۱۳۸۹ دی ۱۹, یکشنبه

ده گانه های چهارم

 40

 بیا با من، بیا با من
 تا
 درازی ره دوار، شب تلخ حادثه، سکوت برف، خلوت دره، دلتنگی غروب، عمق  شب، ریزش شور قطره‌ها، تنهائی رویا ، فاصله‌ی ارتباط...
 سپری شود.
 و
 پر شود با
 تازگی ارتباط، شکوفائی محبت، مهربانی نگاه و آشنائی کلام
 ...
 ...
 بیا تا
 با های تو
 زمهریر کلام
 جان گیرد
 خلوت دره‌ها
 های و هوی گیرد
 سکوت برف‌ها
 آب شود
 تنهائی رویا
 سحر گردد
 و دوستی تو شب تلخ حادثه را عقب براند
 ...
 راستی، آیا مگر تو در
 سکوت آن برف، دلتنگی آن غروب، تلخی آن شب
 گریخته بودی؟

 39 

 حرف من به کلام در نمی‌آید
 آکوردهای نگاه چشمان از ظلم گریخته‌ای
 را هجا می‌کند
 و تم شکسته شدن تدریجی تخته پاره‌های غریقی را.
 یاد خونی باران
 در غروب غمگین یک روز سربی
 با غربت تو آغاز شد
 و با مرگ یادهای نجیب و نانجیب
 پدر و مادر قوت گرفت
 و در سراشیب حسرت‌های به یاد ماندنی
 در درازای رگ‌هامان
 دلمه بست...


 38

 صدای عشق، صدای پای عشق، هرازچندی نزدیک، گاهی دور...
 عشقی وانهاده در کویرهای پشت سر، در سرزمین‌های فراموشی،
 مرده مارانش، یک یک، خاک را خانه‌ی خویش کرده‌اند...
 عشق سرزمین‌های فراموشی، بی در و دروازه و دروازه‌بان،
  در کلبه‌ی ویرانه‌ای خو کرده به رخوت پیری...
 صدایش، اما،
 صدای پایش، گاهی نزدیک، گاهی دور
 می‌لرزد... می‌لرزاند...


  37

 بین خواب و بیداری، به همراه موسیقی به رویائی می‌غلطم. رویائی که ازبازتاب
 اکوردهای موسیقی در جانم ایجاد می‌شود. در رویا به جستجوی تصویری از
 معنای  یک کلمه هستم.  از آن کلماتی که می‌توان برای معنایش، تصویر سازی
 کرد...
 تصاویر متفاوتی از معنای آن کلمه ساخته می‌شود. هر تصویر ساخته شده توسط
 تصویری دیگر پس زده می‌شود. تصاویر همه تلاشی است برای انطباق روشن‌تر
 و
 نزدیک‌تر با کلمه.
 با اتمام موسیقی، از رویا رانده می‌شوم... به آنی تصویرها همه از ذهنم
 می‌گریزند... اما تصویرها می‌خواستند کدام کلمه را معنا کنند... کدام کلمه... این
 همه
 تصویر برای کدام کلمه... کلمه نیز از ذهنم می‌گریزد...
 رویایم هم در جستجوی معنی
 بیداری‌ام سرشار از کلمات گم شده
 خوابم، اما، خوابم
 خواب گنجشکان هراس خورده
 از هر نگاه،
 از هر حرکت
 از هر کلام...

35

روزی که تاریکی شروع می‌کند همه جا را گرفتن. روزی که باید به زودی 
گذاشت و رفت، هنوز یک خرده یاد پوچی‌های این دنیا می‌افتیم...
                                 دسته دلقک‌ها لوئی فردینان سلین- مهدی سحابی
روی ایوان وسیع یک خانه‌ی بزرگ، آدم‌های بسیاری در رفت و آمد
 هستند. اتومبیل پای ایوان می‌ایستد و ما از آن پیاده می‌شویم... من در
 گوشه‌ی حیاط دو  نفر از ریش سفیدهای فامیل را می‌بینم که به دیوار تکیه
 داده و چمباتمه نشسته‌اند. به طرف‌شان می‌روم و بعد از روبوسی و
 احوالپرسی، به طرف ایوان برمی‌گردم تا با دیگران هم که همه از آشنایان
 و نزدیکان هستند، چاق سلامتی کرده باشم... به ناگهان از پشت یکی از
 آن‌ها ظاهر می‌شود. با ورتی شفاف و در هیات کودکی هفت هشت ساله، با
 سن و سالی حدود نصف آن چه با آن رفته بود...
 مرا می‌بیند... یا من او را می‌بینم... با اشتیاق به طرف من می‌دود...
 نمی‌فهمم چگونه از ایوان خود را به حیاط می‌رساند... او را در آغوش
 می‌گیرم و غرق بوسه‌اش می‌کنم...
 همه‌ی آن‌هائی که در حیاط و ایوان هستند، متوجه می‌شوند که هوا را در
 آغوش گرفت و لب‌هایم شکل بوسیدن دارد و صدای بوسیدن از آن شنیده
 می‌شود... و کلمات عزیزم، عزیزم بر زبانم جاری می‌شود...
 وقتی نگاه پر حیرت همگان را می‌بینم، بر زمین می‌نشینم و می‌گریم...
 فکر می‌کنم دنبال سفارشش آمده است... به او قول می‌دهم که قصه‌ام را
 تمام کنم...


  34

  عذابم
  همه از خار تاج خاري نيست
  كه بر سر من وانهاده‌ايد
  ...
  سير و سركه مي‌جوشد
  درون شما
  كه با آرامش به هم لبخند مي‌زنيد،
  در پياده‌روها و پارك‌ها
  ...
  در تصويري كه من برداشتم
  سر و گردن بيرون داده‌ايد از پنجره‌اي با لبخند
  نيم تنه‌ي پائين‌تان گم و گور است
  فلج نيستيد، آيا؟
  هيچ نيم تنه‌اي داريد
  يا جانوري دو خصلتي‌ايد
  كه بخش غير انساني خويش را پنهان كرده باشد؟
  ...
  تاج خارتان ارزاني تان.

   33  
           
  چه مي‌سوزد سينه‌ات از فرياد درد
  فريادت
 چه كوهستان‌هائي را كه غمگين نمي‌كند
 ...
 امروز ديگر كسي
 به مدد هيچ رويائي
 فضاي آن دره‌ها را
 به تصوير نمي‌كشد
 امروز ديگر كسي راز اندوه‌ي آن قله‌ها را در نمي‌يابد
 امروز ديگر كسي آن‌ها را
 سمبل ايستادگي و زيبائي نمي‌داند
 اين فريادهاي تو! آه
 اين فريادهاي تو! آه
 ...اين آتش زنه‌هاي سازت
 بدون كلام
 تمام اين دره‌ها و قله‌ها را
 به تنگنا كشاند
 تا سبزي و زيبائي و سايشش را
 به آسمان بخشد
 ...
 و هنوز هم
 قطره‌هاي سازت
 از شاعرانه‌هاست
 ...


  32

 روزها و ماه‌ها به كوتاهي ساعت

 ساعت‌ها نه، روزها و شب‌ها ، هفته‌ها و ماه‌ها مي‌نشينم؛ نه به اميد آن كه  
 كسي در بزند، نه! بعيد است... كسي را با من كاري نيست... آن همه انتظار  
 مي‌كشم كه صداي موتور بيايد.. صداي موتور روشن... كه وقتي به جلوي در
 مي‌رسد، پت پت خاموش شود...
 حالا مطمئن مي‌شوم كه كسي آمد... كسي كه با من كار دارد...
 با ريش چند ماهه، با پاهائي كه پس از اين همه سكون، خشك شده است... با  
 چشم‌ها و گوش‌هايي كه از بس كه كسي را نديده و صدائي را نشنيده، بيروح و  
 بي‌رمق گرديده است، به طرف گرمائي كه در حال سرد شدن است پيش  
 مي‌روم... اين بار هم سهم من گردش در اطراف اتراق‌گاه فرشته‌هاست و از  
 فاصله‌اي دور... تا مگر باد عطر آن شيرزن قصه‌هاي مادر بزرگ را بپراكند.


 31

 وقتی آینه
 دو دست صادقش را باز می‌کند،
 چونان که آغوش می‌گشاید،
 او لوله می‌شود در خویش
 و در می‌نوردد
 سال‌های قبل را به نقطه‌ای،
                       در آهی
 و سال‌های بعد نیز به نقطه‌ای ،
 در شفافیت حال رها می‌شود.
 .
 .
 دستش در حال
 بدهکار تمام ظرایفی که
 از شعر و ساز
 برمی‌خیزد.

  چه فريادي‌ست
 پر كرده كوهستان‌هاي سرد و تاريك و دور را
 - مثل سوت كشتي‌هاي لنگر گرفته در بنادر غريب -صداي آخرين قطره‌هاي   
 كشدار

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر