۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه


45

پیام فرستاد که « جهان سوم جائیست که ریختن کنجد روی نان بربری برای مردمانش یک انتخاب به حساب می‌آید ». جلوی بیمارستان، جائی که بقیه جمع شده‌اند، به انتظار اتوبوس ایستاده‌ام. ایستگاه اتوبوس حدود صد متر جلوتر است. اتوبوس‌ها که به سختی می‌توانند کنار بکشند، گاهی جلوتر از محل جمع شدن مسافرها و گاهی عقب‌تر از آن‌ها نگه می‌دارند... فکر می‌کنم که برایش پیام بفرستم که جهان سوم جائیست که سازمان ترافیک هر جا که بخواهد ایستگاهش را برپا می‌کند؛ مسافرها هر جا که راحت‌تر باشند، می‌ایستند و اتوبوس‌ها  هم هر جا که مناسب‌تر باشد، نگه می‌دارند... داشتم به این حرف فکر می‌کردم و خیل مسافرها را نگاه می‌کردم که برای رسیدن به اتوبوس، مدام در حال دویدن هستند... مرد مسنی با قد بلند، به انتظار همان اتوبوس مسیر من در کنارم ایستاده است... به من نگاه کرد و گفت هر چه بنزین گران شود، از بار ترافیک کم نمی‌شود... اکثر مردم این قدر پولدارند که اصلا نگران گرانی بنزین نیستند...
گفتم شما چی؟ چه کاره بودی؟
بنا. روز مزد... هر چه درآمد داشتم، هزینه می‌شد.
گفتم بچه‌هایت... هیچ کدام توان مالی پیدا نکردند؟
نه! و سرش را تکان می‌داد و تکرار می‌کرد، نه!
زیر چشمانش به اندازه گردوئی ورم کرده و پوست صورتش زرد و بی‌رمق است... به خودم اجازه می‌دهم که به او پشت کنم و به اندازه‌ی تمام عاشوراهای عمرم بگریم... همچنان پشت به او از ایستگاه دور می‌شوم و تا اشکم بند نیامده، برنمی‌گردم... وقتی بر‌میگردم، می‌بینم که اتوبوس مسیر من ایستاده است... می‌دوم و خود را به آن می‌رسانم، سوار می‌شوم... هرچه چشم می‌گردانم، او را نمی‌بینم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر