۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه




52

گذر شعله‌ی شمعی در آینه، یادم انداخت از
روزی که گل تمام باغچه‌ها، آیه‌های فطری عشق را زمزمه کردند؛
روزی که تمام کودکان در اولین تبسم خود پیر گشتند؛
روزی که طنین جیغ کلاغان در عمق خواب‌های سحرگاهی احساس ‌شد؛
روزی که ذهن باغچه،  آرام آرام از خاطرات سبز تهی شد.
شاید دو سه روز قبلش؛ درست همان دو سه روز قبل به ذات معنای کلام رسیده بود؛ کشیدن انگشتان به پوست کشیده‌ی شب؛ پرواز جای پرنده؛ تبار خونی گل‌ها؛ حرکت حقیر کرم در خلای گوشتی.
فروغ، چه گنجینه پنهانی از کلمه و عشق به اسرار زمین افزودی! بدون آگاهی از راز جاودانگی ، این شدنی است؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر