جهاتِ محدود مهدی موش






به قول بچه‌ها، قیافه‌‌ام تابلوست. چشم‌‌هائی که بي‌‌حيا و دریده است. صورتی که شرارت و پرروئی در همان نگاه‌ی اول طرف را هم می‌‌ترساند و هم بیزار می‌‌کند. البته علامت‌‌های دیگری هم هست که هرکدام به تنهائی کافی است که ذوق بیننده را کور کند. آخرشبِ من، صبح خیلی زود است. وقتی هوا تازه دارد روشن می‌‌شود، از جلسه و کلوپ قمار خارج می‌‌شوم. معمولا جلسه‌‌ها شب‌‌ها تشکیل میشود. پیاده راه می افتم طرف خانه. هم برای آن ‌که دیرتر برسم و هم کارمند نازنینی را شکار کرده باشم که کیف به دست سرکار می‌‌رود...
مثلا نگاه کنید، آن آقاکه از دور می آید. کارمند سحرخیزی با کیف مهندسی پر از علم و مدیریت. حتما پست مهمی هم داردکه اول صبح می‌‌رود تا برای بقیه نمونه باشد. جلویش را می‌‌گیرم نه طوری که فکر کند طلب‌‌کارم. "سلام" سینه به سینه‌‌اش می‌‌ایستم طوری‌‌که در مقابل کار انجام ‌شده قرار بگیرد. بعدشانه به شانه‌‌اش راه می‌‌روم. "می‌‌دانم عجله دارید. آدم نمی‌‌داند دردش را به کی بگوید. دخترم دانشجوی دانشگاه‌ی خصوصی است. نمی‌‌شود که به بچه‌‌ها بگوئی چون وضع درآمد خراب است، درس نخوان. روزها سرکار می‌‌روم. شب‌‌ها تا دیروقت ناچارم کار کنم، اما سرهم ‌کردن خرج و دخل یک طرف و به مقصد رساندن این جور اضافه بار، هزار طرف. شما بهتر از من می‌‌دانید، چشم به هم می‌‌زنی ترم تمام می‌‌شود و دوباره شهریه‌ی چند صد‌‌هزاری بایدجور کنی. بی‌‌انصاف‌‌ها. واقعا نمی‌‌دانم چه‌‌کار کنم. الان هم نزدیک ثبت‌‌نام است. با دو نوبت کارکردن در روز حماقت است که از دیگران انتظار کمک داشته باشم. تازه درس‌‌خواندن این‌‌ها بیشر به درد اجتماع می‌‌خورد تا من. علی القاعده، جامعه هم باید فکری به حال این‌‌ها بکند. ولی مثل آن که بدهکار و بستانکار قضیه از یک جنس نیستند. قرار نیست این برای آن و آن برای این، و هر دو برای اجتماع باشند. این است که ماها باید وابمانیم. درماندگی امثال ما هم حرف و حدیثی دارد که نه هر کسی می‌‌فهمد و نه به هرکسی می‌‌شود گفت. مردم فکر می‌کنند یکی که دست دراز کرد تا کمکی بگیرد، حتما گرسنه است و محتاج نان شب. غذای زیاد مانده‌ی سفره‌‌شان را به آدم پیش‌کش می‌‌کنند. من گرسنه‌ی یک لقمه نان یا چندر غاز خرج دوا و درمان نیستم ..." به‌‌ ساعتش نگاه می‌‌کند. می‌‌گویم "شما هم کار دارید و قصه‌ی ما ناتمام می‌‌ماند." بعد کمی سرم را پائین می‌‌اندازم، می گویم "ببخشید سرتان را درد آوردم. درددل کردم. فکرکردم عاقل‌‌تر از شما کیست که برایش درددل کنم." بعد راهم را کج می‌‌کنم، که یعنی دارم می‌‌روم. دست می‌‌کند توی جیبش با یک نگاه می‌‌فهمم که حداقل دوسه اسکناس درشت است. می‌گویم "نه، نه، شرمنده می فرمائید." از او اصرار و از من انکار. دست دراز می‌‌کنم که اسکناس‌‌ها رابگیرم. ولی علامت کنار شستم را می‌‌بیند، قبل از آن که تصمیم بگیرد دستش راپس بکشد و پول را برگرداند، آن را می‌‌گیرم و می‌‌روم.
یا آن یکی را نگاه کنید که از ورزش اوف‌‌اوف صبحگاهی، سرحال و قبراق طرف خانه‌‌اش می‌‌رود. باز سینه به سینه و بعد شانه به شانه او قرار می‌‌گیرم. "با هزار زحمت، با مزد کارگری بچه‌ام را بزرگ کردم، فرستادم سربازی، توی یک شهر غریب. هنوز چند ماه نگذشته خبر می‌دهند که بیماری لاعلاج دارد. معافش می‌کنند و می‌خواهند مرخصش کنند، من نمی‌پذیرم. می‌‌گویم خودتان مریضش کردید، خودتان هم معالجه‌‌اش کنید. ولی می‌‌دانید من که زورم به آن‌‌ها نمی‌‌رسد. تهدید کردند که بچه را از پادگان بیرون می‌‌کنند. خوب هرچه باشد بچه آدم است و از خون آدم. با یکی از بیمارستان های این جا صحبت کردم، خوب شما بهتر از من از هزینه‌ی پزشکی اطلاع دارید..." قسمت دوم داستان هم اکثرا یکسان است...
گفتم که قیافه‌‌ام تابلوست. ولی این دلیل نمی‌‌شود که کوتاه بیایم. با بیانی بسیار محکم، منتها با کلماتی پر از اضطرار و بیچارگی داستانم راشروع می‌‌کنم. دخترم...شهریه‌ی سنگین، یا، پسرم... یا مادرم... یا خودم... یکی را بالاخره دراز می‌کنم.
بیکاری مدام، یک روز کار هست، صد روز بیکاری، تخصص فنی هم که الان جائی به درد نمی‌‌خورد. و هزار داستان دیگر، تا اثری که چهره‌ی خلافم در اولین برخورد می‌‌گذارد، پاک کنم. طوری حرف نمی‌‌زنم که طرف فکر کند دارم گدائی می‌‌کنم و با دادن دویست، سیصد، پانصدشرم را بکند. آن قدر محکم و با شخصیت صحبت می‌کنم که طرف خجالت بکشد کمتر از دو سه هزار بسلفد. موقع گرفتن پولی که به طرفم به سختی دراز می‌‌شود، حواسم هست که طوری دستم را دراز کنم تا خالکوبی آن از آستینم بیرون نزند. چون وقتی خالکوبی را می‌‌بینند، شک می‌‌کنند و مثل برق گرفته‌‌ها دستشان را پس می‌‌کشند و کمک را پس می‌‌گیرند، که البته من ناحقش نمی‌‌کنم و  مرحمتی را توی هوا می‌‌قاپم...
تابرسم به مرکز شهر درآمد کم وبیش ده پانزده روز یک کارگر را کاسب هستم. بعضی از این گدا گشنه‌های توی شهر آبروی هر چه حرفه‌ای را می‌‌برند. اگر آن‌ها نبودند، تلکه بگیرهائی مثل من کلاس کارشان حفظ می‌‌شد.
روزی با ماشین یکی از بچه‌ها داشتیم می‌رفتیم به یکی از جلسات کلوب، که قرار بود در یک سونا تشکیل شود. مهری چشم ‌بلبلی را هم با خودمان می‌‌بردیم. نگاهم به عابری در پیاده‌‌رو افتاد که داشت یک بسته اسکناس را می‌‌شمرد. به رفیقم می‌‌گویم ماشین رانگه دارد، به مهری می‌‌گویم ولنگ‌‌وواز بنشیند ومثل زن‌های حامله پف کند. عابر راصدا می‌‌کنم. وقتی طرف پای ماشین می‌‌رسد نگاهی داخل ماشین می‌‌کند توی چشم‌‌هایش معلوم است که خلاف توی چهره‌ی همه‌ی ما او را مشکوک می‌‌کند، ولی من سریع‌‌تر از شک او داستانم را می‌‌بافم. می‌‌گویم:
از راه‌ی درازی می‌‌آئیم، معالجه‌ی همسرم کارساز نشد، از هستی ساقط شده‌‌ام، بچه‌‌ام از دستم رفت، دارم می‌‌روم پابوس آقا، زیارت، هیچی هم از شما نمی‌‌خواهم. ولی کمکی کنید پول بنزین ... جور شود، خودم را برسانم به گرفتاری و بیچارگی‌ام... دست ‌‌کم همسرم...
طرف می گوید: "من؟ چه قدرپول؟ بنزین تا کجا؟ یا علی... اسکناس‌‌ها را توی دستم دیدی صدایم کردی، نه؟ ولله خونه‌‌ام را دزد زده این ها را هم از همسایه‌‌ها گرفتم برای خرج‌‌های ضروری" بعد نگاهی به مهری می‌‌اندازد که زیر چادري که مثل شمد کشیده رو خودش، عین جنازه‌ی رو به موت افتاده است. وبعد می‌‌گوید: "به هر حال کمی می‌‌توانم..."
می گویم: "حالا هر قدر مردانگی کنید، نشانی هم بدهید هر وقت آمدید زيارت، خدمتگزارتان باشیم. تلافی کنیم" و بعد دست دراز می‌‌کنم و پول را از دست کش‌‌آمده‌‌اش می‌‌گیرم.
خب آدم باید نیض کار دستش باشد. بداند چه چیزی روی چه کسی چه تاثیری دارد. البته کمی هم نبوغ لازم است. همین طور کتره‌‌ای که نمی‌‌توان تنگه‌ی زندگی را خرد کرد، مگر آن که گنجشک روزی باشی.
از مرکز شهر به پائین پز آدم‌‌های شسته رفته را می‌‌گیرم که از کشیک شبانه‌ی توی بیمارستان به طرف منزل می‌رود. تا ساعت سه چهار بعد از ظهر می‌‌خوابم. قبراق و سرحال می‌‌روم سرکار. توی بازار ارز برای چند تا صراف و دلال پادوئی می‌‌کنم و مشتری جور می‌‌کنم. اگر درخواست خرید یا فروش رقیق باشد خودم جور می‌‌کنم. یک شب برای یک زن و شوهر مسن این قدر روضه می خوانم که دلالی کلانی نصیبم می‌‌شود. یک شب دیگر مشتری را در محل پرتی می‌‌کارم و با پیش پرداختش ناپدید می‌‌شوم. بعضی اوقات هم خودم با دو سه تا کلاه به کلاه و جابه‌‌جائی خلاف، خرج روز و شب و قمار آخر شب را جور می‌‌کنم. جای هر چیز را می‌‌دانم. می‌‌دانم چی را باید از کجا تهیه کنم و چه کسی را کجا ببرم. اشخاص را می‌‌شناسم. عده‌‌ای هم مرا می‌شناسند... ساعت ده یازده با دو سه تا تلفن می‌‌فهمم که کی‌‌ها کجا جمعند و با توجه به شرایط یکی از آن‌‌ها را برای خودم انتخاب می‌‌کنم.
بچه‌‌های بازار ارز از کار شبانه‌ی من خبر ندارند و بچه‌‌های کلوب از کار روز من. اکبر نسناس و حسین‌‌فرشته بیشر از بقیه پاپی من می‌‌شوند که از کار من سر درآورند. اکبرنسناس که اصلش اکبراناناس است، چون گنجشک مرده را رنگ می‌‌کند و جای اناناس  می‌‌فروشد یا حسین فرشته که می‌‌گوید دستش توی املاک فرشته است و ادعا می کند هیچ معامله‌‌ای بدون اطلاع ایشان روی املاک و خانه‌‌های فرشته جوش نمی‌‌خورد، ولی من می‌‌دانم که چون در جوانی شیرجه‌ی فرشته می‌‌زد، به این نام صدایش می‌‌کنند، هر دو از همکارهای من توی جلسات قمار شبانه هستند. با همين‌‌ها و يكي‌‌دوتاي ديگر بارها در مورد آن كه شرايطي جور شود كه خودمان جداگانه و يا شريكي سونا، قمارخانه بزنيم، صحبت مي‌‌كنم...
رو به این دو، طوری که بقیه هم بشنوند، می‌‌گویم، البته با فروتنی، که یک گوشه‌ی میدان تره‌‌بار، خاک میدان را جارو می‌‌کنم. یک حق‌‌العمل کاری نقلی به وسع و قدر تقدیر خودمان ناقابل. می‌‌پرسند: "توی کدام میدان؟" می‌‌گویم "ثابت نیست. پادوی آقایانم." می گویند " اختیار داری آقا مهدی جرجیس. چوبکاری لازم است ولی واجب نیست." من هم در جواب درمی‌‌آیم و می‌‌گویم "سینه چاک درگاه شما هستم. جورکش کتک‌‌های اشرافی‌‌تان هستم." بعد کمی می‌خندیم. قضیه تا مدتی مسکوت می‌ماند. اکثر مواقع چند کیلو میوه‌ی نوبرانه با زرق و برق و تفصیلات می‌برم سر بساط. هر چند چشم سیر و غيرسير، ولی چشمشان را می‌گیرد، یعنی نمی‌گذارم که نگیرد...
تمام جلسات شبانه مخفی است، مگر آن که برنامه‌ی خاصی جائی باشد، که در آن صورت جلسات مخفی، تعطیل می‌شود. نصف این شهر هر روز و شب هزار تا کارخلاف می‌کنند. نصف کار روز و شب ما خلاف است. چرا ؟ خودم هم نمی‌دانم. خب کار خلاف یکی، دو تا، گاهی، جائی، این مرد، آن زن، ولی وقتی نصف یک شهر نصف کارشان خلاف باشد، معنی‌‌اش چيست؟ نمي‌‌شود که از صبح تا غروب چک‌های وصولی را روی هم انبار کنيد، و دم غروب، آن هم غروب پائیز و زمستان، دلتنگ و بی حوصله برويد خانه‌تان، غوغو... همدیگر را نگاه کنيد و یا مثل مرغ و خروس‌‌ها اول شب بخوابيد. نه تنوعی، نه رنگ وارنگی. خب یک زمانی این همه پولدار توی شهر نبود، اشکالی نداشت. ولی الان زمانه عوض شده است...
فعلا شب‌‌ها بهترين دوران زندگي من است. صبح تا غروب، در خواب و بيداري به انتظار رسيدن جلسات قمار، لحظه شماري مي‌كنم. هم دوران كارآموزي است و هم قمار رقيق مجاز است. بعضي وقت‌‌ها هم دستوراتي اجرا مي‌‌شود و با اين هزينه‌‌ها، درآمدي هم به دست مي‌‌آيد. تلافی آن هفت سال بیگاری، از هفت سالگی...

*
وقتي از سفر برمي‌گرديم، چهارده‌‌ساله‌‌ام. بدن ورزيده‌‌اي دارم. كم‌‌كم ازخودم خوشم مي‌‌آيد. پدرم خانه‌‌اي با دو مغازه دست‌‌وپا مي‌‌كند. يكي چيري بين خواربار فروشي و سوپرماركت است و ديگري را هم خالي رها مي‌‌كند. مرغ و جوجه فراوان هم در حيات خانه رها مي‌‌كند. مادر و خواهرهايم در اين مدت در يك بيغوله زندگي مي‌‌كردند. پوستي بيشتر به استخوان‌‌شان نمانده است. تمام اين هفت سال كه ما شهرها و روستاهاي بسياري را پياده يا سواره طي مي‌‌كنيم، آن‌ها با قرض و قول از غريبه و آشنا زندگي مي‌‌كنند.
مادر: فكر مي كرديم حتما مرده‌‌ايد كه خبري از شما نيست...
پدر: مگر قرار همين نبود؟ گفتم مي‌‌رويم درشهرهاي غريب كار مي‌‌كنيم و دست پر برمي‌‌گرديم.
مادر: ولي گفته بودي سه چهار سال...
پدر: سه چهارسال كم بود. چيزي جمع نمي‌‌شد...
مادر: پس ما چي؟ فكر نمي كردي از گرسنگي بميريم...
پدر: حالا كه نمرديد...
مادر: با اشاره به يكي ازخواهرها، چيري نمانده بود كه بميرد...
پدرم سعي مي كند توي مغازه از من كار بكشد، ولي من بدون آن كه مزدي بگيرم، كارم را كرده بودم. از ذخيره‌ی هفت‌‌ساله، يك ذره اش هم به من نرسيد... تازه مي‌‌خواهد براي يك لقمه شام و ناهاري كه به من مي‌‌دهد، در مغازه هم كاركنم. من از اسرار زيادي آگاهم. اگر كسي از من بپرسد كه در اين مدت كجاها بوديم و چه‌‌كار مي كرديم، من از اصل ماجرا چيزي نمي‌‌گويم. قرار ما هم همين است... ولي اين كه من دوباره بيايم براي آقا كار كنم و ايشان بروند دنبال دل خودش، قرار ما نبود، اين است كه در مغازه را قفل مي‌‌كنم و مي‌‌روم مي‌‌خوابم. ازخواب خيلي خوشم مي‌‌آيد. او هم هر چه سعي مي‌‌كند سربه‌‌راه باشم و حرف گوش كنم، بدتر مي‌‌شوم...
يك روز متوجه بسته‌‌بودن بي‌‌موقع مغازه مي‌‌شود. چوب بر مي‌‌دارد و مرا مي‌‌زند. صداي نعره‌ی من تمام همسايه‌‌ها را خبر مي‌‌كند. مادرم مي‌‌آيد و خودش را بين من و او قرار مي‌‌دهد.
پدر: برو كنار، اول تو را مي‌‌كشم.
مادر: بكش، چه‌‌كار داري، بچه است، استراحت هم مي‌‌خواهد.
من: نه، استراحت نمي‌‌خواهم. اين همه كار كردم و مي‌‌كنم، مگر هيچي‌‌اش به من مي‌‌رسد؟
پدر: مي‌‌خواهي با پول چه كار كني، حيف علف. بعد رو مي‌‌كند به مادر و مي‌‌گويد، اين تخم‌‌لق را تو كاشتي.
من: به او مربوط نيست. پول مرا بده مي‌‌خواهم بروم شهر. مي‌‌خواهم با پول خودم كار كنم. هر كاري تو كردي، من هم كردم. پابه‌‌پايت دويدم، چه گيرم آمد، هيچي. تازه بايد بيايم وردست تو كار كنم و تو بروي دنبال عشق و تفريح. اصلا مي‌‌خواهم زن بگيرم.
پدر: غلط مي‌‌كني. مي‌‌بينم با سفت کردن بدنت جلو آينه، خودت را تماشا مي‌‌كني، فكر كردي خيلي مرد شدي؟
من: مگر چه‌‌ام از تو كمتر است. چطور تو يكي داري، يكي ديگر را هم داري مي‌‌گيري. ولي من نتوانم.
مادر كه احتمالا مي‌‌داند پدر در فكر زن گرفتن است، يعني همه‌ی آبادي مي‌‌دانند، ولي به رويش نمي‌‌آورد، ديگر نمي‌‌تواند عكس‌‌العمل نشان ندهد. پدر هم در شرايطي است كه نمي‌‌تواند انكار كند. دعواي بين من و پدر مي‌‌چرخد بين مادر كه اكنون زني شكسته و كمر تاخورده است و پدر كه غريب و تنها گردي ورزيده‌‌اش كرده است. من از مهلكه رها مي‌‌شوم. همين مي‌‌شود كه پدر وهم برش مي‌‌دارد كه ممكن است من ريز و درشت و سير تا پياز سفر هفت‌‌ساله را توي كوچه‌‌ پس‌ ‌كوچه جار بزنم. از من مي‌‌ترسد و به فكر مي‌‌افتد كه كاري كند كه از شر من خلاص شود.
هر روز كه مي‌‌گذرد، بيشتر با پدر قاطي مي‌‌كنم. همه‌ی كوچه ‌‌پس‌‌كوچه‌‌ها هم براي من تنگ مي‌‌شود. هم از اين كه آن همه‌ی پول را مخفي كرده است، عذابم مي‌‌دهد، هم از اين كه درآن هفت سال كه پا به پايش چرخيدم، سرما و گرسنگي را تحمل كردم، براي من چه مانده است و براي او چه؟ اين است كه هرروز پاپي‌‌اش مي‌‌شوم. او هم در پي خلاصي از من‌ست.
معازه‌‌اش از تمام بقالي‌‌هاي ده سر است. ده هم البته بزرگ شده‌‌است. به طرف جاده گسترش پيدا مي‌‌كند. خودش دارد به مركزي تبديل مي‌‌شود. گاهگاهي اتوبوس‌‌ها براي استراحتي كنار جاده مي‌‌ايستند. ولي خيلي كم اتفاق مي‌‌افتد كه مسافري پرسان، پرسان به اين مغازه رجوع كند. ولي در هر حال فروشش از تمام مغازه‌‌هاي ده بیشتر است. بقالي به اين بزرگي از سر ده هم زياد است. اين است كه به فكر مي افتدكه معازه را به كنار جاده بكشاند و رستوراني هم كنار جاده بسازد و مي‌‌سازد. اكنون رستوران و مغازه‌ی كنارش، پاتوق اكثر اتوبوس‌‌ها است. خودش با يكي‌‌دو نفر ديگر مغازه و رستوران كنار جاده را مي‌‌گرداند و مرا مي‌‌گذارد سر بقالي توي ده. شب‌‌ها از من دخل مي‌‌خواهد. مي‌‌گويم چيزي فروش نكرده‌‌ام. كسي توي ده پول ندارد نوشابه خانواده بخرد. گاهي يكي مي‌‌آيد كه آن هم مي‌‌خواهد نسيه ببرد. به هر حال هر روز به يك بهانه بخشي از فروش روز را كش مي‌‌روم. هفته‌ی اول به دوم نمي‌‌رسد كه براي سركشي مي‌‌آيد، كسري را مي‌‌بيند و متوجه مي‌‌شود. مي‌‌گويد كسي چيزي نمي خرد، لابد خوردني‌‌ها را خودت مي‌‌خوري که مغازه خالی شده است.
من كه جنسي را تحويل نگرفته‌‌ام، مي‌‌گويم از اول هم همين بود.
مي گويد: حالا همان‌‌ها را كه فروخته‌‌اي، بايد بروي شهر و بخري.
من داد و قال مي‌‌كنم كه چيزي نفروخته‌‌ام. چيزي را انكار مي‌‌كنم، كه انكاركردني نيست. آشكار و معلوم است. عصباني مي‌‌شود با چماقي كه دم دستش است، به طرفم حمله مي‌‌كند. ضربه‌‌ها به من نمي‌‌رسد، درحال فرار فرياد مي‌‌كشم كه همه‌ی آن ماجراها را براي مردم مي‌‌گويم. كجاها بوديم، چه كارها كرديم، چه طوري پولدار شدي...
مثل آبي كه روي آتش ريخته باشد، رهايم مي‌‌كند. از آن به بعد هم وقت و بي‌‌وقت از آن تهديد استفاده مي‌‌كنم. تا آن كه راضي مي‌‌شود پول بدهد بروم كسري مغازه را از شهر بخرم.
نصف پولي را كه مي‌‌گيرم، صرف تفريح مي‌‌كنم. يك شب هم درشهر مي‌‌مانم. در محدوده‌‌هاي خلاف تن ورزيده ام خاطرخواه پيدا مي‌‌كند. با جنس‌‌هاي خريداري شده راهي روستا مي‌‌شوم. پدر از پشت دخل مرا مي‌‌بيند و با يك برانداز مي‌‌فهمد كه جنس خريداري شده بسيار كم است. فحشي مي‌‌دهد كه به خودش برمي‌‌گردد. اتوبوسي كه از آن پياده شده‌‌ام، مسافرها را براي استراحتي كوتاه پياده مي‌‌كند. رستوران شلوغ مي‌‌شود. پدر درضمن رفتن زير لب مي‌‌گويد، حسابت را مي‌‌رسم. من هم به صداي بلند مي‌‌گويم، برس ببينم، چطوري مي‌‌رسي. بدون خجالت مي‌‌گويم. خب حقم را مي‌‌خواهم. از آن به بعد هفته‌اي يكبار به بهانه‌ی كسري مغازه از او پول مي‌‌گيرم و راهي شهر مي‌‌شوم و ندانسته‌‌ها را ياد مي‌‌گيرم.
اين ماجرا چند سالي طول مي‌‌كشد. هم از فروش مغازه كش مي‌‌روم و هم از او مي‌‌گيرم. يك شب غرغر مي‌‌كند كه خرج مغازه بيشتر از دخلش است. با بي‌‌ميلي بهانه‌‌هاي متفاوت مي‌آورم. تهديد مي‌‌كند كه ممكن است مغازه را ببندد. شانه بالا مي‌‌اندازم يعني كه ككم نمي‌‌گزد. مي‌‌دانم كه مي‌‌داند كه اگر بيكار بمانم، بيش از اينها بايد بسلفد. دنبال راه چاره اي است. من هم كه دوران خوشي را سر مي‌‌كنم، مطمئن هستم كه چاره اي ندارد.
بعداز مدتي ژاندارم‌‌ها مي‌‌آیند سراغ من. مدتهاست كه ژاندارم ها براي سربازگيري به روستاي ما نمي‌‌آمدند. وقتي آن‌‌ها را مي‌‌بينم، جا مي‌‌خورم. در همين حال او هم از راه مي‌‌رسد. خوشحال از آمدنش، دراين فكرم كه مرا خلاص خواهد كرد. او شروع به گريه و زاري مي‌‌كند، مي‌‌گويد تنها فرزندم هست. عصاي دستم هست. اما آن‌‌ها اعتنائي نمي‌‌كنند. به آن‌‌ها نزديك مي‌‌شود كه رشوه بدهد، زير بار ناله‌اش نمي‌‌روند و رشوه‌‌اش را نمي‌‌پذيرند. بعدها مي‌‌فهمم كه همه‌‌اش ساختگي بوده است.

*
چندی پیش، یک شب توي جلسه‌ی سونا همه چيز به‌‌هم می‌ريزد. از اول هم كه مي‌‌آيند، همه دمغ هستند. كسي حوصله‌ی كسي را ندارد. آخرين نفراتي كه وارد مي‌‌شوند و خبرهائي كه مي‌‌آورند، اوضاع را بیشتر به‌‌هم‌‌مي ريزد. هرچه شوخي مي‌‌كنم كه جمع حال بيايد، فايده نمي‌‌كند. اخلاق اكثر آقایان سگي است. قمار شكل نمي‌‌گيرد. بيشتر با هم صحبت مي‌‌كنند. البته كنجكاو نيستم كه گوش بگيرم، ولي همين‌‌طور كه از سونا به كيوسك اغذیه و از آن جا به اتاق‌‌هاي مختلف در رفت و آمد هستم، مي شنوم كه از يك نابساماني، يك به‌‌هم‌‌ريختگي صحبت مي‌‌شود. البته من آدمي نيستم كه دلواپس چيزي باشم. آناني كه در اين باره صحبت مي‌‌كنند، هم دلواپس چيزي نيستند. ولي تمام هستي‌‌ام وابسته به اين جلسات است و نياز يا شايد يك جور عادت به تداوم اين شب‌‌نشيني‌‌ها دارم كه براي عده‌‌اي يك جور تفريح است و براي من نوعي دوره‌‌ ديدن براي روزهاي بعد كه گاها با برد رقيقي همراه است. علاوه بر آن بعد از تعطيل‌‌شدن بساط، من و دو سه تا از بچه‌‌ها كمك مي‌‌كنيم كه همه چيز شكل عادي پيدا كند. و بابت زحمات شب و آخر برنامه هم چيزي دريافت مي‌‌كنيم. آن شب يكي از آقايان از من مي‌‌خواهد كه بعدازظهر روز بعد در خانه‌‌ام بمانم.
بعد از ناهار كار بازار ارز را تعطيل مي‌‌كنم و در خانه مي‌‌مانم. ساعت چهار زنگ مي‌‌زنند كه از كجا ماشين بگيرم، به عنوان آژانس در كجا منتظر بمانم و به كدام طرف حركت كنم. وفتي طرف از خانه خارج مي‌‌شود، يكراست مي‌‌آيد طرف ماشين و سوار مي‌‌شود. من هم راه مي‌‌افتم طرف خارج از شهر. بعد از طي مسافتی از جاده‌ی بيرون شهر، شاپور خروس را منتظر مي‌‌بينم و با علامت او دنبالش راه مي‌‌افتم. وقتي در پي شاپور از جاده خارج مي‌‌شوم، مسافر اعتراض مي‌‌كند. من هم داستانم شروع مي‌‌شود. ضمن دنبال كردن شاپور، سعي مي‌‌كنم او را با هر ترفندي آرام كنم. به باغي مي‌‌رسيم که به‌‌نظر برگ‌‌هایش زودتر از موقع زرد شده و ریخته است. و ماشين را جائي كه شاپور مي‌‌ايستد، متوقف مي‌‌كنم. فبل از آن كه مسافر مقاومت كند، دو سه نفري مي رسند و او را از ماشين پياده مي‌‌كنند وكشان‌‌كشان مي‌‌برند.
بعد از نيمساعت شاپور برمي‌‌گردد و من دنبالش راه مي‌‌افتم. ماشين را در همان‌‌جا كه تحويل گرفتم، پس مي‌‌دهم. و با شاپور به محل جلسه‌ی شب مي‌‌رويم. در آن‌‌جا بسيار مورد لطف و مرحمت آقايان قرار مي‌‌گيرم. احترام بسيار مي‌‌كنند. و اجازه مي‌‌دهند با هر قدر كه مي‌‌خواهم در قمار شركت كنم. صبح روز بعد چند برابر مرحمتي هميشگي لطف مي‌‌كنند.

*

کودکی هشت‌‌ده ساله‌‌ام. در بیاباني پر از برف راه می‌‌روم. جاجای بیابان بوته‌‌هائی دیده می‌‌شود که از دل برف بیرون آمده است. به یک محوطه‌ی باز می‌‌رسم. کودکان بسیاری را می‌‌بینم که هر یک در داخل حصاری نرده‌‌ای محصور است. بیرون از حصارهای نرده‌ای برف می‌‌بارد. روی زمین هم برف نشسته است. ولی زمین زیر پای کودکان در داخل حصارهای نرده ای خشک است. کودکان از داخل نرده‌‌ها باهم بازی می‌‌کنند. نرده‌‌ها مانعی برای بازی ایجاد نمی‌‌کند. داخل نرده‌‌ها سرد هم نیست، چون از رفتار کودکان معلوم است که احساس سرما نمی‌‌کنند. ولی من با آن که داخل حصارها محصور نیستم، نمی‌‌توانم بازی کنم و از طرفی به‌‌شدت سردم می‌‌شود. می‌‌ایستم و بازی کودکان را تماشا می‌‌کنم. نمی‌‌دانم که کسی به من می‌‌گوید، یا می‌‌دانم که کودکان را از کجاها جمع کرده‌‌اند. بعد مردی شبیه به مسافر همان روز، ولی مسن تر از او، به من نزدیک می شود دستی به سرورویم می‌‌کشد و می‌‌پرسد از کجا می‌‌آیم؟ من بر می‌‌گردم به پشت سرم و به دورها اشاره می‌‌کنم. پیرمرد مثل آن‌‌که می‌‌خواهد دقیق‌‌تر بداند، می‌‌پرسد، کجا؟ و من برای آن‌‌که جواب پرسش او را دقیق داده باشم، دستم را درازتر می‌‌کشم و به همان جهت قبل اشاره می‌‌کنم. پیرمرد ناگه فریاد می‌‌کشد و می‌‌گوید، نه، نه، دستت را دراز نکن. سر بر می‌‌گردانم، متوجه می‌‌شوم که در امتداد دستم، الواری شکل گرفته است. و پیرمرد در انتهای دیگر الوار نشسته است. وقتی من دستم را دراز می‌‌کنم، سر دیگر الوار به‌‌شدت پائین می‌‌آید و پیر‌‌مرد به‌‌حالت سقوط سعی می‌‌کند خود را روی الوار حفظ کند. زیر پای وی دره‌‌ای دهان باز کرده است. به محض آن که پیرمرد به حالت سکون قرار  می‌‌گیرد، دوباره می‌‌پرسد، تگفتی از کجا می‌‌آئی. اشاره‌ی دقیق من موجب می‌‌شود که وی باز به حالت سقوط دچار شود. برای آن که به او نشان دهم که از کجا می‌‌آیم، می‌‌روم همان جائی که از آن جا آمده‌‌ام. از گردنه‌‌های طوفانی و پربرفی رد می‌‌شوم که مدام باریک و باریک‌‌تر می‌‌شود و مدام بالاتر و بالاتر می‌‌رود. هر چه بالاتر می‌‌روم، هوا تاریک‌‌تر می‌‌شود. باریکی راه و تاریکی هوا ترس از افتادن و سقوط را در من ایجاد می‌‌کند. برای رهائی از افتادن روی برف‌ها دراز می‌‌کشم و به زمین یخ‌‌زده چنگ می‌‌زنم و سعی دارم سینه‌‌خیز از گردنه عبور کنم. پیرمرد مرا تماشا می‌‌کند. وقتی از گردنه‌‌ها و کوهستان برمی‌‌گردم، می‌‌خواهم مسافر را پیدا کنم و به او بگویم که آیا فهمیده است ازکجا می‌‌آیم. ولی او را نمی‌‌بینم. به نگهبان می‌‌گویم که از بلندگو او را صدا کند. نگهبان او را صدا می‌‌کند. مرد مسافر که پیرتر شده است، از دور ظاهر می‌‌شود. اشاره می‌‌کنم که بیاید. او هم اشاره می‌‌کندکه من بروم. نمی‌‌دانم نگهبان اجازه می‌‌دهد داخل شوم...


*
دوران سربازی به پادگاني نزديك مرز فرستاده مي‌‌شوم. به دليل آن كه پادگان در مسيرگذر مواد است، هميشه چند قاچاقچي دستگيرشده و مقداري مواد ضبط شده در اختيار ما هست ، دست و بالم اكثرا پر از جنس است. با بچه‌‌هاي ديگر مي‌‌كشيم. دست و بدنم را هم در همان زمان خالكوبي مي‌‌كنم. بعد از شش هفت ماه، يك بار به روستا، كه اكنون شهري شده است، سر مي‌‌زنم، پدرم وانمود مي‌‌كند كه از غيبت من ناراحت است. خواهر بزرگم را شوهر داده و مغازه را به شوهر‌‌ خواهرم سپرده است. خواهرم طوري حرف مي‌‌زندكه اميد من از مغازه سلب شود. شوهر خواهرم با من محتاط است. همه در پناه‌ی معصوميت مظلومانه‌ی آقا نفغ مي برند. مادرم هم لب بسته و در سكوت سنگيني فرو رفته است. بعدها مي‌‌فهمم كه پدر با زن جواني كه همسن و سال من است و شوهرش چند سال پیش، در زمان سربازي كشته شده است، ازدواج مي‌‌كند. اول وكيل وصي زن مي‌‌شود. در مراسم خاكسپاري و مراسم بعد از آن پيش‌‌قدم مي‌‌شود و بعد از دوسه ماه براي زن خانه‌‌اي جداگانه مي‌‌خرد و بعد خودش هم به آن‌‌جا كوچ مي‌‌كند. به‌‌اين ترتيب هم دنيا را دارد و هم آخرت را. مقداري پول توي كلاهم مي ريزد كه راهي‌ام كند ولي با درخواست وجه‌ی اضافه هم مخالفت نمي‌‌كند.
در همان سال اول خدمت چندبار ديگر به روستا سر‌‌مي‌‌زنم و هر بار سعي مي‌‌كنم وجه بيشتري طلب كنم. او هم البته مخالفتي نمي‌‌كند. معلوم نيست باز چه کلکي در كارش هست. ظاهرا مخفي نمي‌‌كند كه سعي دارد زودتر از دستم خلاص شود. با پولي كه از او مي‌‌گيرم، مواد مي‌‌خرم و آن را با آن چه از كش رفتن جنس به دستم مي‌‌رسد به فروش مي‌‌رسانم. با همان لباس از محل خدمتم مواد تهيه مي‌كنم و در شهرها مي‌‌فروشم. كم‌‌كم با واسطه‌‌ها و كارگزارها آشنا مي‌‌شوم. نصف بيشتر خدمتم به همين ترتيب مي‌‌گذرد. در اثر ساخت و پاخت به مركز منتقل مي‌‌شوم. كارم مي‌‌شود ترانسپورت مايحتاج پادگان قبلي. مدام از مركز به پادگان مي‌روم و بعد از تحويل ملزومات تمام اعتبارم را مواد تهيه مي‌كنم. مقداري صرف رشوه به ارشدها مي‌‌شود تا اجازه دهند به كارم ادامه دهم و بقيه را در بازار می‌‌فروشم. با ادامه‌ی اين‌‌کار سرمايه‌‌اي به‌‌هم مي‌‌زنم.
مركز شلوغ پلوغ است. هر چه شلوغ‌‌تر مي‌‌شود، فروش مواد راحت‌‌تر است. يك شب دوسه نفر جمع مي‌شوند كه مي‌‌خواهند از پادگان فرار كنند. از دست‌‌دادن درآمد حاصل از فروش مواد از يك‌‌طرف، ميل به بيرون آمدن از يك دايره‌ی بسته، مرا در انتخاب دچار سردرگمي و ترديد مي‌‌كند. ولي نمي‌‌شود با بقيه همراه نشد. نمي‌‌دانم بدون ماشين كه پوشش لازم را به من مي‌‌دهد، مي‌‌توانم به كار خريد و فروش مواد ادامه بدهم يا نه. با چهار پنج خشاب و يك تفنگ راهي خيابان‌‌ها مي‌شوم. دوسه تا تير هم خالي مي‌‌كنم. بعد به خودم مي‌‌گويم ، به تو چه الاغ. خودم را از بقيه جدا مي‌‌كنم، تفنگ را باز مي‌كنم داخل كوله‌ام مي‌‌گذارم. راهي مسافرخانه‌‌اي مي‌‌شوم. اثاثم را مي‌‌گذارم و بعد دوستان و واسطه‌‌ها را كه دراين مدت شناخته‌‌ام، پيدا مي‌‌كنم. بعد از بررسی شرایط، مي‌‌گويم براي انتقال مواد، توجيهات ترانسپورتي لازم است. قول مساعدت مي‌‌دهند. بعد از دوسه روز يك جيب همراه‌ی دو دست لباس ارتشي با درجه‌ی ستواني. مي شوم جناب سروان و جيب ارتشي هم توجيه‌ی ترانسپورت و كارم مي شود رفت‌‌ و آمد بين دو محل خريد و فروش مواد با بهانه‌هاي ارتشي. چندبار هم به اين شكل مواد مي‌‌آورم. بخشي ازمواد انتقالي راتحويل مي‌‌دهم و بقيه را خودم باسود مناسبي پخش مي‌‌كنم. تا آن كه يك بار زمان تحويل جنس لو مي روم، ماشين را رها مي‌‌كنم و به‌‌زحمت مي‌‌گريزم. دست‌‌وپا كردن تشكيلات و گروه‌‌هاي جديد مشكل می‌‌شود. پخش همه‌ی جنس توسط خودم به تنهائي هم مشكل است. كم هم باشد صرف نمي‌‌كند اين همه راه را بكوبم، بروم و برگردم... اين است كه ياد پدرمهربان ترازجانم مي افتم. دوربيني مي خرم و با كلاه و لباسي جديد و كيسه‌‌خواب و ريشي كه شناخت مرا مشكل مي‌‌كند، راهي ده مي‌‌شوم. با ماشيني راه مي‌‌افتم كه مي‌‌دانم در تاريكي شب به آن جا مي‌‌رسد.

*
اتوبوس براي شام، مسافرها را پياده مي‌‌كند. پدر، مسافرها را حين پياده‌‌شدن از اتوبوس زيرنظر دارد. هرچند اتوبوس در جهتي است كه پياده‌‌شدن آن‌‌ها را نمي‌‌بيند، ولي جابه‌جائي توي اتوبوس و حركت آن‌‌ها را از جلو و پشت اتوبوس مي‌‌پايد. من هم قاطي بقيه از اتوبوس پياده مي‌‌شوم و همان‌‌جا منتظر مي‌‌مانم. بعد چند دقيقه كه خلوت‌‌تر مي‌‌شود، از پشت اتوبوس فضاي ورودي رستوران و پدر را زير نظر می‌‌گيرم. پدر كه سرگرم مي‌‌شود از اتوبوس دور مي‌‌شوم، در فاصله‌‌اي دور از رستوران، از ميان مزارع خود را به‌‌طرف ديگر ده مي‌‌رسانم. خانه هاي تك و توك اطراف را دور مي‌‌زنم، و در بيشه‌‌اي دور ازخانه و روستا در پناه‌ی درختان، كيسه‌‌خواب را پهن مي‌‌كنم و تا خروسخوان مي‌‌خوابم. اول صبح تفنگ را سرهم مي‌‌كنم و آن را با وسايل ديگر جائي پنهان مي‌‌كنم و با دوربين روي تخته‌‌سنگي كه در پناه‌ی شاخه و برگ درختي قرار دارد، چشم انتظار مي‌‌مانم. از اين جا خانه‌ی ما و زمين و باغ اطراف خانه با دوربين به راحتي ديده مي‌‌شود.
روز اول تا ظهر روي همان تخته‌‌سنگ مي‌‌مانم. حدس مي‌‌زنم كه به خانه‌ی زن دیگرش رفته است. ولي مي دانم آن چيزي كه در پي‌‌اش هستم، در همين خانه پنهان است و او ناچار يك روز به سراغش خواهد آمد. ناهار پائين مي آيم از آذوقه‌‌اي كه آورده‌‌ام، مي‌‌خورم. دوباره بالاي تخته‌‌سنگ مي‌‌روم. تا غروب مي‌‌مانم، نمي‌‌آيد. از همان مسيري كه آمده‌‌ام، دوباره به‌‌طرف رستوران مي‌‌روم. توي رستوران، سرش گرم است. بعد از يكي ‌دو ساعت برمي‌‌گردم به همان محل مخفي خودم. از روي تخته‌‌سنگ با دوربين نگاه مي‌‌كنم، چيزي ديده نمي‌‌شود. دعا مي‌‌كنم شب دست به‌‌كار نشود. به هرحال چاره‌‌اي نيست بايد صبركنم. براي گدائي كه نيامده‌‌ام. بايد صبر كنم. اگر هم زمان مچ‌‌گيري چرت‌‌وپرت گفت، با گلوله‌‌اي زمين و زمان را از شر وجودش پاک مي‌‌كنم.
انتظارم پنج روز طول مي‌‌كشد. در اين مدت تنها يكي دو بار به خانه‌ی ما سرمي‌‌زند، آن هم به مدت چند دقيقه. بقيه مواقع يا در رستوران است يا درخانه‌ی زن جديدش. روز ششم پيدايش مي‌‌شود. صبح خيلي زود است. داخل خانه نمي‌‌شود. خانه را دور مي‌‌زند و از باغ پشت خانه هم رد مي‌‌شود. در بيشه‌‌هاي حدفاصل رودخانه و باغ از ديد من پنهان مي‌‌شود. فاصله‌‌اش از من دور نيست ولي در قسمت كور ميدان ديد من قرار مي‌‌گيرد. بدون دوربين هم مي‌‌توانم حساب كنم كه حدودا در كجاست. از تخته سنگ پائين مي‌‌آيم. تفنگ را برمي‌‌دارم و دوربين را جاي تفنگ مي‌‌گذارم. بدون سروصدا، ولي به تندي از رودخانه رد مي‌‌شوم. كمي كه داخل بيشه مي‌‌شوم، دوزانو مي‌‌نشينم. به اطراف و به آن سمتي كه رفته‌‌است، دقيق مي‌‌شوم. همانطور نشسته جلو مي‌‌روم. موقع عبور از رودخانه سروصداي زيادي ايجاد می‌‌شود. ممكن است مرا ديده باشد. هرچند نخواهد شناخت، ولي  مشكل مي‌‌شود دوباره روزها انتظار كشید. همانطور كه دو زانو جلو مي‌‌روم، مي‌‌بينمش. در تاريك روشن صبح، هوشيار به اطراف نگاه مي‌‌كند. نگاهش همراه با بددلي است. تیشه‌‌ای در دست دارد. كمي اين پا و آن پا مي‌‌كند. بعد برمي‌‌گردد. راه‌ی آمده را برمي‌‌گردد. به طرف خانه حركت مي‌‌كند.
قصد مي‌‌كنم، بلند شوم و با تفنگ تهديدش كنم كه مخفي‌‌گاه پول‌‌ها را نشانم دهد. و اگر نداد با يك گلوله خلاصش كنم. به خودم مي‌‌گويم ، ميداني كه اگر بميرد، گنجش را لو نمي‌‌دهد. ثروت اندوخته شده‌ی تمام زندگي‌‌اش است. راحت به دست نياورده كه با يك تهديد آبكي لو بدهد. از طرفي مي‌‌داند كه تهديد پسرش نمي‌‌تواند جدي باشد. حالا اگر غريبه باشد، ممكن است مقاومت كمتري نشان بدهد. زمان به تندي مي‌‌گذرد. به خودم دلداري مي‌‌دهم كه وقتي برگشت و به اندازه‌ی كافي فاصله گرفت، خودم مي‌‌روم گوشه و كنار آن‌‌جائي كه ايستاده بود، مي‌‌كاوم. حواسم به اوست. دور مي‌‌شود. ديگر او را نمي‌‌بينم. كمي مكث مي‌‌كنم.به خودم مي‌‌گويم دنبال چه چيزي بايد باشم. كجاها را بايد جستجو كنم. بعد بلند مي‌‌شوم. اين‌‌بار خميده، هم‌‌سطح درختچه‌‌هاي تازه برگ‌‌زده، به طرف نقطه‌‌اي كه او را ديده بودم، حركت مي‌‌كنم.
به نزديكي آن‌‌جا كه مي‌‌رسم، نمي‌‌دانم صدائي مي‌‌شنوم يا چيزي هشدارم مي‌‌دهد. به طرف مسيري كه رفته است، نگاه مي‌‌كنم. دارد برمي‌‌گردد. من‌‌هم همانطور خميده ولي به‌‌سرعت بيشتري به‌‌عقب و به نقطه‌ی قبلي برمي‌‌گردم و پشت بوته‌‌هاي متراكم دراز مي‌‌كشم. تفنگ را به‌‌طرف جلو نگه مي‌‌دارم. دستم روي ماشه است. خيلي به‌‌سختي از صداي پايش، نزديك شدنش را  احساس مي‌‌كنم. محلي را كه دفعه‌ی پيش ايستاده بود، زير نظر مي‌‌گيرم. حواسم به صداي پايش است. بعد ار چند دقيقه پاهايش را مي‌‌بينم. به همان نقطه رسيده است. يكي‌‌دو مرتبه دور خودش مي‌‌چرخد. دارد دوروبر را مي‌‌پايد. بعد از كمي مكث، آرام خود را به درون بيشه اي مي‌‌كشاند. دوباره از نظرم پنهان مي‌‌ماند. گوش تيز مي‌‌كنم. صداي خش‌‌خش سريع برگ‌‌ها و بعد صداي كندن زمين مي‌‌آيد. دچار هيجان مي‌‌شوم. مي‌‌دانم به هدف نزديك شده‌‌ام. صداهاي خش‌‌خش و كندن پرشتاب شنيده مي‌‌شود. بلند مي‌‌شوم، تفنگ را به‌‌طرف جلو مي‌‌گيرم و به‌‌سرعت به‌‌طرفي كه صدا از آن مي‌‌آيد، مي‌‌دوم.
هنوز درحيرت صداي پا و ديدن من است كه رسيده، نرسيده با قنداق تفنگ به شكمش مي‌‌كوبم. مي‌‌افتد. قبل از آن كه بلند شود و يا از تيشه‌‌اش استفاده كند، لوله‌ی تفنگ را  روي شكمش مي‌‌گذارم. تهديدم را كه مي‌‌شنود تازه مي‌‌شناسد. مي‌‌خواهد بترساند، يا عجز و لابه كند، يا تشر بيايد و از آن حقه‌هاي پدرفرزندي سرهم كند، كه لگد محكمي به شكمش مي‌‌زنم و خفه‌‌اش مي‌‌كنم. متوجه‌ی گودال پاي درخت مي‌‌شوم. تيشه‌‌اش را با پا به‌‌طرف گودال مي‌‌اندازم. خم مي‌‌شوم و مشغول كندن گودال مي‌‌شوم. ناله مي‌‌كند و مي‌‌گويد، لزومي به اين كارها نيست... من كه چيزي را از تو مخفي نمي‌‌كنم... چيزي را از تو دريغ نمي كنم... هرچقدر مي‌‌خواهي بردار و برو، من چيزي نمي‌‌گويم. با صداي بلند فحش مي‌‌دهم و همزمان گوشه‌ی چيزي نظرم را جلب مي‌‌كند. دوروبرش را خالي مي‌‌كنم. صندوقچه‌‌اي آشكار مي‌‌شود. درش را باز مي‌‌كنم، خوشحال مي‌‌شوم كه زحماتم ثمر مي‌‌دهد. اول بايد فكري به حال او بكنم. دست و پا و دهنش را با لباسهاي خودش مي‌‌بندم. محتويات صندوقچه را توي شلوار و بلوزم مي‌‌اندازم و به‌‌سرعت از آن‌‌جا دور مي‌‌شوم و به بيشه و پاي تخته‌‌سنگ مي‌‌رسم. تفنگ را همان‌‌جا خاك مي‌‌كنم. فقط در همين‌‌جا است كه ممكن است دوباره به آن نياز داشته باشم. بقيه‌ی وسايل را بسته‌‌بندي مي‌‌كنم و پول و طلاي به‌‌دست‌‌آمده را در جاهاي متفاوت لابلاي وسايل خودم جاسازي مي‌‌كنم و از بيرون آبادي خود را به جاده مي‌‌رسانم و درنقطه‌‌اي دورتر از رستوران منتظر ماشين مي‌‌مانم.
در مركز جشن گرفته‌اند. من هم با بقيه جشن مي‌‌گيرم. پول خوبي گيرم آمده است، ولي مي‌‌دانم درآمد آن چند سال خيلي بيشتر از اين‌‌ها مي‌‌باشد... به فكرم مي‌‌رسد كه جاهاي ديگر هم بايد چيزهائي مخفي كرده باشد. افسوس مي‌‌خورم كه چرا قبلا فكرش را نكرده‌‌ام... بعد به خودم دلداري مي‌‌دهم كه فعلا از دستم رفت، شايد دوباره به‌‌سراعش بروم.

*

برنامه‌ی انتقال مسافر چندین بار تکرار می‌‌شود، منتها هر بار یک طرف و هر زمان به یک باغ. بعضی اوقات هم هفته‌‌ها سرمان خلوت است. آخرین بار، چند روز پیش بود، مسافر زنی است که بیش از همه بی‌‌تابی می‌‌کند. به‌‌سختی می‌‌توانم تا در باغ برسانمش. الان هم چندروز است حالم گرفته است. هروقت كه هوا مه آلود مي‌‌شود، يا هر غروب كه كاري ندارم و يا وقتي نمی‌‌دانم چرا غریبی مي‌‌کنم، زمين ‌و زمان برايم دلتنگ كننده مي‌‌شود. امروز هم همين بي‌‌حوصلگي را دارم. دل دماغ رفتن به جائي را هم ندارم. همين‌‌طور بی‌‌هدف در خيابان‌‌ها مي‌‌گردم. معلوم نيست از كجا به ‌كجا. باران و سرما هم آن قدر زياد نيست تا مرا در كنجي خفه كند. مي روم تا قهوه‌‌خانه، یا جائی پیدا کنم و با چائي يا قلياني شاید دلتنگی غروب و باران و غربت و یادها پاک شود.
گوشه‌ی پیاده رو، جائی که نم باران کمتر می‌‌گیرد، نشسته‌‌اند. مرد سرش پائین است و کف دستش روی زانو است به حالت درخواست و دختر هم با لباسی پرپری عابران را می‌‌پاید که از کنارشان می‌‌گذرند. کمی مکث می‌‌کنم. به من مربوط نیست. زندگی آن مرد و دخترش را می‌‌گویم. زندگی آن ها به من مربوط نیست... ولی چرا باید دخترک را با خودش به این کار وادارد. جلو می‌‌روم و آرام کنار دست مرد می‌‌نشینم. می‌‌گویم پدرجان چرا این بچه را توی این سوز و سرما با خودت به این کارها می‌‌کشانی. مرد پاسخ می‌‌دهد که خانه‌‌ای که در آن جا بماند، ندارم. می‌‌گویم بالاخره شب که جائی برای خوابیدن داری. همان جا نگهش دار. من نرم صحبت می‌‌کنم. او هم نرم صحبت می‌‌کند. من سعی می‌‌کنم که راضی‌‌اش کنم که دخترک را به خانه ببرد و خودش به تنهائی ‌‌کار کند. کم‌‌کم حرف‌‌ها قاطی می‌‌شود. من زور می‌‌گویم حتی می‌‌خواهم باج بدهم تا دخترک را به این کار وادار نکند. او هم وادار به عکس‌‌العمل می‌‌شود. از من می‌‌خواهد که در کارش دخالت نکنم. می‌‌گوید وکیل ‌‌وصی نمی‌‌خواهد... من هم صدایم بلند می‌‌شود و با او دست به یقه می‌‌شوم. او هم با دادوقال از خودش دفاع می‌‌کند. دختر هم گریه‌‌کنان از مرد حمایت می‌‌کند و از مردم ترحم و حمایت می‌‌طلبد. مردم هم تماشا می‌‌کنند. ما به هم فحاشی می‌‌کنیم. دوسه نفر ضمن سرزنش سعی می‌‌کنند مرا کنار بکشند. ولی اصرار من پای پلیس را به میان می‌‌کشد و به کلانتری جلب می‌‌شویم. او ادعا می‌‌کند که من کتکش زده‌‌ام. و حرفم در مورد علت رفتارم باعث خنده و شوخی پلیس می‌‌شود. ماموران سعی می‌‌کنند رضایت او را فراهم کنند. من هم حاضر می‌‌شوم که پول بدهم و شر او را بکنم، ولی رضایت نمی‌‌دهد. قبل از آن که مساله‌ی بازداشت و رفتن به دادسرا در روز بعد مطرح شود من به جائی که جلسه‌ی امشب برقرار است، تلفن می‌‌زنم و از یکی از آقایان درخواست می‌‌کنم که برای رهائی من کاری بکند. همان شب بعد از یکی‌‌دو ساعت با دادن تعهدی خلاص می‌‌شوم و با هم به جلسه‌ی شبانه می‌‌رویم.

*
هفت‌‌ساله‌‌ام. هوا تازه دارد توی روستای ما گرم می‌‌شود. آن سرمای کشنده‌ی زمستانِ سیاهِ بی‌‌آذوقه، بی غذای گرم و  مناسب یک جوری سرمی‌‌آید. و ما بچه‌‌ها دیگر ناچار نیستیم از زور سرما خودمان را تنگ هم زیر کرسی مچاله کنیم، که مادرم هر دو روز تنها یک بار گلوله‌‌ای خاکه زغال در منقلش می‌‌ریزد. یک روز صبح زود بابام مرا بیدار می‌‌کند، پیراهن و شلوارم را با کمک او می‌‌پوشم، یک کت نیمدار خودش را که دوتای من است تنم می‌‌کند و با دو بقچه راه می‌‌افتیم. من که نمی‌‌دانم کجا می‌‌رویم، ولی مادرم هم، پرس‌‌وجوئی نمی‌‌کند و فقط گوشه‌‌ای می‌‌ایستد و تماشا می‌‌کند. کنار جاده سوار کامیونی می‌‌شویم و بعد از ظهر در حاشيه‌ی یک شهر پیاده می‌‌شویم. بابام مقداری نان تازه می‌‌گیرد که خیلی می‌‌چسبد. مدت‌ها است که من و دو خواهرم مزه‌ی نان گرم را فراموش کرده‌‌ایم. حالا که آن‌‌ها هم نیستند تنهائی بیشتر مزه می‌‌دهد. بعد راه می‌‌افتیم داخل شهر می‌‌شویم. بابام گوشه ای می‌‌نشیند و مرا هم کنار دست خودش می‌‌نشاند. خوب یادم هست که بابام سرش را روی دست می‌‌گذارد و من هم همین کار را می‌‌کنم. هرچند وقت سرم را بلند می‌‌کنم و به آدم‌‌هائی که رد می‌‌شوند، نگاه می‌‌کنم. چندتائی پول خردی، سکه‌‌ای جلو ما می‌‌اندازند، بعضی هم سکه را به دستم می‌‌دهند. غروب که می‌‌شود، راه می‌‌افتیم تا جای مناسبی برای خواب پیدا کنیم... بعدها که هوا گرم می‌‌شود در پناه دیوار یا توی هرخرابه ای می‌‌خوابیم... اغلب همین‌‌طور است، فقط وقتی هوا سرد می‌‌شود یا باران می‌‌آید، دنبال جائی گرم می‌‌گردیم. به مسافرخانه‌‌ای پرت و قدیمی می‌‌رویم. با آه و ناله سعی می‌‌کنیم که پول کمتری بدهیم، و همیشه انباری یا زغالدونی نصیب ما می‌‌شود. بعضی وقت‌‌ها هم راهمان نمی‌‌دهند. و تا صبح راه می‌‌رویم... این شهر یا آن شهر، این روستا یا آن روستا همه جا مثل هم است. در آخر تنها قصه‌ی گرسنگی و سرما است که یاد من مانده است. سرمای بی‌‌پیری که هنوزم که هنوز است، وقتی یادم می‌‌آید، زوزه‌‌اش را توی گوش‌‌هایم می‌‌شنوم. بعضی از شب‌ها اگر بیرون می‌‌ماندیم، حتما یخ می‌‌زدیم... در یکی از این شب‌‌ها، که دست و پایم از اختیارم خارج می‌‌شود، تازه آقا، برای نجات خودش البته، به فکر چاره می‌‌افتد. یک‌‌سالی است که از سفر ما می‌‌گذرد. تازه به این شهر آمده‌‌ایم. به هرجا که نشانی می‌‌گیریم و می‌‌رویم، راهمان نمی‌‌دهند. به کوچه‌‌ها می‌‌رویم که گوشه‌‌ای در پناه دیواری از سوز سرما در امان بمانیم. ولی سرما کشنده‌‌تر از این حرف‌‌ها است. پدرم در خانه‌‌ها را می‌‌کوبد. قبلا هم توانسته‌‌ایم توی خانه‌‌ای شب را صبح کنیم. ولی آن شب کسی در را به روی ما باز نمی‌‌کند. یکی دو خانه هم که باز می‌‌کنند، اعتماد نمی‌‌کنند و راهمان نمی‌‌دهند. کم‌‌کم زوزه‌‌ام درمی‌‌آید. پدرم هم زوزه می‌‌کشد. در خانه‌‌ای را به شدت می‌‌کوبیم. در باز می‌‌شود. قبل از پدر، من که تازه آموخته شده‌‌ام، عجز و لابه و التماس می‌‌کنم. قبل از آن که پدرم چیزی بگوید، صاحب‌‌خانه می‌‌گوید: "آره بابا می‌‌دانم، از یار و دیارت جا ماندی، وسیله گیرت نیامد، مسافرخانه‌‌ها هم جا ندارند و از این حرف ها... خوب حالا بگو چقدر پول داری." پدر که حاضر نیست حتی برای شکم از کاسبی‌‌اش مایه بگذارد، گریه می‌‌کند و بازی درمی‌‌آورد. نشان می‌‌دهد که می‌‌خواهد برگردد، طرف هم قصد می‌‌کند در را ببندد، ولی با خواهش و تمنای پدر مکث می‌‌کند. هفت‌‌خط‌‌تر از ماست. آن شب کاسبی یک ماه‌ی ما را می گیرد تا توی زیرزمین خانه‌‌اش، با یک لحاف کرسی کهنه و پاره، ما را جا دهد.
بعضی شب‌‌ها، بعد از یافتن خرابه‌‌ای برای خواب، پدر غیبش می‌‌زند و مرا تنها می‌‌گذارد. بیشتر وقت‌‌ها تا صبح نمی‌‌آید.  اکثرا در این شب‌‌ها در تنهائی دلتنگ می‌‌شوم. دنیا برایم به همان خرابه‌ی کوچک محدود می‌‌شود که هرآن خراب‌‌تر هم می‌‌شود. خواب‌‌های آشفته می‌‌بینم. دلتنگ گریه می‌‌کنم. اگر دیوارها بریزد، من زیر آوار می‌‌میرم. پدر معلوم نیست کی بیاید، اگر اصلا نیاید، من این‌‌جا توی این خرابه که نمی‌‌دانم از کدام طرف باید بروم تا به کجا برسم. فکر خانه‌ی خود ما خواهرها و مادرم مدت‌‌ها است از یاد من رفته است. وحشت از نیامدن پدر، وحشت از مردن در زیر آوار این خرابه، وحشت از تنهائی ...
وقتی هم برف به‌‌شدت مي‌‌بارد. من به‌‌ناچار پا جاي پاي پدر، گودي ايجادشده توسط گام‌‌هاي او را چون آغوشي گرم مي‌‌پندارم. ولي وقتي پا به آن مي گذارم، سرماي گزنده‌‌تري در وجودم احساس مي‌‌كنم. ترجيح مي‌‌دهم پايم را در هوا نگه دارم. اكثر فاصله‌‌ها بین دو محل را پياده مي‌‌رويم. به‌‌هرحال پدر سرمایه‌ی خودش را جمع می‌کند. به من که چیزی نمی‌‌دهد. من هم یاد می‌‌گیرم چطوری سر راه هر کسی را بگیرم، یا چه طوری هر کسی را تیغ بزنم.
یک شب که از سوز سرما توی کوچه پس‌‌کوچه‌‌های شهری زوزه می‌‌کشیدیم، دری به روی ما باز شد و ما را توی زیرزمین خانه پناه دادند. صبح که می‌‌خواهیم برویم به اصرار خانم صاحب‌‌خانه به صبحانه دعوت می‌‌شویم. حین خوردن صبحانه، متوجه‌ی دو اسکناس روی تاقچه می‌‌شوم. پدرم با حرص سرگرم خوردن است. ازغیبت کوتاه‌ی صاحب‌‌خانه استفاده می‌‌کنم و اسکناس‌‌ها را کش می‌‌روم. خانم که برمی‌‌گردد، فورا متوجه‌ی نبود اسکناس‌‌ها می‌‌شود. با تعجب چیزی می‌‌گوید و اول به پدر و بعد به من خیره می شود. نگاهش استخوانم را می‌‌سوزاند ولی دستم را باز نمی‌‌کند...
پسرک دوسه سالی از من بزرگتر است. دوتا بسته‌ی جوراب جلویش می‌‌گذارد. صبح تا شب چشمش به آدم‌‌ها است تا جورابی به یکی بفروشد. دریکی از شهرهای سرراه هستیم. سه‌‌چهار روزی است که پدر نمی‌‌دانم به کاری، چیزی مشغول می‌‌شود، که اول صبح مرا رها می‌‌کند، می‌‌رود تا آخرشب. من هم توی شهر پلاسم. بعضی وقت‌‌ها می‌‌نشینم گوشه‌‌ای به سبک همیشگی به کار مشغول می‌‌شوم. و بعد هم می‌‌گردم پول دوسه ساعت کار را می‌‌خورم. با این دوست جوراب فروش یکی دو روز آشنا شده‌‌ام. حوصله‌‌ام که سر می‌‌رود، کنار دستش می‌‌نشینم و درددل می‌‌کنیم. خرج مادر و خواهرش را با فروش جوراب می‌‌دهد. من کار خودم را به او پیشنهاد می‌‌کنم. نگاهی می‌‌کند و می‌‌خندد. یک روز که کنار دستش نشسته‌‌ام. کسی جورابی از او می‌‌خرد و یک اسکناس درشت به او می‌‌دهد. پسرک پول کافی ندارد که بقیه‌اش را پس بدهد. از دو سه مغازه دوروبرش هم نمی‌‌تواند پول را خرد کند، از من می‌‌خواهد که بروم و اسکناس را برایش خرد کنم. من هم راه می افتم از این مغازه به آن مغازه، می‌‌دانم پول خیلی زیادی است، اما نمی‌‌دانم چه‌‌قدر. یعنی نمی‌‌دانم با آن چندتا بستنی می‌‌شود خورد. در همین فکرم که متوجه می‌‌شوم از بساط پسرک بسیار دور شده‌‌ام. دور شدن، یعنی برنگشتن. دور شدن یعنی گم وگور شدن و صاحب پول شدن، پولدار شدن. می‌‌روم خودم را توی خرابه‌‌ها مخفی می‌‌کنم. و از فردا همه‌ی بستنی‌‌های شهر را می‌‌توانم بخورم...

*

در چهار حلقه چهارزانو می‌‌نشینم و در چهار حلقه‌ی دیگر حضوری کودکانه و بی‌‌ثمر دارم. چشم می‌‌دوزم به نوشته‌‌های وسط صفحه‌‌ای که دایره‌‌ای شکل است. دايره به هشت قطعه تقسيم شده است. و در هر قطعه، كلمات و علائم بی‌‌شماری در جهات متفاوت به شکل اشباح به چشم می‌‌خورد. كلمات به زباني عجیب و غریب نوشته شده‌‌است. علائم درون قطعه‌‌ها مدام در جهات متفاوت حرکت می‌‌کنند، حتی بالا و پائین می‌‌روند و مثل کرم وول می‌‌زنند. چشمم سیاهی می‌‌رود. صفحه‌ی پرنقش مثل جنگلي از جانوران وحشي مجسم مي‌‌شود. بعضی از آن‌‌ها که از وسط حلقه درحال پرت شدن به خارج از صفحه هستند، مثل آن که توسط علائم دیگر نگه‌داشته می‌‌شوند و شاید توسط علائم دیگری پرت می‌‌شوند. در همه حال گوئی دست خود را دراز می‌‌کنند که به وسط صفحه دعوت شوند. کودکی‌‌ام در چهار حلقه ثبت شده‌‌است. و در چهار حلقه‌ی دیگر چهار زانو می‌‌نشینم به انتظار، تا هشت حلقه‌ی من جور شود با هشت قسمتی که دائره به آن تقسیم می شود و هشت گوشه‌‌ای که صفحه‌ی دائره با علامت نشانه به هشت جهت عالم اشاره می‌‌کند. بعد هشت حلقه، تودرتو می‌‌شود و هر کدام در دیگری می‌‌گردد. حلقه های حضور بی‌‌ثمر کودکی گاهی حلقه‌‌ها را دربر می‌‌گیرد، و گاهی یک‌‌درمیان به تناوب درون چهار حلقه‌ی دیگر می‌‌نشیند. کم‌‌کم صفحه شروع به گردش می‌‌کند. حلقه‌‌ها می‌‌گردند و علائم بالا و پائین می‌‌روند. سرم گیج می‌‌رود. سعی می‌‌کنم کناره‌‌های صفحه را بچسبم. وقتی سرعت چرخش حلقه‌‌ها و صفحه، زیاد می‌‌شود، دیواره‌‌ای تشکیل می‌‌شود. به دیواره می‌‌چسبم و دست‌‌هایم را به لبه‌ی دائره می‌‌گیرم. به علائم اشباح مانند خیره می‌‌شوم که اکنون درمیان حوضچه‌ی پرآبی شناورند. حوضچه، به کانالی می‌‌ریزد که سیلابی با فشار و تلاطم بسیار از آن عبور می‌‌کند. تلاطم و فشار آب تن و بدنم را آزار می‌‌دهد و لباس‌‌هایم را پاره می‌‌کند و سرمای شدیدی در اثر برخورد آب در من ایجاد می‌‌شود. علائم اشباح مانند، اکنون به شکل اجزای بدن انسان، سر، دست، پا وحتی تنه‌ی کامل شبیه می‌‌شوند که درون کانال غوطه‌‌ورند و سرعت سیلاب آن‌‌ها را بالا و پائین می‌‌اندازد و به دیواره‌ی کانال می‌‌کوبد. چهره‌ی بعضی از این نیم‌‌تنه‌‌های سرگردان به پدرم شباهت دارد. کانال سقف ندارد، ولی آسمان معلوم نیست. سرعت سیلاب مدام سنگ‌‌های دیواره‌ی کانال را سست و سپس آن‌‌ها را از دیواره جدا می‌‌کند. در کنجی گیرکرده‌‌ام. سیلاب با آن سرعتی که دارد، در اثر مانع متلاطم می‌‌شود و فشار بی‌‌حدی به من وارد می‌‌کند. تکیه‌‌گاهم مدام سست‌‌تر می‌‌شود. هرچندگاهی یک دست یا یک پایم با سنگی از دیواره جدا می‌‌شود.

*

امشب هم توی جلسه باز نوعی از هم‌‌گسیختگی و نوعی ناهماهنگی به چشم می‌‌خورد. آن آرامش همیشگی و آن بی‌‌خیالی و سرخوشی دائمی کمتر احساس می‌‌شود. من الان خودم یک شرایط سنج کامل در شامه‌‌ام نصب است. به همان دلیل وظایفی هم دارم. هم باید این‌‌ها را از این افساید بیرون بیاورم که به همه خوش بگذرد و هم این لکه‌‌ای که امروز با درخواست من برای رهائی از کلانتری به وجود آمد، پاک کنم چون ممکن است سرباز کند و چرکش همه جا ولو شود. این است هر خرده فرمایشی را به دیده منت می گذارم. هر کاری رابرای هر کسی انجام می دهم. هنوز پشت میز ننشسته، دنبال دستورات می‌‌روم. می‌‌شوم گل مجلس. هر کسی هم میلش بکشد دستم می‌‌اندازد، خیطم می‌‌کند. برعکس هرشب، هر کاوی می‌‌گذارم برنده می‌‌شوم. و چون کاوم رقیق است، آقایان را عصبانی می‌‌کند. دستشان را به هم می‌‌زند. شوخی‌‌های بی‌‌مزه ام هم آن شب نمی‌‌گیرد. معلوم است که امشب نمی‌‌توانم دل کسی را به دست بیاورم. وقتی که دست پائین را می‌‌گیرم، فرصت خوبی است که سوسکم کنند و بیندازند وسط. من هم سعی می‌‌کنم با شوخی و خنده و مسخره‌‌بازی نشان بدهم که همه چیز را شوخی می‌‌انگارم.
به باغ مي‌‌رسم. پياده مي‌‌شوم. مسافر هم. برعكس قیلی‌‌ها كه به زور پياده‌‌شان مي‌‌كردند، پياده مي‌‌شود. بعد عوض آن كه او را بگيرند و ببرند، دور مرا مي‌‌گيرند. قبل ازآن كه چيزي بگويم، مشت محكمي به دماغم مي‌‌خورد و ساكتم مي‌‌كند. از تعجب و درد ساكت مي‌‌شوم. هنوز از تعجب درنيامده‌‌ام، كه كسان ديگري هم از راه مي‌‌رسند و با آن‌‌ها همراه مي‌‌شوند. به هر كدام كه نگاه مي‌‌كنم، غريبه نيستند، مي‌‌شناسم. ولي نمي‌‌دانم چرا مي‌‌زنند. همين‌‌طور كه مي‌‌زنند، مرا به كنار حوضي در وسط باغ مي‌‌كشانند. اين قدر كتكم مي‌‌زنند كه كم‌‌کم از هوش و حواس مي‌‌افتم. زياد حالي‌‌ام نيست كه در چه شرايطي هستم. آمپولي كه مي‌‌زنند، حس مي‌‌كنم و بعد آرام می‌‌شوم...
از فشار سرمای شب بيدار مي‌‌شوم و يا به هوش مي‌‌آيم. هوا تاريك است. تمام بدنم درد مي‌‌كند. مهتابِ پريده رنگ، مهتابِ تنها، بي‌‌خيال درد من مي‌‌تابد. كمي در كنار حوض يا آبگيري كه افتاده‌‌ام، راه مي‌‌روم. احساس كوفتگي و سر درد دارم. تشخيص نمي‌‌دهم كه از كدام طرف بايد بروم. جهات برايم مشخص نيست. نمي‌‌دانم از كدام طرف آمده‌‌ام. همه جهات برايم داراي اهميت يكساني است. راهي را انتخاب مي‌‌كنم. چند دقيقه‌‌اي در آن سمت پيش مي‌‌روم. بعد مثل آنكه فكر كنم، اشتباه است، راهم را كج مي‌‌كنم و از طرف ديگر مي‌‌روم. آن را هم بعد از مدتي رها مي‌‌كنم و جهت ديگري را انتخاب مي‌‌كنم. به هر طرف كه مي‌‌روم، ناهمواری زمین پيش روي مرا كند مي‌‌كند. شاخه‌‌هاي خشك سر و صورتم را خراش مي‌‌دهند و زخمي مي‌‌كنند، خودشان هم مي‌‌شكنند. درخت‌‌ها از هم فاصله دارند، ولي تمامي ندارند. به هر طرف كه مي‌‌روم، باغ و درخت به انتها نمي‌‌رسد. حس مي‌‌كنم كه ممكن است در حال دور زدن باغ باشم. لذا به سمتي مي‌‌روم كه فكر مي‌‌كنم مرا به بيرون باغ مي‌‌رساند. سرما و زخم‌‌ها حواسم را بيدار و شرايط را برايم روشن نگه‌‌مي‌‌دارد. نکند اين‌‌ها واقعا مي‌‌خواستند مرا بكشند، يا فكر مي‌‌كنند جنازه‌ی من اكنون توي باغ خوراك كلاغ‌‌ها مي‌‌شود... يا ممكن است همين امشب به دنبال جنازه‌‌ام به باغ بيايند و اگرمرا پيدا نكنند، همه‌ی اطراف را دنبال من خواهند گشت. بهتر آن مي‌‌بينم كه هر چه سريعتر از باغ دور شوم. ديوانه‌‌وار شاخه‌‌ها را كنار مي‌زنم و به جهات متفاوت مي‌دوم، تا بالاخره به ديوار باغ مي‌‌رسم. ديوار بلندي است وبالا رفتن ازآن برايم مشكل است. ديوار را مي‌‌گيرم و به طرفي كه ماه درانتهاي آن در گوشه‌ی آسمان ديده مي‌‌شود، راه مي‌‌افتم. بعد از مدتي به سوراخي مي‌‌رسم كه پاي ديوار ايجاد شده است. اول قبول نمي‌‌كنم كه ازآن جا رد شوم، ولي نمي دانم درِ باغ کدام طرف هست و چه وقت به آن مي‌‌رسم. و آيا در باز خواهد بود؟ امكان عبور دارد؟ پس روي زمين دراز مي‌‌كشم و خود را به سختي از سوراخ رد مي كنم.
بيرون باغ تا چشم كار مي‌‌كند، سياهي است. به هر طرف كه نگاه مي‌‌كنم، كرت هاي سبزي و يونجه‌‌زار است. بدون واهمه از انتخاب جهت، تنها به قصد دورشدن ازباغ، در جهتي كه مرا از باغ دور كند، حركت مي كنم.
اصلا باورم نمي‌‌شود كه اين بلا را سرم بياورند. مثل خواب مي‌‌ماند. با خودم فكر مي‌‌كنم چطور شد كه كارم به اينجا كشيد. ظاهرا اين بار هم مثل همان چند برنامه قبل بود. فقط كمي ديرتر حركت مي‌‌كنيم. پيش خودم مرور مي‌‌كنم. به عنوان آژانس به در خانه‌‌اي مي‌‌روم، طرف را سوار مي‌‌كنم. ولی مسافری که سوار می‌‌کنم، با آن‌‌ها است. تا حال در بساط شبانه ندیدمش. چه خوش خیالم که فکر می‌‌کنم توانسته‌‌ام او را با حرف‌‌هایم خام کنم. توي جاده اصلي كه مي‌‌روم، مسافر ساكت و آرام نشسته است. بعد از مدتي ماشين داود فلنگي را مي‌‌بينم. علامت مي‌‌دهد كه دنبالش بروم بعد بيراهه رفتن‌‌ها و پيچ‌‌واپيچ زدن‌‌ها. وقتي از جاده خارج مي‌‌شود، جيغ‌‌ويغ مسافر مادر مرده در مي‌‌آيد. من كه درسم را خوب بلدم، مي گويم ازاين طرف نزديكتر است. نهايت جاده خراب باشد كه آن هم به ضرر من است. چون امروز خبر دادند كه پل فلان جا در دست تعميراست و همين خودش باعث مي‌شود كه نتوانیم از مسير اصلي برويم. اين قدر نرم با او صحبت مي كنم، كه اگر تا آن سر دنيا ببرمش، چيزي نمي‌‌گويد، آرام و آرام است.  دارم از هنرهاي خودم تعريف مي‌‌كنم. درحقيقت او مي‌‌دانست كجا مي‌‌رود، من نمي‌‌دانستم. داد و قال او و توجيهات من سبب مي‌‌شود كه ندانم داود از كجا مي‌‌پيچد. در نتيجه درست و حسابي راه را گم مي‌‌كنم. داود آن قدركوچه پس كوچه و جاده عوض مي‌‌كند و آن‌‌قدر پيچ‌واپيچ مي زند كه جهت را گم مي‌‌كنم. دفعات پيش هميشه بعد از خارج شدن از جاده همين طور دنبال يكي مي‌‌رفتم تا به باغي مي‌‌رسيدم. ولي اين بار خيلي طول مي‌‌كشد. خودم هم نمي‌‌فهمم از كدام طرف آمده‌‌ام. در و دیوار باغ آشنانيست. تاحال اين جا نيامده‌‌ام. وارد باغ كه مي‌‌شوم، طبق معمول مي‌‌خواهم ماشين را متوقف كنم و پياده شوم، ولي مي‌‌بينم داود هنوز مي‌‌رود و بوق ماشين علي گرگه هم از پشت سر علامت مي‌‌دهد كه جلوتر بروم. توی باغ تا ان جا كه داود پیش مي‌‌رود، مي‌‌روم. بايد ببينم چرا در مورد من اين برنامه را پياده كردند. بعد از يك مدت استراحت، مي‌‌روم سراغشان.
مهتاب زرد و رنگ پريده، تك و تنها گوشه‌‌اي از آسمان بي‌‌انتها و گوشه‌‌اي از زمين پهناور را به طور ضعيفی روشن مي‌‌كند. و روشنائي عريان آن، هوا را سردتر جلوه مي‌‌دهد. زمين زير پايم گلي، بعضي جايش سفت، و بعضي جايش نرم و باتلاقي است. پا به راحتي برآن نمي‌‌نشيند. برآمدگي‌‌ها و فرورفتگي‌‌ها كه در اثر خشك شدن جاي پاها ايجاد شده است، نمي‌‌گذارد كه بتوانم راحت راه بروم. مدام پايم پيچ مي‌‌خورد و يا سكندري مي‌‌روم و تعادل خويش را از دست مي‌‌دهم. در هر حال لنگان لنگان پستي و بلندي‌‌هاي راه را پشت به ديوار باغ طي مي‌‌كنم. افتادن و برخاستن سرعتم را كم مي‌‌كند. تمام حواسم را جمع مي‌‌كنم تا هرچه مي‌‌توانم از باغ دور شوم. سرماي سختي تمام بدنم را فرا مي‌‌گيرد. سوز سرما كه به زخم‌‌ها مي‌‌رسد، دردش را بيشتر مي‌‌كند. هواي سرد، بدن كوفته و زخمي، زمين يخ زده و ناهموار ...
به خودم مي‌‌گويم، اگر تواني برايم نمي‌‌ماند كه راه بروم و همانجا مي‌‌مردم، كسي مرا پيدا نمي‌‌كرد. كسي را هم ندارم كه دلواپسم باشد. من هم البته دلواپس كسي نيستم. حتی صورت آن‌‌هائي را كه باخشونت تركشان كردم، به خاطرندارم. خواهرهايم، مادرم، اكنون چه مي‌‌كنند. زنده‌اند يا مرده. همه چيز فراموش شده است. من هم فراموش كرده‌‌ام، و هم فراموش شده‌‌ام. سال‌‌ها از آن زمان می‌‌گذرد. چه‌‌وقت و چه‌‌طور ترکشان می‌‌کنم. آخرین بار به گمانم در دوران سربازی بود. وقتی دست تنها می‌‌شوم، فروش مواد هم که شدنی نبود. یعنی پولی نداشتم که مواد بخرم، یاد پدر می‌افتم. با دوربين و كيسه‌‌خواب، با كلاه و لباسي جديد و ريشي كه شناخت مرا مشكل مي‌‌كند... وفتی برگشتم این جا، مردم جشن گرفته بودند. همه شادي مي‌‌كردند. آن‌‌ها نيز چون من چيزي گيرشان آمده بود. كسي دليل شادي مرا نمي‌‌پرسید. من هم دليل شادي آن‌‌ها را نپرسیدم. چند ماهي به خوشي و خرمي گذشت...
بعد جائی به‌‌عنوان تفریحات سالم، ولی پاتوق قمار می‌‌خرم. بعد هم بگیروببندها و دستگیری و زندان، از دست دادن خانه و بعد بیکاری...
در نتيجه دست به هركاري مي‌‌زنم. دست‌‌فروشي مي‌‌كنم. دلالي مي‌‌كنم. خرده فرمايشات بعضي از قديمي‌‌ها كه به سراغم مي‌‌آيند، انجام مي‌‌دهم. سرمايه‌‌اي نمي‌‌توانم براي خودم دست وپا كنم. مي شوم پادوي آقايان. از مهدي موش معروف به جرجيس مي‌‌توان هركاري خواست. در قمارخانه‌‌ها، سوناها، عشرتكده‌‌ها، در خدمت آقايان هستم. هرچيز را مي‌‌توانم برايشان جور كنم. اگر جائي پا بدهد، كاو رقيقي هم مي‌‌گذارم ...
حالا چي؟ حالا براي همه مرده‌ام...
چند ساعتي در دشت بدون مسیر، راه مي‌‌روم، مي‌‌افتم، بلند مي‌‌شوم، راه مي‌‌روم. وقتي به پشت سرم نگاه مي‌‌كنم، اثري از ديوار باغ ديده نمي‌‌شود. دشت، پهناي بي انتهائي از تاريكي و ناشناختگي است. تا زماني كه از ديوار باغ دور مي‌‌شدم، جهت و انگيزه رفتن مشخص بود. اكنون كه نه چيزي در پشت سر، و نه چيزي در جلوي رويم مشخص است، دوباره سرگردان مي‌‌شوم. در صفحه‌‌اي دايره‌‌اي شكل خود را مي‌‌بينم، كه هيچ مسيري درست به‌‌نظر نمي‌‌آيد. تصميم مي‌‌گيرم طوري راه بروم كه ماه را هميشه پشت خود داشته باشم تا شايد مرا به‌‌جائي برساند. از خود مي‌‌پرسم آن جائي كه قرار است برسم، كجاست؟ به خانه ام، كه چه؟ دوباره از نوشروع كنم؟
در دل اين شب، پرت از سيل پرهياهوي اين شهر، اين همه مسخره‌‌بازي و پيچ‌‌وارو زدن و قیقاچ رفتن ، درطول ‌‌سی‌‌شش، سي‌‌هفت سال زندگي، آخرش شد اين. آن‌‌همه آرزو، بازكردن قمارخانه، در پوشش استخر و سونا و رستوران، مجموعۀ ورزشي تفريحي آقا مهدي...
همه چيز درفاصله‌‌اي دور، مثل كورسوي فانوسي به‌‌نظر مي‌‌آيد. كه شايد زماني در دوران كودكي اميدي را در دل روشن نگه مي‌‌داشت، ولي اكنون اين كورسو، اين نور پرت و جدا مانده از آبادي‌ها و آشنائي‌ها...
اين خارش لعنتي هم كه رهايم نمي‌‌كند. صورتم می‌‌خارد، توی این هوای سرد، گر می‌‌گیرد. دست می‌‌کشم و متوجه مي‌‌شوم تمام صورتم پراز جوش است. بدنم می‌‌خارد، گرمم می‌‌شود، جوش‌‌های درشتی که زیر دستم لمس می‌‌کنم، تمام پوست بدنم را پوشانده است...
شب هم گويا قصد ندارد سحر شود. حائي هم نمي‌‌يابم كه در پشت آن پناه بگيرم و از سرما و... پنهان شوم و دمي بياسايم...


محمود راجی  82