۱۳۹۰ شهریور ۲۲, سه‌شنبه


54

برای تمام آنانی که در جاده‌ها سرگردان مانده‌اند، دلتنگم
برای تمام آنانی که در جنگل‌ها گم شده‌اند، دلتنگم
برای تمام آنانی که در کوه‌ها رها شده‌اند، دلتنگم
و برای تمام آنانی که خواسته یا ناخواسته تن به امواج سپرده‌اند.
من در کارنامه سیاه خود شخصیت‌های تعلیق یافته بسیاری به جهان سیاه‌تر پیرامون خود تقدیم کرده‌ام...
دلتنگی من نفرینی است که سزاوار آن هستم. نفرین شخصیت‌های تعلیق یافته

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه




53
می‌گویند وقتی خوابی می‌بینی، وحشت می‌کنی که نکند درست در بیاید، به آب بگو تا آب آن را ببرد به صحراها، ما که در شهرمان رودی نداریم تا خوابمان را به آن بگوئیم. جوهای شهرمان هم آب ندارد. اغلب پس‌آب لجن گرفته‌ای در گوشه کنارش مانده، می‌ماند چی؟
شیر آب آشپزخانه‌ را در آپارتمان 45 متری‌اش، در حاشیه‌ی شهر باز می‌کند، خوابش را به آبی که از شیر می‌ریزد، می‌گوید تا آب آن را ببرد. با خود فکر می‌کند « خواب ما را لیاقت همان به که در چاه فاضلاب شهر زنده به گور شود. چه آرزوهائی داشتم! خیال می‌کردم اگر گریه کنم، نصف شهر را آب می‌برد!»




52

گذر شعله‌ی شمعی در آینه، یادم انداخت از
روزی که گل تمام باغچه‌ها، آیه‌های فطری عشق را زمزمه کردند؛
روزی که تمام کودکان در اولین تبسم خود پیر گشتند؛
روزی که طنین جیغ کلاغان در عمق خواب‌های سحرگاهی احساس ‌شد؛
روزی که ذهن باغچه،  آرام آرام از خاطرات سبز تهی شد.
شاید دو سه روز قبلش؛ درست همان دو سه روز قبل به ذات معنای کلام رسیده بود؛ کشیدن انگشتان به پوست کشیده‌ی شب؛ پرواز جای پرنده؛ تبار خونی گل‌ها؛ حرکت حقیر کرم در خلای گوشتی.
فروغ، چه گنجینه پنهانی از کلمه و عشق به اسرار زمین افزودی! بدون آگاهی از راز جاودانگی ، این شدنی است؟


51              
پراکنده‌هائی که متاسفانه منبع‌شان را نمی‌شناسم
*انسان بالغ وقتی از احساسی خشنود می‌شود، به تکاپو نمی‌افتد تا دیگران را متوجه این احساس کند. او برای این احساس ارزش والائی قائل است و به جای آشکار کردن آن، تلاش در پنهان کردن آن دارد.
*چه قدر خوب است که هرازچندی کسی از آدم یاد کند. کسی که یادآوری‌اش شوق و شور ایجاد کند؛ باران را بباراند؛ ابرهای سیاه را بتاراند؛ رنگین کمانی بر بالای برکه کم‌آبی انسان بکشد که در فراسوی سراب هم برجا بماند.
*نمی‌دانم واقعا چه درصدی از خوانندگان امروز کتاب از شعبده بازی، گول زنک‌های مسخره، دلخوش کننده‌های کاذب، توهم‌های بیهوده، خیالبافی‌های خنده‌دار خوششان می‌آید؟
*چگونه است: نگاه کردن به داخل آتشفشان و
بپرسیم که این هیجان‌های خصومت‌آمیز مواد که به وسیله نیروی جاذبه مهار زده می‌شود و این درخشش برای چیست
 یا بگوئیم این طور باید باشد؛ آن طور باید باشد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه



50

این رازهای جنگل نیست که در جنگل مدفون شده است. راز جنگل راز مردان وزنانی است که روزی روزگاری از معبرهایش گذشته‌اند. جنگل رازهای آنانی را در خویش پنهان کرده که در روزهایی دل به پاکی استتارش داده‌اند. راز آدم‌هائی که دست از جان و جهان شسته و خود را به مهر توانمند او سپرده‌اند. اکنون آن رازها و آن شکوه رازداری جانانه به طور غریزی در من و ما جاخوش کرده، آن است که وقتی دل به یاد جنگل می‌دهیم، شکوفه‌های پنهان زیبائی در ما بیدار می‌شود و ما را به شوق و جذب می‌رساند. زمانی اگر درک نادرستی از این وقار فرهمند داشته باشی، او را، آن پیر صبور دردهای بشری را از خودت مایوس کرده‌ای. اگر به او اعتماد کنی، در هیچ کوره راهش گم نمی‌شوی. اگر اعتماد کنی در غلظت مه غریبش، بی‌کس نمی‌مانی.
دریا هم چنین است. دریا سرشار از آواز ملاحان و صیادان غریب مانده‌ایست که در سیاهی شب‌ها و سهمگینی طوفان‌ها دل به او سپرده و از عشق، ایثار و محبتش سیراب گشته‌اند. اهمیتی ندارد که به ساحل رسیده باشند، یا نه. راز دریا، راز انسان‌های شب به دریا زده‌ایست که خوفی از آن نداشته‌اند. دریا راز تنهائی و دردهای انسان‌هائی را در خود پنهان کرده که به او اعتماد کرده‌اند. موج‌های عصیانی‌اش برای رساندن پیام آن تنهایان و بی‌کسان شب به دریا زده است تا به گوش و چشم بی‌خبران خودفریفته برسد...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۷, شنبه



49
وقتی می‌گویند داستان واقعی(رئال) ، می‌خواهند مرزش را با داستان‌های فراواقعی روشن کنند. و به این منظور گفته می‌شود، تا ماجول‌های فرا واقعی در آن نقشی نداشته باشد. ولی منظوراین نیست که داستان برای راه ندادن به ماجول‌های فراواقعی، خود را به انعکاس چیزهائی محدود کند که در چشم همه‌گان واضح وآشکار و مبرهن است. روابط ظاهری، رویه آشکار روابط، گفت و واگویه‌های تک بعدی، بگومگوهای ساده و دور از پیچیدگی، کپی برداری از گفتار ، کردار، ورفتاری که نه برای انتقال آن به خواننده، احتیاج به اندیشه است و نه برای درک آن از طرف خواننده، به هیج نوع فعالیت ذهنی نیاز... ادعایت این باشد که شاگرد بقال سر گذر هم خوانده و گفته «آقا عین زندگی ما را نوشتی» و بعد نویسنده به خود ببالد که آدمی که در عمرش کتابی نخوانده و بعد از هدیه کتابت، کتاب دیگری هم  نخوانده، از تو و کتابت تعریف کرده است. نامش را هم بگذارد داستان واقعی. با استفاده از قیاس، افتخار کند که کتاب مخاطبش را در پائین‌ترین قشر اجتماع یافته است. این شیوه چیزی نیست جز پنهان کردن واقعیت.
در قصه‌های «مرگ ایوان ایلیچ - تولستو» و « آلیس یودیت هرمان» به این مضمون توجه شده. در هیچ کدام، نویسنده برای خارج کردن متن از سطح و عمیق‌تر کردن آن به ماجول‌های فراواقعی و پشتک‌واروهای پست مدرن کرنش نمی‌کند، ولی در گرداب خزعبلات روابط و گفتگوهای رایج و سطحی هم محدود نمی‌ماند. در برخورد آدم‌ها با همدیگر، عوض گفت و شنودهای با و یا بدون معنی، حس درونی آن‌ها به متن منتقل می‌شود.
«همواره انرژی درستی برای مواردی که باید فکر و عمل توام می‌شد، داشت»؛ «بیرون نسیمی می‌وزید. ثبات سرسخت اشیا، نام‌های واضح‌شان» ؛ «داشت فکر می‌کرد این‌ها چه طنین کنایه‌آمیزی دارد. گرم، نیمه شب، ژوئن آن تابستان بی‌سابقه - جمله‌هائی ورای جمله‌ها...» ؛ «او هم اصولا نمی‌توانست تمایلش به گریز و خودمختاری را پنهان کند » ؛ « تفاهمی خاص و گزیده نشان داد»
کاری که « ستوده » تلاش دارد تا به آن برسد و در «آهوی رمیده» و «زمان گذشت» بسیار به آن نزدیک شد.