20
داني كه چيست؟؟؟؟
يه وقتائي، مثه انكه همه سلولاي مغز را ار هر كجاي اين تبعيدگاه پرت و دور افتاده فرا خوانده باشي و دستور كلي و واحدي صادر كرده باشي، عين يه كودك دو سه ساله ميشوي كه همه چيز و همه كس را باور دارد...و
همه بايد دنبال يك قطعه اطلاعات بگردند، كه در جائي بي نشاني ثبت شده است. به گمانت دستور هم صادر شده است و سلولها، تك تك يا دسته دسته امادهاند، تا گوشه و كنار اين تبعيدگاه ازلي و پرت را جستجو كنند. خيل عظيم سلولها راه ميافتند و هريك به طرفي روانه ميشوند. بعد از ساعتها، تعدادي از آنها كنجكاو ميشوند تا درون پاكت حاوي دستور را بكاوند تا از محتوي جستجوي ثبت شده، مطمئن شوند...و
اما درون پاكتها خاليست، ولي دستور جستجو كليك شده است. صادر كننده دستور در زمان ثبت محتواي جستجو دچار خلاي مادي بود...و
عدهاي از خالي بودن پاكتها اگاه شدهاند و عدهاي نه. عدهاي هنوز با پاكتهاي خالي ميدوند. تعدادي آنچنان دور افتادهاند كه راه برگشتي ندارند، عدهاي در گوشهاي دور افتاده بيشكل و محتوا مات و درمانده و حيرانند...وتا موقعي كه نداني علافي، وقتي هم كه دانستهاي، ماتن موتا
19
براي آنكس كه سنگ قبر مينويسد...
آن كس كه ميگريد، فاجعه را تحمل خواهد كرد. مثل آنچه شاعر گفت: " انكس كه صداي بمب را بشنود، زنده ميماند ". سوكواري براي آن است كه خاطرهي فاجعه را چون يك خاطره، در گوشهي ذهنت حفظ كني، بي آنكه ازارت دهد...و
چه كسي ميگويد ما حافظه تاريخي خود را از دست دادهايم. دادگاهي كه شهادت ما را بشنود، شيون ما را بشنود، هنوز تشكيل نشده است. ما تمام فاجعهها را به ياد داريم، ما كه به وسعت درياچههاي خشك شدهمان، در دل اشك ريختهايم...و
كودكان چهار پنج سالهي ما احساس دلتنگي ميكنند. كودكان ما هم افسردهاند. ما از تاريخ و جغرافياي زرد خويش افسردهايم. افسردگي در مختصات تمام ژنهاي ما نهفته است...و
آيا انسان مدرن... آنطرف آبيها هم افسرده ميشوند؟ يا شما، در هستي مدرن خويش، هنوز سوكوار اشكهاي مائيد؟
18
برف برسر يادها
برف ميبارد به روي خار و خارا سنگ، كوهها خاموش، درهها دلتنگ، راهها چشم تظار كارواني با صداي زنگ... ياد سياوش كسرائي به خير. هر چند با آنكه شاعر خوبي بود، ولي اشعارش، عمق نگاه اشعار رفيقش را، كه شاعر نبود، نداشت. ياد او و رفيقش احسان طبري هم به خير، خارج از نگاه حزبيشان...و
اين هم يادم هست كه وقتي اولين بار "ارش كمانگير" چاپ شد، نقدي در مجلهي فردوسي عباس پهلوان نوشته شد، كه به مسخره به سياوش لقب "مسيح تكمه دوز تبريزي" داده بودند. يعني ديدگاههاي رهائي بخشي او را مسخره ميكردند. فكر ميكردند ماندگاريشان ابديست. هر چند نوع رهائي كه در اين شعر تبليغ ميشود به نوعي قهرمان پروري قيصريست كه دامن ما ايرانيها را گويا تا ابد رها نخواهد كرد...و
حالا كه اين روزها سر و شانه البرز دارد سفيد ميشود خواندن اين شعر در راه باريكههاي بعد از كلكچال و شيرپلا، مزه تاريخي خاصي دارد. ياد همه رهروان كه در آن مسير جزوه ميگذاشتند به خير باشد...و
درهها دلتنگ، ادمها دلتنگ، تاريخ دلتنگ، جغرافياي زرد ما دلتنگ...و
چه لذت بخش است اين دلتنگي، كه هم لذت بخش است و هم با كرختي همراه نيست...ت
17
ماهم اين طوريم؟
از كودكي با وساطت و خواهش و تمناي پدر و مادر، ميشود كلفت، و زير دست خانوادهي خان، زن اقا، اغاوات، و توله هاش. هر غروب گوشهاي مينشيند و با تاريك شدن هوا، مادرش را در دل بيصدا فرياد ميكشد. آن كومه، اتاق تنگ وترش، بوي دود تنور پهن سوز و كاه دود سيگار پدر، البته به همه اين امر و نهيها وفرمانبريها ارجح است… با رشد كردن تدريجي و به هم زدن سر و سينه، مورد توجه مذكرات ريز و درشت قرار ميگيرد و در نهايت سوگلي خود خان ميشود… بعد از فرا رفتن از حوصله خان و آغا، جهت پيشگيري از ابروريزي بيشتر، به جوان خام و صادقي كه نزد عمويش به تعمير و ساخت ابزار ميپرداخت، آويزانش ميكنند… روزهاي اول، جوان براي فرار از بعضي حرفها درگير ميشود و در نهايت به كارگري در شهر كوچ ميكند. زن كه مدت دو سه سالي از بالا به رعيت نگاه ميكرد، هر چند به عنوان بازيچه، ولي به هر حال خوي خاني خرش كرده است همان نگاه را ميخواهد در شهر داشته باشد كه با فروتني وتواضع كارگري همخواني ندارد… كم كم ياد ميگيرد كه نسبت به بالا دست، رعيت باشد و فخرش را به كمتر از خودها يا بيتفاوتها بفروشد... وقتي هم كه پليسه و برادهي اهن و شعلهي كوره، چشمان همسرش را نابينا ميكند، روح بزرگي از خود...ت
16
مزاح
شوخ طبعي، يا پنهان كردن ناتوانيها زير عبا
بعضي از سواركاران غيرحرفهاي، كه اگر صد سال هم بگذرد، حرفه اي نميشوند، همان لبخندي را در مصاحبه مطبوعاتي تحويل جماعت ميدهند كه بالاي منبر به قوم گوگولي بع بع ميدهند و همان نيشخندي را در توضيحات اقتصادي و سياسي تحويل خلقاله ميدهند كه اسلافشان وقتي در ماههاي محرم وصفر به روستاها ميرفتند، براي بشقابي غذا، به روستائيان از خدعه بي خبر ميدادند. سوار كاران آماتور مركب خود را با نيشخند و لبخند وتمسخر راه ميبرند و سكوت زبان بستهها را دليل هوش، خرد و عقل خود ميپندارند...ت
15
ادعا
اين كه ادعا كني سالها و بارهاست محصولي برداشت نكردهاي، يا اين كه بگوئي طرحت نميگيرد، يا برنامهات اجرائي نمي شود، حال به هر زباني بگوئي، ازروستائي لهجه دار و بي لهجه گرفته تا زبان پست مدرنيستي و الكترونيكي، دليل بر نوعي شكست است. لازم نيست شرح ماجراي شكست گفته شود. شكست رخ داده، و مدام رخ ميدهد. علتي هم كه در وهله اول به ذهنت ميرسد، اين است كه يا زمينت شوره زار است يا كاشتن نميداني، طرحت بسيار ايدهال است و برنامهات بسيار دوراز ذهن... علت اصلي هر شكستي، عدم اطلاع از واقعيت است، كه يك طرف آن ممكن است شوره زاري زمين باشد ولي طرف ديگر آن گردن ننهادن به پاچه خواري، اين مفتاح قفلهاي سراسر هستي است. فرق عقل و هوش هم در همين مقوله معني مييابد. آنان كه عقلشان ميكشد كه تمام انرژي و انديشه خود را براي تداوم وضع موجود خويش به كار ميگيرند و آنان كه هوش خود را در خدمت طرح و اجراي دقيق كاري ميگذارند كه به انان محول شده است، تا از اين طريق گوشه اي را شايد درست كنند. ادعائي است...ت
14
اگر متن...
اگر متن در خواندن من نسوزد، آتش نگيرد، من از مطالعه گرم نميشوم(يداله رويائي
به هر كسي كه بگويم باور نميكند، نميگويد بيراه ميگوئي، ميگويد چرت و چولا ميگوئي. در بياباني پوشيده از برف سرگردانم، هيچ جهتي، انگيزهاي براي رفتن در من ايجاد نميكند. نرفتن هم نگران كننده، اضطراب آور و وحشتناك است. كفشي به پا ندارم، اگرهم داشته باشم، گيوهايست نخ نما شده، كه اگر هم پاره نبود، از هر جاش سرما و برف نفوذ ميكرد. شخصيت يكي از قصههام از محبتي كه به من دارد، خم ميشود، و با بندي محكم، گيوههاي پاره را چنان محكم به پايم چفت ميكند، كه از هيچ جاش سرما و برف نفوذ نميكند. هم گرسنهام و هم تشنه. شعري ميخواهم و داستاني، نه آن كه فقط بسوزد، تا مرا گرم كند، بل مرا بسوزاند، با من بسوزد، با هم آتش بگيريم، شايد اين برف را ا ا ا
نفس گرم بز كوهي
چه تواند كردن
سردي برف زمستان را
كه برافشانده به كوه و دامن(شفيعي كدكني
13
ارتباط مدرنيسم و پدرسوختگي
در جامعهي در حال گذار ما، براي عدهاي كه بدون تفكر و انديشه، به تقليد از رفتار غالب قافله، ضوابط ونرمهاي جديد را ميپذيرند و دنبال آن ميروند، كار بسيار اسان است. براي دستهي ديگري كه خود دو شاخه ميشوند، چون در مقابل رايج شدن رفتارهاي جديد ميايستند، كار بسيار مشكل است. دو شاخه شدن دستهي دوم ناشي از دو نگرش متفاوت است. شاخه اول، از پايگاه سنت و متاثر از نگاه سنت از رفتارهاي جديد شاكيست و در مقابل آن ميايستد. اعتقادش بر اين است كه در جامعه بسته گذشته كرامت انساني محفوظ تر بود و آدمها براي هم ارزش بيشتري داشتند، لذا از اين زاويه كل رفتار نو را تكذيب ميكند. شاخه دوم، اما، گرايش به گذار دارد و نو شدن جامعه را ميپذيرد ولي رفتاري را كه اكنون از لشكر عظيم آدمها، از اقشار بالا و پائين، شاهد است، نفي ميكند. سووال اين است: اين پدر سوختگي، بدذات شدنها، كلاهبرداري، دروغ گوئي، تمايل به تجاوز به حقوق ضعيف تر از خود، عدم صداقتها و... يعني تمامي خصوصيات منفي كه ممكن است در يك جامعه شكل بگيرد، يك - كجا پنهان مانده بود كه ناگهان سر در اورد، دو – چه ارتباطي با مدرنيسم دارد؟
12
افزودنيهاي سيرابساز
باد وزيد، بسيار هم تند وزيد. و تمام كلمات داستان را به هم ريخت. ديگر نه جملهاي ماند، نه اغازي و نه پاياني. تنها يك متن و تودهاي از كلمات، كلمات جورواجور و رنگارنگ، و يك مشت نقطه و ويرگول. نه دلم ميخواهد دورش بريزم، نه سردر مياورم كه تصحيحاش كنم. نه همين طوري كه هست، به درد ميخورد، نه ...
مثل مسافر تنهائي شده است كه در واپسين لحظههاي سفر( ساخت متن)، دمدماي يك غروب نگران ساز به يك قهوه خانه پرت ميرسد. بعد از خوردن چائي داغ و سياه و تلخ فكر ميكند بماند، برود، برگردد... و يا چي؟ براي هيچ كدام هم دليل كافي نداشته باشد...
اينها همهاش تصاوير است، افزودنيهاي ماندگار ساز، به تنهائي اگر هم قابل خواندن باشد، زود از ياد ميرود. يك لرزش و يك رخوت چند ثانيهاي اگر بدهد. يك پرده بالا اگر برود و يا پائين اگر بيايد. ولي اگر زمان ساخت قصه از آنها استفاده شود، روح تشنه و گرسنهاي را به افطاري، دگرگون و سيراب ميكند.
روحي كه در بستر الودهاش، هر لحظه از وجودش كنده و كاسته ميشود و رفتار و معيارش دائم در حالت تغيير و رو به افول است. لذا در اين جريان گذران الوده و پر شتاب، هميشه نياز به ترميم، ارضا و سيراب شدن دارد. پس اين خود داستان نيست كه تاثير ميگذارد، كم يا زياد ميگذارد. انتخاب شيوه، زاويه، و راوي و اين كه افزودنيهاي ماندگارساز را كي و چكونه بگويد، ارزش داستان را تعيين ميكند.
11
دلتنگي و ارتباط
شايد حدود ده پانرده سال پيش بود كه براي اولين بار از طريق شبكههاي داخلي بچهها با هم چت ميكردند. موقعي كه نشسته بودي و مطالب فايلهاشان را زير و رو ميكردي، پيغامي روي صفحهات ميامد كه جوياي حال و سال و خال تو بود. و تو در دل ان تاريكي و فضاي ناشناخته ميتوانستي به هر قالبي درائي و با دوست غريبهات كه تمايل به ارتباط داشت، از هر دري صحبت كني. وحشت و لذت توامان اين پديده ان قدر لذتبخش و هيجان انگيز بود و هست كه ساعتها مشغولت ميكرد و ميكند.
شيوهاي كه ارتباط انساني را تحت كنترل خويش قرار ميدهد و تو ديگر لازم نيست به دوستان سر كوچه و خيابان بسنده كني. ميتواني دست و دل و انگشتهاي تماس خود را عريض و طويل كني و خانهي دوست را در سرتاسر اين گيتي بيابي. هيچ هم دلتنگ آن جوان عاشقي نباشي كه روزها و ماهها و... در سر راه معشوق ميماند و با همه امادگي كه معشوق در اين مدت براي شنيدن لرزههاي دل و كلام او داشت، لام تا كام چيزي نميگفت و تنها با رنگ وروي زرد و تب دار از حال نزار و بيمار خويش خبر ميداد.
با اين همه هنوز موانع بسياري سر راه ارتباط است...ت
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر