42
باز هم یکی مرد... البته در این فاصله خیلیها مردند، ولی این یکی را دیده که میمیرد... زنده است و گوشهی اتاق را مینگرد و بعد... که این بعد بیش از دو سه ثانیه طول نکشد، و بعد سر را برگرداند و نگاهش را از کنج دیوار برگیرد و دیگر نفس نکشد... چه فرق می کند چه کسی شاهد این آخرین لحظات زندگی چه کس دیگری باشد... هر کس که بگوید و به هر زبانی که گفته شود، همه به طور غریزی درکش میکنند، مرگ را که هر کس بیش از یک بار در زندگی، آن هم در آخرین لحظهی زندگی، تجربهاش نمیکند و بعد از تجربه هم توانی برای انتقال حس آن به دیگری ندارد، همه درک میکنند... قبل از آن که خود آن را تجربه کنند ، آن را درک میکنند...
هر چند به کندی نفس میکشید، ولی حسی به تو میداد که زنده است و احتمالا کلامت را میفهمد که میگوئی: « ملیحه، منم» و همین تا حدی زاضی کننده است شاید برایش دعائی بخوانی از کسی که فکر میکنی هر کاری ازو ساخته است، برای این زندهی هراسان زندگی بخواهی و بعد همان نفس کشی کند هم قطع شود و او در آخرین لحظات شاید تمام زندگی، خاطرات کودکی و جوانی، رنجهائی که کشیده، شادیهائی که داشته، همه و همه دور تند به یادش بیاید و از مقابل چشمانش بگذرد... و وقتی نگاهش را از کنج دیوار بر میگیرد تا آخرین نفسش را بکشد، در حقیقت حس تمام آن تصاویر دور تند را به تو که بالای سرش هستی، منتقل میکند و تو یادت میآید از کودکیاش و جوانیاش و دردها و شادیها... یعنی چه و تو چه قدر راحت تمام تصاویر زندگیاش را دور تند میبینی... با آن که زمان بسیار بسیار اندکی برای دیدن 55 سال زندگیاش طی میشود، و لی آن قدر شفاف است که میتوانی روزها و ماهها در مورد کمپوزیسیون و ارنج نقشها و رنگها و صداها... حرف بزنی، حرف بزنی و بگریی... و همه بدانند و بفهمند که تو از چه داری حرف میزنی و هیچ نگویند که کلیشهایست... قبلا در این مورد بارها و بارها از زبانهای دیگر شنیدهاند... و مرا، راوی این حکایت را زیر بارانی از موسیقی عبری به فلاکت و عسرت و دربهدری بکشانی و دانسته یا ندانسته بلائی سرش بیاید که شاید یاد نقال آخرین قصهی ناتمامش بیفتد و تاسف بخورد که از وادی خاموشان رهانیدش، ولی در وادی برزخیان، سرگردان رهایش کرد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر