۱۳۹۳ آذر ۱۷, دوشنبه

70




عکس را بی آن که بدانم چرا و از کجا

مانده بود به جا،

پاره کردم، هزار پاره 

و هر پاره را گوشه‌ی مهجوری قایم کردم.

حالا در جائی، نیمی از سیاهی یک چشم

و در جائی دیگر، بازتاب نوری در شیشه‌ی یک عینک

و در گوشه پرت دورافتاده دیگری انحنای لب پائین.  

تمام دلواپسی عکس را به آب هفت‌دریا سپردم

و فیروزه گوشواره را جائی در همان اعماق

و اگر مدعی پای چوبین خود را پارو کند،

شاید

پس از عبور از هفت دریا

بتواند قیطانی لب بالا را پشت دروازه دیار لب‌فروبستگان بیابد.

نهانگاه غمزه بی‌تاب نگاه را هم به کسی نمی‌گویم

تا راز شاعرانگی جهان فاش نشود.

نشانی هر پاره را بر شن‌های روان نوشتم

که با هر نسیم کوچکی پریشان می‌شود

اما در ساعات سعد با رمل‌خوانی اختران عاشق نظم می‌یابد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر