41
به شاعر شهیر شهر
گفتم چه نشستهای...
کلامم را برید و گفت: عزلت
گفتم، اما آشوب شهر
گفت: کاذب است.
گفتم تاریخ ورق میخورد
گفت: اعتقادی به تاریخ ندارد، سالها پیش، همان بعد از دبیرستان، تاریخ و جغرافیارا دفن کرده است
گفتم پس... حاشیه نشینان، کارگران فصلی،عقب ماندگان مالی، تشنهگان کار، معتادان و مواد فروشان غار...
گفت: نتیجه کفران نعمت است.
گفتم مصرف سرانهی گوشت، درآمد سرانه، درآمد خالص کپه شده در چشم ودست طرفه بندبازان خاص
گفت: باور اعتقادیست. خدا روزی میدهد.
گفتم پس دگراندیشی، تظلم خواهی، دلمردگی در شور جوانی، تنگی فضا در آزاد اندیشی بروند بمیرند خوب است؟
گفت: خوب است... برای خودشان خوب است.
گفتم پس تشویش و اضطراب، دردهای جسم و روح، بند و تسمه و زنجیر، شلاق و باتوم، تجاوز رندان
گفت: ای بابا. این که روشن است... گول تبلیغ دشمنان را نخورند...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر