. اعتبار سفره برای ارزش غذایش مهم میشود. اگر از چشم دور بمانم، ظرفی را که تويش غذا خوردهام يا میبرم يا میشکنم... من سالها گوشهی پيادهرو گدائی کردم يا آدامس و سيگار فروختهام و پولش را آخر شب به زور از من گرفتهاند... بین ماشينها ادای فلجها و معلولين را درآوردهام. سرما و گرما پوست و استخوانم را ترکانده است... حالا بعد از بيست سال آمده، میخواهد لالهکارون راه بيندازد...
هنوز از حيرت گم کردنش در نيامدهام چرا بايد مرا تنها میگذاشت. به چه دليل نمیتوانستم پيدايش کنم. آقا دنبال تفريح خودش رفته است. من خام و بیتجربه در اين درندشت با هزاران گرگ و شغال تنها ماندهام. دور از انتظار به گودالی پرت شدهام که مستوجبش نبودم. بار گناه کس ديگری را تحمل کردم. و آن آخرين بار بود... ديگر گناه کس ديگر را نمیپذيرم. خرخره خطای خواسته و ناخواسته را پاره میکنم...
داود را راضی میکنم که به نزد پدرش برويم. وقتی میرسيم، پيرمرد با چشمان دوخته شده به سمت پنجره، يخ کرده است. داود زير لب میگويد: "خاتمه" و خرابه را ترک میکند...
من در حالي که قسمتی از " نامه ای از برزخ "رمضان را میخوانم از خانه خارج میشوم.
تنها صدای قژقژ هرازچندگاهی در، يکنواختی طولانی و مدام اين محيط تودرتو را به هم میريزد و تو را با خشونت از بافتن و رشته کردن سال و زمان بيرون میکشد. البته رنگ و شکل عوض کردن آفتاب کوچک سهم تو و فريادهای حزن يا شوخی همسايهها نيز،گاهگاهی ،تو را و مرا از تداوم بیانتهای به هر سو رفتن باز میدارد. ولی هيچ يک مثل باز شدن در، لرزش رويش جوانهای دور از انتظار را نويد نمیدهد. و هيچ کدام مثل بسته شدن مجدد آن چندش آور و بیرحم نيست. در هر دو، قژقژ کشدار و پررمز و رازی است که تا مدتها پردهی گوشهايت را می آزارد و با تو به زبان خام بوميان سخن می گويد...
جنس در سخت و سرد است. خودش شاهد بسيار ماجراست. با همهی سختی و سردی تکيه گاه خيلیهاست. خيلیها به آن که میرسند، آخرين قطرهی توانشان تمام میشود. چه جهت کارشان از بيرون به تو و چه از تو به بيرون باشد... خیلیها با تکیه به آن نیرو میگیرند... نقش ديگر به عهده پنجره است. پنجره که نه، حفرهايست که به سوی آسمان دهان بازکرده است. میتوانی تصويرهای متفاوتی را که به هم چسبيدگی ابرها از دهانهی حفره شکل میدهد، به رايگان تماشا کنی. کسی هنوز به عقلش نرسيده است که آن را از تو بگيرد. میتوانی از همان حفرهی کوچک که در انتهای يک باريکه دالان مانند تعبيه شده است، سر به صحرا و بيابان بگذاری. از همان جاست که گاهگاهی فريادهای حزن يا شوخي، از يکنواختی لذتبخش يا دردآور ايام میکاهد...
هنوز پارهای اوقات تیغ استخوان بینیام، از بالا تا پائين تير میکشد، ولی هيچ وقت درد آن...