۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

    41       

 به شاعر شهیر شهر
 گفتم چه نشسته‌ای...
 کلامم را برید و گفت: عزلت
 گفتم، اما آشوب شهر
 گفت: کاذب است.
 گفتم تاریخ ورق می‌خورد
 گفت: اعتقادی به تاریخ ندارد، سال‌ها پیش، همان بعد از دبیرستان، تاریخ و جغرافیارا دفن کرده است
 گفتم پس... حاشیه نشینان، کارگران فصلی،عقب ماندگان مالی، تشنه‌گان کار، معتادان و مواد فروشان غار...
 گفت: نتیجه کفران نعمت است.
 گفتم مصرف سرانه‌ی گوشت، درآمد سرانه، درآمد خالص کپه شده در چشم ودست طرفه بندبازان خاص
 گفت: باور اعتقادی‌ست. خدا روزی می‌دهد.
 گفتم پس دگراندیشی، تظلم خواهی، دلمردگی در شور جوانی، تنگی فضا در آزاد اندیشی بروند بمیرند خوب است؟
 گفت: خوب است... برای خودشان خوب است.
 گفتم پس تشویش و اضطراب، دردهای جسم و روح، بند و تسمه و زنجیر، شلاق و باتوم، تجاوز رندان
 گفت: ای بابا. این که روشن است... گول تبلیغ دشمنان را نخورند...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر